مرخصی حلالیت
یک سال بود که احمد به مرخصی نیامده بود. او با آغاز جنگ تمام وقت و انرژی خود را صرف خدمت به مجروحان کرده بود و همیشه در منطقه به سر میبرد. در ابتدا در کرمانشاه مشغول انجام وظیفه بود، […]
یک سال بود که احمد به مرخصی نیامده بود. او با آغاز جنگ تمام وقت و انرژی خود را صرف خدمت به مجروحان کرده بود و همیشه در منطقه به سر میبرد. در ابتدا در کرمانشاه مشغول انجام وظیفه بود، […]
شهید محمد صنیع خانی یک بار که برای معالجه مجروحیت های شیمایی اش به خارج از کشور عزیمت می کرد، مرحوم حاج احمد خمینی(فرزند امام خمینی(ره)) به او گفته بود: من برای خودم دعا نمی کنم، برای تو دعا می
برای شفای سید محمد دعا کنید ادامه مطلب
از پنجره اتاق بیرون را نگاه میکنم، هاله ای از دود، ساختمان ها را در آغوش گرفته است. انگار شیمیایی زده اند. یکی فریاد میزند : شیمیایی ! شیمیایی ! . همه ماسک میزنند به جز راننده بلدوزری که در
مهم ترین مسئله امروز ما در جبهه، صبر و استقامت در مقابل دشمن است. تا به حال تنها ضعفی که داشته ایم از «عوامل و سلاح های شیمیایی» بوده است. واقعیت این است که ما در مقابل بمب های شیمیایی
سخنان شهید جواد اکبر نژاد درباره گازهای شیمیایی و دفاع در مقابل آن ادامه مطلب
شهید حاج منصور عاشوری هیچگاه به دنیا و مادیات وابستگی نداشت و هرکس که از نزدیک با ایشان و زندگیاش آشنا بود تصویری از سادگی و سادهزیستی نسبت به او در دلش نقش میبست. او اهمیت فوقالعادهای به نماز اول
شهید نصر اصفهانی برای نماز جماعت اهمیت زیادی قایل بود، به ویژه برای نماز صبح . همیشه جزو نخستین کسانی بود که در کوی « شهید فلاحی » برای برپایی نماز صبح حاضر میشد. اگر ما هم تنبلی میکردیم
از زبان اسوه های مقاومت شجاعت بچه های پدافند شیمیایی میان رزمندگان زبانزد بود. در حالی که منطقه آلوده به گازهای سمی و خطرناک بود و همه را تحت الشعاع قرار می داد، بچه های پدافند شیمیایی وارد میدان شده
سید هادی از کودکی شیفته قرآن و عترت و عامل به احکام دین مبین اسلام بود و به نماز اهمیت میداد. پس از اخذ دیپلم در دانشگاه مشهد قبول شد و تحصیلاتش را در آن دانشگاه ادامه داد. در دوران
شهید سید هادی مرقاتی به روایت برادر شهید ادامه مطلب
شهید محمد جعفر نصر اصفهانی اواخر سال ۱۳۵۹ بود.خدمت سربازیام نیمهکاره مانده بود، جوانان کشورم دستهدسته برای دفاع از میهن اسلامی به جبهه می رفتند و در خون می غلطیدند. تصمیم گرفتم که هیچگاه جبهه را ترک نکنم. نمیدانستم،
شهید محسن الشریف ساعت حدود ۱۲:۳۰ نیمه شب بود که پس از اتمام کارها جهت استراحت به سنگری که به صورت کانکس در زیر خاک قرار داشت رفتیم. هنوز کاملاً خوابمان نبرده بود که با صدای مهیبی از جا برخاستیم.
شهادت برادرم ( محسن ) ادامه مطلب
ماههای اول جنگ تماس تلفنی برایمان سخت بود، حاجی بیسیم را وصل میکرد، روی خط تلفن و فقط یک جمله میگفت «سلام، من خوبم، هنوز زندهام و خداحافظ » اکثر شب ها در خانه نبود، بعد از ۱۰ الی ۱۲
روز هشتم تیر به دنبال شوهرم که مصدوم شده بود به مهاباد رفتم ولی او را به تبریز اعزام کرده بودند، بلافاصله به طرف تبریز حرکت و به بیمارستان سینا رفتم. در آنجا مصدومان زیادی را دیدم که به علت
سکانس هایی که هرگز فراموش نمی شود ادامه مطلب
یکی از مصدومین شدید شیمیایی شهر سردشت؛«لیلا فتاحی» بود. او در سن ۱۵ سالگی در جریان بمباران شیمیایی سردشت مصدوم شده و جانبازان ۷۰ درصد بود و بدون همراه داشتن کپسول اکسیژن نمی توانست زندگی کند. بسیاری از اقوام وی
دانشجوی شهیده لیلا فتاحی؛ نماد مظلومیت و استقامت ادامه مطلب
من از همسایه خودمان که یک جانباز بود ، می خواهم برای شما مطلبی را بیان کنم. ما در چند سال قبل ، در آپارتمانی زندگی می کردیم که در یکی از طبقات آن ، یک جانباز عزیز و گرامی
هنگامی که عملیات والفجر ۲ در جبهه غرب توسط رزمندگان اسلام شروع شده بود. هواپیماهای عراقی منطقه عباس آباد را بمباران شیمیایی کرده بود و رزمندگان اسلام برای عملیات آنجا مستقر شده بودند. مجروحین شیمیایی عباس آباد را یکی پس
سید محمد صنیع خانی برای معالجه زخمهای شیمیایی در لندن به سرمیبرد، شبها در گوشه ای از بیمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول میشد. یک بار پزشک معالجش به طور تصادفی متوجه حالات او شد و سخت تحت
وقتی که پزشک مسیحی هم گریه می کند ادامه مطلب
شهید عین الله زنگنه واقعاً عاشق شهادت بود و هیچ چیز نمی توانست او را از شهادت منصرف کند. او دل از دنیا بریده بود و حتی عشق به زن و فرزند نیز مانع جبهه رفتنش نمی شد. یک روز
شما فرزندانم را بزرگ کنید ادامه مطلب
محمود در منطقه شاخ شمیران به شدت شیمیایی شده بود و در بیمارستان کاشانی شهر یزد بستری بود.اولین بار که او را ملاقات کردم به شدت سیاه شده بود، به طوری که نمی توانستم او را بشناسم. او سفارش می
فرزند اولم علی روز تولد حضرت رسول به دنیا آمد، دو هفته بعد از تولد علی منوچهر تصمیم گرفتم به جبهه برود اما من موافق نبودم به همین علت اصلاًجوابی به صحبت هایش نمیدادم. یک روز منوچهر موقع نماز خواندن
شهید نصر اصفهانی در جریان مبارزات مردمی علیه رژیم ستمشاهی در اصفهان، به همراه سایر نیروهای انقلابی به طور مستمر شرکت داشت. با استفاده از هنر عکاسی، مبارزات و تظاهرات مردم را به تصویر میکشید. در سخنرانیها و جلسات
فهرستی از فعالیت های شهید نصر اصفهانی در مبارزات انقلابی ادامه مطلب
فرزند شهیدم سیروس محسنی برای همه و به خصوص من و پدرش، احترام بسیاری قایل بود و هرگاه ما را می دید، دستمان را می بوسید اما این علاقه شدید، مانع اعزام او به جبهه نشد. روزی که عازم جبهه
ولی نمی توانم بمانم ادامه مطلب
یک شب خواب پیامبر بزرگوار اسلام(ص) را دیدم. وقتی از خواب برخاستم و آنچه را که دیده بودم برای مادرم تعریف کردم. ایشان با چند نفر از علماء تماس گرفت و خوابم اینگونه تعبیر شد که؛ بهتر است با فردی
من مادر شهید حسین طوایفی هستم.حسینِ من مظلوم و محجوب بود و به علت وضعیت نامناسب اقتصادی پدرش، تنها تا سال پنجم ابتدایی ادامه تحصیل داد و سپس در کارهای کشاورزی دستگیر و کمک حال پدر بود، تا آن که
مادر شهید از فرزندش میگوید ادامه مطلب
نیمه هاى شب بود که عراق تک شیمیایى کرد. نیروها خواب بودند ولى طبق معمول من بیدار بودم. فوراً حاج حبیب الله کریمى فرمانده را بیدار کردم. ماسک ها را زدیم و او به یک طرف رفت و من هم
تابستان سال ۱۳۶۶ که از طریق تیپ ۶۳ خاتم وارد منطقه شلمچه شدیم حدود ۲۰ – ۳۰ روزی از بمباران شیمیایی وسیع منطقه گذشته بود، آثار مخرب گلوله های شیمیایی هنوز قابل مشاهده بود و بچه هایی که از قبل
شهید اکبر آقابابایی هجده سال داشتم که اکبر به خواستگاریام آمد. آن روز ابتدا وضو گرفت. چند آیه قرآن خواند. سپس درباره تمام شرایطی که ممکن بود، در زندگی اتفاق بیفتد، صحبت کرد.نمیتوانستم چیزی بگویم، دفعه بعد که به
دلش در گرو عشق الهی بود، ذکر نام خداوند و خلوص و تقوا راهی مقدس برای او به شمار میرفت، که از کودکی جانش با آن آمیخته بود. آن سردار دلاور همیشه نمازش را به جماعت میخواند و در روزههای
در آخرین روزهای «عملیات بدر» (اسفند ماه سال۱۳۶۳)، ناگهان بوی خیلی خوشی سر تا سر منطقه را فرا گرفت. «بوی شکلات کاکائویی» بود. من و بچه ها با ولع بو می کشیدیم و آب دهانمان را فرو می دادیم و
برادر جانبازی را به بیمارستان ( بیمارستانی در لندن ) آورده بودند که در اثر بمباران شیمیایی دو چشم خود را از دست داده بود . افزون بر این ، تمام دندان هایش هم ریخته بود و اصلا نمی توانست
من در بیمارستان شهید چمران تهران بستری بودم، جنازه رحیم برادر کوچکم را بعد از ۲۵ روز شناسایی و به خاک سپرده بودند. به من، مادرم و برادرم کاظم اطلاع دادند که رحیم پیدا شده است، در این بیست و
در حسرت آخرین دیدار ادامه مطلب