سقوط هواپیمای مسافربری و پذیرش قطعنامه 598

سقوط هواپیمای مسافربری و پذیرش قطعنامه 598

پس از سقوط هواپیمای مسافربری ایران در خلیج فارس که مورد حمله ناو آمریکایی وینسنس قرار گرفته بود و در شرایطی که همه جهان یک صدا ایران را برای قبول آتش بس تحت فشار گذاشته بودند و ارتش عراق بدون توجه به انسانیت و قوانین بین المللی به طور گسترده

سنگ‌هاي سرخ

سنگ‌هاي سرخ

غروب بود و باد، دانه‌هاي غبار را بر گرد صورت مرد به بازي گرفته بود. در افق، سايه‌هاي شكننده‌ي كلاه‌هاي آهني از ميان شبح تانك‌ها ديده مي‌شد. بر انتهاي خيابان، تصوير درهم زن‌ها و كودكان در قابي از چادرهاي اردوگاه نقش بسته بود. صداي بالگردها، گوش‌ها را مي‌آزرد. پشت خاكي

وقت گل محمدي

وقت گل محمدي

مي‌آيد، مي‌آيد، حتماً ديگر مي‌آيد. هر وقت گل‌هاي محمدي باز شد، بايد اينجا بيشينم، جم نخورم، تا صد سال ديگر هم كه شد، بنشينم. گل‌ها كه باز شدند، مي‌آيد. اگر گفتند خدا مرگت دهد كه راحت شويم، عيب ندارد. اگر با تركه سياهم كردند، عيب ندارد. من كه ديگر نيستم.

وداع

وداع

حتي خداحافظي هم نكرد. در را كه باز كردم او نبود. خانه ساكت بود و كفش‌هايش توي جاكفشي جفت نبودند. جايش خاليست حالا كه نگاه مي‌كنم به خانه‌مان به اتاقش، حالا كه نگاه مي‌كنم و مي‌بينم كه كتاب‌هايش دست نخورده، به انتظار او مانده‌اند، مي‌فهمم كه چه قدر جايش خالي

كوه نور

كوه نور

علي موشك آر پي جي هفت را روي شانه‌اش ميزان مي‌كند. از پشت خاكريز بلند مي‌شود و قبل از اينكه ماشه آن را بكشد، رو به من مي‌گويد: « احمد، امشب كوه‌ها نوربارونه، نظركرده‌ها مهمونن ! » و شليك مي‌كند. آتشي كه از دهانه آن زبانه مي‌كشد، دلم را فرو

عشق يعني چه ؟

عشق يعني چه ؟

بابايي، عشق يعني چه ؟ سيم خاردار رفت در دهانه‌ي سيم‌چين و صدا كرد، براي چندمين بار. سيم هاي بريده شده با دست‌هاي مرد كنار رفتند و مرد جلو رفت. به آرامي و سينه خيز. باباجون زود باش دير شد. سرنيزه از غلاف بيرون آمد و فرو رفت در خاك،

زخم جان

زخم جان

مرد، زن را كه پاي تشت ديد، يك مرتبه برآشفت. « زن چند هزار بار بهت بگم؟ پيرهن تميز رو اينقدر نمي‌شورن ريش‌ريش شد. از بين رفت. دستات هم از پوست دراومده. تو با اين كارات داري منم مي‌كشي. آخه بعد از اين همه سال هنوز … » و به

به سوي دريا

به سوي دريا

از خواب پريد و چشمانش به طرف پنجره خيره شد. سرش درد مي‌كرد و قلبش به شدت مي‌تپيد. بوي دريا مي‌آمد. دلش طوفاني شد. نزديك پنجره رفت. نگاهي به كودك يك ساله‌اش يوسف كرد و نفس عميقي كشيد. چهره‌ي معصوم يوسف، آرامشي عجيب در دلش به پا كرد و باز

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید