دخترکی با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینیم و انتظار داری خود را برای همگان نمایان نکنم خدا گفت: زیبای من تو را فقط برای خود آفریدم. دخترک چشم نازک کرد و گفت: خدا بخل نمی ورزد بگذار آزاد باشم. خدا چادر را هدیه کرد و دخترک گفت: اینطور که محدودترم. می خواهی زندانیم کنی یعنی اسیرت شوم؟ خدا گفت: بدون چادر اسیر نگاه های آلوده می شوی هر چیز قیمتی دارد هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند تو جواهری. دخترک باز هم گفت: آخر آن وقت دیگر کسی به من نگاه نمی کند. دیگر کسی به من توجه نمی کند. خدا گفت: عاشقانه من خودم خریدار تو ام من زود راضی می شوم و به همین خاطر سریع الرضا هستم آدمی است و هزاران سلیقه هر طور که بپوشی باز راضی نمی شود آن سلیقه ها مصدومت می کند. دخترک آرزویی را به خدا گفت: خدایا دوست دارم چونان فرشته ای محجوب جلوه کنم.
گفتگوی دخترک با خدا
- دی 2, 1396
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 196 نفر
- برچسب ها : جواهر, چادر, خدا, داستان ها و حکمت ها, دخترك, زيبايي, عاشقانه و عالمانه, قيمتي
اشتراک گذاری این صفحه در :
نامگذاری فرزند
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
پنج شاخص انقلابیگری، انقلابی بودن و انقلابی ماندن
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
دختر یا پسر؟
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
ازدواج از دیدگاه اسلام
۱۴۰۴/۱۱/۱۴
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰
نمونه اي از آثار اخروي دعاي پدر و مادر
۱۴۰۴/۰۷/۰۵