
ریزعلی، آن راننده تریلی
شب بود. تریلی قرمز خالی، مثل اسب وحشی در جاده بیقراری میکرد. هر بار که برفپاککن قطرههای باران روی شیشه را پاک میکرد، یک فکر از ذهنم میگذشت. به فردا فکر میکردم که بالاخره به خانه برمیگردم. فکر دیدن خانواده ناخودآگاه پای راستم را روی پدال گاز پایین برد. تابلوی