سرنوشت کاکتوس

دکتر علیرضا تاجیک

«کثافت!»، «لعنتی!»، این‌ها رگبار فحش‌هایی بود که هر روز نثارش می‌شد؛ گلدان گِرد و قلمبه کاکتوس.

حدود دو سال قبل وقتی خیلی کوچک بود دیدمش. عصر یک تابستان داغ درحالی‌که سه‌تا برگ بیشتر نداشت. ریشه‌هایش هم کاملاً خشک بود و در پیاده‌رو رهایش کرده بودند. انگار التماس می‌کرد که پناهش بدهم. به خانه آوردمش و در گلدانی گِلی کاشتمش. بعد از چند روز سرحال آمد و شروع کرد به بلند و پهن شدن. احساس مثبتی بهش داشتم؛ چیزی شبیه فرزندخوانده، اما فرزندخوانده‌ای که انگار کمی نامهربان بود.

 هرقدر بزرگ‌تر می‌شد، انگار بدجنس‌تر هم می‌شد. با این‌که چندبار جایش را عوض کردم، باز با آن زبان‌های پهن و دراز و پُرخارش به هرکسی که از اطرافش رد می‌شد زخمی می‌زد. یک روز بهش گفتم «پسرجان! با این دست‌فرمون، روزی خودت را نابود می‌کنی!»

علی و محمد هر چندروزیک‌بار موچین‌به‌دست پیشم می‌آمدند که تیغ‌های کاکتوس را از دست یا گاهی سروصورتشان بیرون بکشم!

دهه‌هشتادی‌های خانه هم هروقت شکارش می‌شدند، دادشان درمی‌آمد. راه‌به‌راه چادر مشکی خواهرم و سیده‌خانم را هم نخ‌کش می‌کرد.

القصه، همه می‌گفتند «بابا این مردم‌آزارِ بدذاتو از خانه بنداز بیرون!» ولی من باز دلم نمی‌آمد؛ چون به‌هرحال موجودی زنده بود و دلم نمی‌خواست امکان زندگی را ازش بگیرم. از طرفی هم گیاهی البته مکزیکی‌الاصل بود که به نوبه خودش بخشی از طبیعت به‌شمار می‌آمد.

پس برای این‌که دیگران از آزارهایش در امان باشند، تصمیم گرفتیم ببریمش بالای پشت‌بام. بالا بردنش هم مصیبتی بود: عرض و ارتفاعش زیاد شده بود، و خودش و گلدانش وزن زیادی داشت. مجبور شدیم مثل برده‌های بنی‌اسرائیل، کاهنِ تُپُلِ حدوداً پنجاه‌کیلوییِ معبد را روی شانه‌هایمان با یک تختِ‌روان تا بالای بام از حدود چهل پله و چند پاگرد بالا ببریم. وقتی رسیدیم آن بالا، خیس عرق شده بودیم و تا چند روز از سروگردنمان خار درمی‌آوردند!

آب و هوای آن بالا حسابی به کاکتوس ساخته بود و هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. آنجا هم البته بیکار نبود و مرغ و خروس‌ها و کبوترها هدف‌های جدیدش شده بودند. فکری بودم که چطور با این‌که خیلی مراقب بودم، باز هم گاهی پشت گردن و کتفم می‌سوخت و بعد از وارسی، خارهای کاکتوس کشف می‌شد! از قرار معلوم یاد گرفته بود که چطور تیغ‌هایش را پرتاب کند! و…

روزها گذشت و کاکتوس از هر نظر بزرگ‌تر شد. آزار هم که انگار در خونش بود، رهایش نمی‌کرد و سرانجام به سندرم خودویرانگری تبدیل شد. ریشه‌هایش آنقدر فشار آوردند که گلدان شکست! گلدان محکم و قطور و زیبای سفالی، طوری از وسط شکسته بود که دیگر امکان ترمیم نداشت. بعد از چند روز هم با فشار بادی واژگون شد، و شکستگی گلدان، حدوداً ده سانت دهان باز کرد! مشکل اینجاست که تیغ‌اندازهای فراوان و حجم و وزن زیادش نمی‌گذارد که دوباره سرپایش کنم. از آن روز از کنار شکستگیِ عمیق کنار گلدان آبیاری‌اش می‌کنم، ولی دیگر چندان فایده‌ای به حالش ندارد.

چند روز پیش مستندی دیدم به نام «باغ خاطرات تلخ». روایتی است از یک یهودی روس‌تبار که بعد از سال‌ها زندگی در اسرائیل، مهاجرت معکوس کرده و به سرزمین مادری‌اش برگشته بود. او در این مستند به نکته‌ای بسیار درخشان اشاره می‌کند: «فرهنگ اسرائیل مساوی فرهنگ یهودی نیست. سرود ملی‌اش، «هاتیکوا» از آهنگسازی از کشور چک است؛ غذای ملی‌اش «فلافل» است؛ غذایی ترکی_عربی؛ رقص ملی‌اش، «هورا» هم مجارستانی است؛ گیاه ملی‌اش کاکتوس هم از خودش نیست». اسرائیل کشور بی‌ریشه‌ای است که بیشتر داشته‌هایش از خودش نیست. آنچه آینده اسرائیل را تهدید می‌کند عدم همراهی دیگر کشورها با رژیم صهیونیستی نیست، بلکه تهدید اصلی علیه اسرائیل، خود صهیونیسم و باورها و رفتارهایش است.

به صهیونیست‌ها به خاطر انتخاب گیاه ملی‌شان آفرین گفتم! کاکتوس و اسرائیل چقدر با هم تناسب دارند!

چند ماهی است که از توقف جنگ اسرائیل با ایران می‌گذرد. بیش از دو سال هم از جنگش با غزه و لبنان، و حدود هفتاد سال از اشغال سرزمین فلسطین.

حال این روزهای کاکتوسِ ما هم بی‌شباهت به همان روزی نیست که بدون گلدان زیر آفتاب پیدایش کردم.

مجله آشنا، شماره ۲۳۹، صفحه ۶.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید