نقد نظریات در مورد منشأ دین با توجه به آیات قرآن

نقد نظریات در مورد منشأ دین با توجه به آیات قرآن

با توجه به نظریاتی که عده ای با حساب جامعه شناسی مذهبی درباره منشأ گرایش انسان به دین و مذهب یا منشأ پیدایش دین و مذهب ابراز داشته اند. چند چیز روشن می شود، یکی اینکه هر که هر چه گفته است جز یک سلسله فرضیه ها چیز دیگری نیست، یعنی هر یک از اینها از نظر علمی حداکثر ارزش یک فرضیه را دارد نه یک نظریه که یک فرضیه اثبات شده است. فرق است میان فرضیه و نظریه. یک وقت انسان درباره چیزی یک فرض می کند یعنی یک احتمال می دهد، این احتمال به عنوان یک طرح اولی است برای تحقیق تا بعد ببینیم که دلائل، آن را تأیید می کند یا نمی کند. ولی نظریه آن وقتی است که دلائل هم آن را تأیید کرده است.
خود همین که تعدد و گوناگون بودن این فرضیه ها دلیل بر این است که اینها به صورت نظریه نیامده است و بعلاوه هیچ کس دلیلی برای حرف خودش ذکر نکرده است. آن کسی که می گوید انسان در ذات خودش دارای یک دوگونگی است، یک وجود عالی و متعالی دارد و یک وجود دانی، کم کم از وجود دانی خودش غافل می شود و آنچه را که در خود دارد به غیر خود نسبت می دهد؛ به او می گوییم به چه دلیل؟ یک فرضیه که بیشتر نیست، بلکه دیدیم که دلیل در جهت خلاف است. اتفاقا یکی از دلائلی که ما همیشه به آن استناد می کنیم این است که مشتریهای دین یعنی گرایش پیدا کنندگان به دین از چه گروههایی هستند؟

آیا مردمی که به حسب طبع، ساختمان اولیه، سرشت نجیب و شریف هستند گرایش به دین پیدا می کنند یا اغلب، مردم نجیب و شریف، آنهایی که در خود احساس شرافت می کنند، هیچ به طرف دین توجه نمی کنند، فقط افرادی که شرافتشان را باخته و فراموش کرده اند توجه به دین پیدا می کنند؟ در عمل، ما می بینیم بعضی ایراد می گیرند – و ایراد هم خودش یک حرفی است – که مؤمنهایی که شما می بینید اینقدر افراد پاکی هستند اینها را دین اینجور پاک نساخته است، اینها اول پاک بوده اند بعد آمده اند به طرف دین.
اگر کسی به این صورت ایراد بگیرد اندکی نزدیکتر است به قبول تا به آن صورت که بگوید افرادی که پاکی و شرافت و همه خوبیهایی را که دارند فراموش می کنند چون آن را از دست می دهند، شرافتها را به یک امر دیگری به نام ” خدا ” نسبت می دهند. و لهذا ببینید نکات و ظرایف قرآن کریم چگونه است! یک مسأله ای مورد سؤال است، غالبا می گویند چرا قرآن مثلا می گوید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین (و نظیر این در آیات قرآن زیاد است) هیچ تردیدی در آن کتاب (قرآن) نیست و هدایت است برای متقیان». (بقره/۲)

اینجور سؤال می کنند که در اینجا فرض بر این است که اول، افراد متقی هستند بعد قرآن متقیها را هدایت می کند، و حال آنکه قرآن غیر متقیها را متقی می کند نه اینکه متقیها را هدایت می کند. یا در سوره مبارکه یس می خوانیم: «یس* و القرآن الحکیم* انک لمن المرسلین* علی صراط مستقیم* تنزیل العزیز الرحیم* لتنذر قوما ما أنذر اباؤهم فهم غافلون..*. انما تنذر من اتبع الذکر و خشی الرحمن بالغیب»؛ یاسین، سوگند به قرآن حکیم، که قطعاً تو از پیامبرانی، بر راهی راست، و (این قرآن) نازل شده آن عزیز مهربان است. تا مردمی را بیم دهی که پدرانشان بیم داده نشدند و از این رو ناآگاهند. تو تنها کسی را می توانی بیم دهی که از قرآن پیروی کند و از خدای رحمان در نهان بترسد. (یس/۱۱-۱). مقصودم آیه اخیر است. این را جواب داده اند – در تفسیر المیزان هم این مطلب هست – که انسانها دارای دو گونه هدایت هستند: هدایت فطری و هدایت به اصطلاح اکتسابی، و قرآن می خواهد بگوید که تا کسی چراغ هدایت فطری اش روشن نباشد هدایت اکتسابی برای او فایده ندارد.

این در واقع همان مطلب است که تا انسان انسانیت فطری خودش را حفظ نکرده باشد تعلیمات انبیاء برای او فایده ندارد، یعنی تعلیمات انبیاء برای اشخاص مسخ شده و انسانیت را از دست داده، مفید نیست، درست عکس حرف اینها، و تجربه و واقعیت نیز همین را نشان می دهد. مثلا برداشت من از سوره ماعون اینجور بوده.
«أرایت الذی یکذب بالدین»؛ دیدی آن کسی را که دین را دروغ می پندارد؟ ابتدا به صورت تعجب سخن می گوید که انسان، انسان باشد و دین را دروغ بپندارد؟! و بعد مشخصاتش را ذکر می کند که این چون از انسانیت خارج شده دین را تکذیب می کند: «فذلک الذی یدع الیتیم»؛ این همان کسی است که یتیم را به شدت از خود می راند، یعنی این امر شرط انسانیت است و فطرت انسانیت حکم می کند که انسان نسبت به یتیم عاطفه داشته باشد.
«و لایحض علی طعام المسکین»؛ این کسی است که برای اطعام مساکین و تغذیه کردن مردم گرسنه کوششی ندارد، حض و ترغیبی ندارد، تعاونی ندارد. یعنی این اول، انسانیتش را از دست داده.

آدمی که انسانیت را از دست بدهد قهرا اسلامیت را هم قبلا از دست داده، یعنی دیگر یک انسان طبیعی نیست، یک انسان مسخ شده است. باز از مطلب دور شدیم. بنابر این حرفهای اینها صرفا یک سلسله فرضیه های بدون دلیل است بلکه فرضیه هایی است که دلیل همیشه بر خلاف این فرضیه هاست. شاید از همه موهومتر همین فرضیه مارکسیست هاست که دین اختراع طبقه استثمارگر است. این هم هیچ دلیلی ندارد، واقعیات تاریخ و واقعیات حاضر، آن را کاملا نفی می کند و دلیلها همه در جهت خلاف است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا