پرش به محتوای اصلی
امروز: چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵ | کانال‌های رسمی: ایتا بله روبیکا آی‌گپ سروش

خاطرات رزمندگان 12

خاطرات رزمندگان 12

شهيد بي‌سر
بعد از درگيري سنگيني که در منطقه شرهاني داشتيم، دشمن مجبور به ترک مواضع و عقب‌نشيني شد اما هر از گاهي خاکريزهاي ما را مورد هدف قرار مي‌داد در اين ميانه نوجواني را ديدم که در گوشه ايستاده پرسيدم کجائي هستي، گفت:اصفهاني، دوباره پرسيدم چند سالت هست؟ پاسخ داد:16 سال دارم. در همان لحظه يکي از گلوله‌هاي تانک به زير گلويش اصابت نمود و سرش را جدا کرد مات و مبهوت به او نگريستم، باورم نمي شد هنوز قسمتي از سرش بر روي بدنش بود، بلند شد و بر روي دو پايش ايستاد چند قدمي برداشت و به زمين افتاد قطرات اشک از چشمانم جاري گشت بدنم مي‌لرزيد، جلو رفتم و بر روي لباsش نامش را نوشتم تا اگر روزي پيکرش را يافتند، بتوانند نشاني از او به خانواده‌اش بدهند.  شهيدي با 2 مزار
شب ميلاد مولا علي (ع) کنار سنگر نشسته بود و قرآن مي‌خواند، مؤدن سنگر اطلاعات و عمليات بود و فرمانده يک تيم اطلاعاتي، چند دقيقه بيشتر به اذان نمانده بود که خمپاره‌اي در آغوشش گرفت، براي شهيد سيد مهرداد نعيمي، دومزار ساخته‌اند، يکي در محور مقدم طلائيه و ديگري در زادگاهش صومعه سرا، و هر مزار، بخشي از بدنش را به يادگار در خويش دارد، من پاره‌هاي گوشت و حتي موهاي جوگندمي سيد را روز بعد از شهادتش در همان طلائيه ديدم، وقتي که نصف سالم جسدش را شب پيش به معراج برده بودند دو سه روز بعد در وصيت‌نامه‌اش خواندم، خداوندا!از تو مي‌خواهم که هنگام شهادت پيکرم را هزاران تکه کني، تا هر تکه‌اي از گناهانم را با خود ببرد….   
شوخي فرمانده
غروب شبي که قرار بود عمليات رمضان شروع شود فرمانده بچه‌هاي گردان را پشت خاکريز جمع کرده و ملزومات انفرادي را توزيع نمود. براي يک گردان 22 نفره تقريباً 12 فانسقه وجود داشت. برادراني که فانسقه دريافت نکرده بودند به فرماندهي رفتند و درخواست فانسقه کردند. فرمانده بچه‌ها را جمع کرد و پس از سخنراني کوتاهي، خطاب به آنها گفت :«ما از نظر مالي با مشکل مواجه شده‌ايم، به همين دليل فانسقه را هر دو نفر يکي استفاده کنيد.» ابتدا همه از تعجب دهمانمان باز ماند اما با خنده‌ي فرمانده‌ صداي شليک خنده در فضا پراکنده شد.    شير بچه بسيجي
اواخر عمليات والفجر1، بسيجي نوجواني را ديدم که زير آتش سنگين تفنگ‌اش را بغل کرد و به آن لبهاي قاچ قاچ شده‌اش زبان مي‌کشد پرسيدم:«چته تشنه‌اي؟ ديدم نگاه عميقي به من انداخت ولي چيزي نگفت، گفتم:«اگر زرنگ باشي مي‌توني از زير آتش عراقي‌ها سينه‌خيز بندازي توي کانال و برگردي عقب اونجا آب هست، جگرت را خنک کن».چشمهايش گرد شدند، با يک بغضي که توي صدايش بود به من گفت:«مشدي! اگه مي‌بيني اينجا نشسته‌ام واسه اينه که رمقي به جونم نمونده آره تشنمه خيلي! ولي به جون امام اگر به اندازه يه در قمقمه آب بود که توي حلقم بريزم اون وقت پا مي‌شدم و به اون بعثي‌هاي نامردي که اون بالادارن هلهله مي‌کنند نشون مي دادم به کي مي‌گن مرد! از خودم شرمم اومد توي آخرين پاتک اون شيربچه‌ بسيجي همونجا موند و با آنکه حتي رمق سرپا ايستادن را نداشت.نه فقط به عراقيها که به خود من و امثال من هم نشون داد که چقدر مرده.    شيرخوار شهيد
دكتر گفت:« فوري ببريدش اتاق عمل اورژانسيه، طفلك بچه يك دستش شيشه شير بود، يك دستش پفك، تركش نصف صورتش را برده بود.
از اتاق عمل آمدم بيرون، مادرش گفت:« خواهر، عمل تمام شد؟» با اشاره‌اي گفتم:« نه».
گفت:« چقدر طول كشيد خدا روش شكر شيرش را داده بودم والا زير عمل ضعف مي‌كرد و دوزانو نشستم كنارش، شك كرد و گفت:« عمل …تمام …شد…. » گرفتمش توي بغلم و دو نفري زار زديم.  
شيعه‌ي سيد الشهدا است
تك تيراندازمان را صـــــدا زدم. با دست سنگــــري را نشانش دادم و گفتم :« اوناهاش اونجاست » اسلحه‌اش را برداشت. از دوربين اسلحه نگاه كرد و نشانه گرفت . انگشت اشاره را گذاشت روي ماشه. يك دفعه انگشتش را برداشت و اسلحه را پايين آورد. چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شليك كرد. گفتــــم :« چرا دفعه‌ي اول نزدي ؟» گفت :‌« داشت آب مي‌خورد »    صبح دميد
مادرم خيلي آرزو داشت او را داماد كند مدام مي‌گفت اميرجان كي برمي‌گردي تا برات جشن عروسي بگيرم؟و او هربار مي‌گفت :مادرجان مگر وسط جنگ با كفار وقت اين حرف‌هاست. مادر هم كوتاه نيامد يكبار پرسيد:«اميرجان پس كسي جنگ تمام مي‌شه؟»
و او با خنده پاسخ داد:«صبح نزديك است».
صبح دولتش خيلي زود دميد. حالا مادر آيينه و شمعدان اتاقك كنار قبرش را هر هفته با دستمال پاك مي‌كند.    
صحراي كربلا
نيمه‌هاي شب از صداي ناله او از خواب بيدار شدم، اسيري تشنه و بيمار در مقابلم بود پرسيدم:«چه مي‌خواهي؟» با صدايي ضعيف پاسخ داد:«فقط کمي آب برايم تهيه کن». آب نداشتيم، رفتم پشت پنجره و نگهبان را صدا زدم اما وقتي فهميد آب مي‌خواهم فقط فحش داد. با شرمندگي به سراغ دوستم آمدم خواستم چيزي بگويم نگذاشت گفت :«اشکالي ندارد، به ياد صحراي کربلا تشنه مي‌مانم». او قبل از طلوع آفتاب با لباني تشنه به شهادت رسيد.   صلوات
راه مي‌رفت مي‌گفت:«صلوات»
مي‌نشست مي‌گفت:«صلوات»
مي‌دويد مي‌گفت:«صلوات»
مي‌خواست بخوابد مي‌گفت:«صلوات».
تو جزيره‌ي مجنون تو قايق تركش خورد تو سينه اش دست گذاشت رو زخمش و گفت:«صلوات». بچه‌ها گفتند:«انشاءالله با پيامبر (ص) محشور مي‌شود.     
 
صلوات يادتان نرود
قبل از عمليات بدر ، گردان مالك را براي آمادگي به تپه هاي روبروي پادگان دوكوهه برده بودند ، من تداركاتچي گردان بودم . يک دفعه به خودم آمدم ديدم بچه ها دارند از راهپيمايي بر مي‌گردند با عجله رفتم ترتيب شربت را بدهم . ديگ چهار دسته اي داشتيم ، پر از آبش كردم و كلي هم شكر داخلش ريختم . مانده بود آبليمو ، كه دستپاچه شدم و قوطي ريكا را به جاي آبليمو توي ديگ خالي كردم ، البته به اندازه يك ليوان . وقتي متوجه شدم كه كار از كار گذشته بود . خدايا چه كنم ، آن را مزه مزه كردم نه الحمدلله خيلي قابل تشخيص نبود حسابي هم زدم و دادم به خلق الله و گفتم : « صلوات يادتان نرود » .   ظهر عاشورا
وقت سفر است، سفري که براي من ناشئه ليل بود، چه سخت است سفر به هويزه يک مرتبه آتش توپخانه خودي قطع مي‌شود و عراقي برعکس آتش مي‌ريزند. دستور عقب‌نشيني مي‌رسد هرچه زمان به غروب نزديک‌تر مي‌شود تانکهاي عراقي تعدادشان بيشتر مي‌شود. حدود 60 تانک. بچه‌ها راه برگشت ندارند. مهماتشان تمام شده جز چند تا تانک و موشک آرپي‌جي، براي همين حسين علم‌الهدي و بچه‌ها آنقدر صبر مي‌کنند تا مطمئن شوند گلوله‌هايشان به تانک مي‌خورد.صبري به قدر رسيدن تانک به سي متريشان. خورشيد از خشم خمپاره‌ها و توپ به تاريکي شب پناه مي‌برد و فقط 140 نفر از ياران حسين (ع) در اين قتلگاه رو به آسمان افتاده‌اند.حسين آخرين مرد اين ميدان با شليک توپي چند متر به آسمان پرتاب شد.ظهر روز بعد تانکها بر جنازه‌ها مي‌تازند چنانکه اسب‌ها با نعل‌هاي تازه ، ظهر عاشورا را…و تو خود مي داني که گوشت و استخوان با شني فولادي تانک چه سنخيتي دارد؟ اما زينبي کو که تا قتلگاه بدود، تا بگريد در داغ بي‌تسلاي حسين حسين حسين.    
عاشوراي كربلاي 5
عمليات کربلاي 5 بود، دشمن با هلي‌کوپترهاي جنگي خاکريز را هدف قرار داد با هر گلوله تانک قسمتي از بالاي خاکريز محو مي‌شد يکي دو گلوله آرپي‌جي به طرفشان شليک کرديم ولي آنها وحشي‌تر شدند و اين بار آسمان کانال را زير آتش گرفتند. در همين لحظه جوان کم سن و سالي به نام طاهري سوار سکوي مخصوص توپ شد و گلوله‌هايي به طرفشان شليک کرد، تعدادي از تانک‌هاي دشمن را نابود کرد، وقتي تصميم گرفت از سکو پائين بيايد يک گلوله تانک در نزديکي‌اش به زمين خورد.ترکش گلوله سرش را جدا نمود وقتي به خودم آمدم سرش درون کانال و مقابل پايم بود.ناخودآگاه سر بي‌تنش را بلند کردم و بوسه‌اي بر پيشاني خون آلودش زدم .
بچه‌ها که تا آن لحظه از ترس در گوشه کانال نشسته بودند با ديدن اين صحنه با فرياد يا حسين (ع) به پا خاستند و با همان سلاحهاي سبک به تانکهاي دشمن حمله کردند .دو ساعت بعد تمام تانکهاي عراقي در آتش سوختند.    
عباس تشنه لب
همه تشنه بوديم، عراقيها در سوله را بسته بودند، آبي نبود، اما عباس همه تشنه بود و هم مجروح، گفت:«دارم شهيد مي‌شوم به من کمي آب بدهيد ولي من سرگردان بودم». وقتي صدايش قطع شد اشکهاي داغ بچه‌ها بود که بر صورتش مي‌چکيد: يا عباس تشنه لب   
عدنان خيرالله
در هر عملياتي عدنان خيرالله وزير دفاع در مقر فرماندهي مي‌نشست و از آنجا دستور مي‌داد موقع آزادسازي خرمشهر توسط ايران براي عدنان چادري در پشت جبهه زدند وهرکس از افراد او که برمي گشت دستور اعدامش را صادر مي‌کرد. سرهنگ دوم احمدهاشم عبدالله که فردي شجاع بود آمد و عدنان با عصبانيت پرسيد: «تو چرا برگشتي؟!» و او هم که سخت خسته و زخمي بود با قيافه‌اي عصباني در پاسخش جواب داد: «اگر مرد هستي خودت برو تا ببيني که ما چي کشيديم» عدنان که از عصبانيت نمي‌توانست جلوي خود را بگيرد با اسلحه تيري به سرسرهنگ شجاع خود زد و او را از بين برد ….  عروسي
وقتي در خانه را باز کردم عباس با چهره‌اي خندان در مقابلم بود با مهرباني گفت:«دو روز ديگر به منطقه خواهم رفت» اگر براي باقر پيام و سفارشي داري بگو تا به اطلاع آنها برسانم» پرسيدم:«عباس‌آقا! براي خانه خريد کرده‌اي؟» پاسخ داد:«هنوز ازدواج نکرده‌ام اما يک مقدار وسيله خريد کرده‌ام تا دفعه بعد که به مرخصي آمدم همه چيز آماده باشد چون تصميم دارم بعد از اين اعزام ازدواج کنم» بعد همانطور که صحبت مي کرد يک جفت کفش سفيد زنانه از پايش بيرون آورد و به من نشان داد، همه صحبتهايش را کرده بود حتي کفش عروس را هم خريده بود، پرسيد:«حاج خانم قشنگه؟» گفتم:«انشاالله مبارک باشد، اما اين اعزام آخرين اعزامش بود، حالا مراسم عروسي به مراسم خاکسپاري‌اش تبديل شده بود.گوئي تابوت سنگين مي رفت اما نه عباس چشم اميدش را از دنيا کنده بود، که ملائک به پيشوازش آمدند.    عطر عروج
پدر و پسري بودند که بعد از خداوند يکديگر را مي‌پرستيدند. خنده‌هايشان با هم بود و گريه‌هايشان دور از چشم هم که مبادا ديگري ناراحت شود. در عملياتي هردو با هم به اتفاق شرکت کردند، ما در محاصره بوديم که اين پدرو پسر نفس را براي نيروهاي بعثي حرام کرده بودند. ناگهان در گوشه‌اي از اين زمين خاکي بمبي بر روي جواني فرود آمد و او را به خاکستر تبديل کرد. از دست هيچ‌کس کاري ساخته نبود. بعد از پيروزي، بچه‌ها شهدا را از گوشه و کنار جمع کردند و روي آنها پتويي انداختند. شب از نيمه گذشته بود و پدر دلهره‌ي پسر را داشت. در آن شب مهتابي اشک در چشمان پدر ديده مي‌شد. ناگهان فرياد زد:« بچه‌ها بوي بهروز مي‌آيد.» و به طرف پتوي شهدا رفت. در تاريکي شب هرکس آرام آرام براي اين پدر و پسر گريه مي‌کرد، پيرمرد پتو را کنار زد و با بدن سوخته‌ي پسر روبه‌رو شد، توان ايستادن نداشت، دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد و فرياد زد:«خدا……» و شروع به گريه کرد. توان ديدن اين صحنه را نداشتم، شانه‌هايم لرزيد و من هم با آن پدر هم‌صدا شدم. ناگهان حس کردم فقط صداي گريه‌ي من است که فضا را پر کرده؛ پيرمرد از آغوشم بيرون آوردم، نفس نمي‌کشيد، اشک بر روي صورتم خشک شد، ‌دستانم يخ کرد، او را تکان دادم اما صدايي نيامد فرياد زدم، اما باز هم صدايي نيامد، ناخودآگاه به ياد حضرت رقيه (س) و سر بريده‌ي امام حسين (ع) افتادم. با صداي بلند شروع به گريه کردم،‌ تا جايي که ديگر هيچ بغضي در گلويم نماند. روحشان شاد     عكس امام
ظهر بود که با تعدادي از بچه‌ها به دام دشمن افتاديم،‌ ما را به پشت خاکريزشانبردند بچه‌ها دست بسته از تشنگي جان مي‌دادند و آنها ظرفهاي آب را جلو چشمانمان خالي مي‌کردند و بعد مي‌خنديدند وقتي شروع به بازرسي بدني کردند،‌ از جيب حبيب عکس امام را بيرون آوردند افسر بعثي با ديدن عکس امام (ره) چهره‌اش سرخ شد و چشمهايش را خشمگينانه به آن بسيجي دوخت، ناگهان با حرکتي وحشيانه خود را به او رساند يقه پيراهنش را گرفت و گلويش را آن قدر فشار داد که او خفه شد.حبيب در مقابل نگاه خسته و غربت زده ما بر زمين افتاد.  عكس يادگاري
قبل از آخرين سفر، دوربينش را آورد و براي چندمين بار روي پايه تنظيمش كرد و سريع خودش را زير كرسي كنار من رساند. اما دوربين زود فلاش زد. اولش عصباني شد. گفت: « يك حلقه فيلم گرفته‌ام كه هر بار مي‌آيم با تو عكس يادگاري بيندازم، مشكلي پيش مي‌آيد. اين هم آخري‌اش. فكر كنم بعد از شهادت من اين عكس‌ها داغ دل تو را بيشتر كند. خدا نمي‌خواهد عكسمان با هم بيفتد. »
وقتي رفت، كابوس‌هاي من شروع شد؛ تا اين‌كه خواب ديدم مردي سياه پوش آمد و گفت: « زود باش خانه‌ را مرتب كن، پسرت شهيد شده. » صبح همه‌ جا را تميز كردم. دوتا از خانم‌ها به ديدنم آمدند و خبر شهادت رضا را دادند. همان لحظه بي‌هوش شدم. شهادت رضا برايم غير قابل باور بود اما در مقابل رضاي حق تسليم شدم.     

این نوشته را منتشر کنید:

دیدگاه خود را بنویسید