
يادها و خاطرهها
پيوند امام در اولين روز ورود به قم در شهريور سال 1341 مشتاقانه به زيارت امام رفتم و با اولين زيارت امام عشق و علاقهام صد چندان شد. تمام هستى و جان و دل و آرزويم را در امام يافتم اين دلبستگى و شيفتگى را هرگز و هرگز با هيچ

پيوند امام در اولين روز ورود به قم در شهريور سال 1341 مشتاقانه به زيارت امام رفتم و با اولين زيارت امام عشق و علاقهام صد چندان شد. تمام هستى و جان و دل و آرزويم را در امام يافتم اين دلبستگى و شيفتگى را هرگز و هرگز با هيچ

براستي اي عزيز طه! اي يوسف كنعان! و اي نوح زمان! ايا برما فرصتي هست كه گذشته را جبران كنيم؟ گذشته اي كه با عدم شناخت امام حي و حاضر سپري شده است!! ايا ما را عمري هست كه از خجالت براييم و خودمان را براي اينده اي درخشان اماده

شاعري داشت وطن كه هميشه مي گفت ((اهل كاشانم من … پيشه ام نقاشي! سر سوزن ذ وقي …)) و هميشه پرسيد: (( خانه دوست كجاست!))و هميشه ترسيد: ((آب را گل نكنيم!)) در عوض من ا مروز نه همينك امروز همچنان باز هنوزدايمأ مي گويم : اهل ايرانم من !

شهيد محمدحسين جوكار اي مقتدر و اي تواناي دانا اي زاهدان را معين، اي سالكان را مونس، اي عارفان را ياور، و اي عاشقان را معشوق، اگر كسي نداند، تو خوب ميداني، اگر كسي نبيند، تو خوب ميداني، اگر كسي نشنود، تو خوب ميشنوي كه قلبم، روحم، جانم، زبانم، چشمم

شهيد زهره بنيانيان خدايا اکنون که جوانههاي آگاهي يکي پس از ديگري ميشکفند و هر روز ابعاد وسيعتري مييابند و غنچههاي نشکفته وجود جوانان ما به دنبال هم پرپر ميشوند و بر خاک ميريزند، روزي نيست که خبر شهادت گروهي از عزيزانمان را نشنويم.اکنون ثار شهيدانمان شب و روز بالاي

ساحل آسمان، اين شبها كه ميرسد، عجيب بيقراري ميكند و زمين، داغ دلش تازه ميشود و زخم شرمش، سر باز ميكند. ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هايهاي گريه كنند. و تنها خداست كه ميتواند، تسلاي دل علي باشد. ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر

گفتم ميشنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي … است كه ميخواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را ميگويم قافله دو كوهه كه دارد دور ميشود . گفت: دور نميشود عزيزم دارد گم ميشود. گفتم: من نميگذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه

اينجا هويزه سرزميني به بلنداي عشق و به وسعت بال كبوتراني كه عاشقانه پر كشيدند. سبكبال و رها و سرزميني به اندازهي دستهاي دلمان و به اندازهي آسمان چشمهاي مرداني از جنس نور. سرزميني به پاكي و قداست حرم امن الهي و اينجا شهيد آباد، سرزمين عشق است. محل پرواز

آمده بودند تا امامشان را ببينند. از راهي دور و با مشقتي فراوان. خادم بيت پرسيد: «بگويم چه كساني آمدهاند؟» ـ بگو جمعي از شيعيانتان به زيارت آمدهاند. خادم رفت، و شايد پاسخي كه آورد براي آنان ـ و شايد براي ما و همه كساني كه آن را شنيدهاند ـ

عطر گل ياسبه نام الله خالق زيبايي ها امروز ميآيد، ديروز ميرود، فردا از راه خواهد رسيد و فردا ها هر يك در انتطار و چشم به راه ماندهاند تا نوبت آنها شود كه بيايند و بروند. اين رفت و آمدها آنقدر سريع است كه گاهي انسان حس ميكند روزها،

بسيجي شهيد محمدرضا مهرپاك بسم الله الرحمن الرحيم اللهم اياك نعبد و اياك نستعين ميخواهم زبان خامه را به سينه كاغذ آشنا كنم و نقشي از رخ آن زيبا را بر اين سينه سفيد منقّش كنم؛ اما قلم را توانايي اين كار نيست. كاغذ را تحمل اين نقش نيست. ميخواهم

آهاي آقا… آهاي خانوم… يه شاخه گل ازم بخر… از همه نوع، از همه رنگ، هرچي دلت ميخواد ببر… اين يكي ياسه بخدا… به رنگ و روش نگاه نكن… تمومه ياسا سفيدن… اين يكي رنگ نيلوفر… اين گل سرخ نازنين… يه معركست بيا ببين… شكفتنش دوباره بود… ماه رمضون، تو

فردين محمدتبار صداي پا مي آيد، و تو، به دنبال صاحب صدا تمام عمر حيراني، دلت ميخواهد بداني که اين صدا از کيست اما روزها در پي هم ميگذرد و عمري در حسرت ديدار صاحب آن صدا ميماني. روزي از همين روزها، درجايي که صداي خوش پرندگان ميآيد، و گلهاي