چهارده خورشید

مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند

مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد گويند وقتي كه مسيح بيايد، صليب ها را خواهد شكست و دجال را خواهد كشت. او صليب ها را مي شكند تا بگويد كه او نه شريك خداست و نه فرزند او. در قرآن آمده است كه: « او […]

مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند ادامۀ مطلب »

مرا بخوان

مرا بخوان

مرا بخوان صدايم کن اي اشتياق بي انتها اي ايستاده بر فراز زمان که رهگذري خسته ام در بياباني بي آب تفتيده در آفتاب و تو تک درخت صحرايي با سايباني گسترده و آبي روان مرا سوي خويش بخوان اي رويش بهار در هجوم خزان که درمانده ام در چالش هاي زندگي و همهمه هايي

مرا بخوان ادامۀ مطلب »

متن غايب زندگي

متن غايب زندگي

دلم بهانه تو را گرفته است; اي «موضوع » زندگي من! اي «سؤال اصلي » آفرينش! «روشي » نمانده است که با آن «فرضيه » آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با کدام «روش تحقيق » مي توان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم » نگاه تو با کدام «ملفوظ » به «مشهود»

متن غايب زندگي ادامۀ مطلب »

لواي سبز او

لواي سبز او

نماز نيمه شب هاي نيايش را به عشق تمناي تو به قامت مي ايستيم هر صبح کتاب خواب را به عشق روي تو مي بنديم و پنجره چشمانمان را رو به باغ ياد تو مي گشاييم و فصل روز رمان زندگي را با اللهم ارني الطلعة الرشيدة آغاز مي کنيم و به شوق رويشي دوباره

لواي سبز او ادامۀ مطلب »

لالايي تازه

لالايي تازه

مادر گفت: من لالايي تازه اي خواهم ساخت! من در گوش نوزاد دلبند خويش، حديثي تازه تر خواهم گفت من قلب کوچک دردانه خود را، با رئوف ترين قلب عالم، پيوند خواهم زد. و من خواب کودک خويش را شيرين ترين خواب عالم خواهم کرد من لالايي تازه اي خواهم ساخت لالايي فراق، لالايي انتظار،

لالايي تازه ادامۀ مطلب »

كجاست

كجاست

روزها غرق غروب سرد و خاموش پنجره هائي بسته مردمي خفته پرواز از ياد پرنده ها رفته رنگ خورشيد بر رخسارهاي رنگ باخته نمي تابد شهر بي رمق با کوچه هاي خالي از شور درون حصاري از سنگ و آهن نسلي است مانده در اضطراب و بي احساس تر از سنگ نسيم طراوت پشت ديوارها

كجاست ادامۀ مطلب »

يك جمله و بس

يك جمله و بس

در تقويم انتظار، همه فصل ها از عطر بهاري مهدي (عج) متبرک است. نوروز منتظران روزي است که از شب نيمه شعبان آغاز مي شود. انتظار، فاصله اي است ميان دو جمعه: جمعه ولادت و جمعه ظهور. بهار، همه طراوتش را مديون يک گل است: گل زيباي نرگس. اگر سختي زمستان غيبت نبود، شوق آمدن

يك جمله و بس ادامۀ مطلب »

كمي زود تر بيا...

كمي زود تر بيا…

وقتي تو در من جوانه ميزني هنگامه اي در من اوج ميگيرد… وجودم به التهابي سنگين مي تپد… حضورت در رگهاي تنم مي جوشد ميخواهم فريادت بزنم …بخوانمت… با رساترين صدا ترانه ات کنم با شيواترين واژه توصيفت کنم… ميخواهم با بلندترين طنين فرياد کنم درونم را بي تو… اما… اما چگونه بسرايمت که در

كمي زود تر بيا… ادامۀ مطلب »

يا ابا صالح

يا ابا صالح

نمي دانم كي خواهي آمد ، آشناي دل ! تويي كه هنوز به حقيقت نمي دانم كيستي ؟ تويي كه يك روز غروب بر حاشيه دلم قدم مي گذاري واحساس حضورت مرا قلقلك مي دهد . همه نوشته ها تو را گفته اند و همه كتاب ها تو را خوانده اند ، ولي كمتر چشمي

يا ابا صالح ادامۀ مطلب »

قصه ما

قصه ما

شعر دردهاي ناسروده است رنج يک جامانده از سفر رد گم شده اي در غبار ابهام شرح رفتن و به خود نرسيدن است داستان يک شدن ناتمام آرزوهاي دراز و عمري کوتاه فرصتهاي بر باد رفته رخوتها و گذر لحظه هاي پر شتاب قصه ما ماجراي اشک آب برکه است در فراق دريا که در

قصه ما ادامۀ مطلب »

والطور

والطور

سوگند به طور سرزمين نيزه هاي شکسته سرزمين علمهاي افتاده سرزمين مشکهاي تشنه سرزمين خيمه هاي سوخته و کتاب مسطور في رقٍّ منشور سوگند به نامه نگاشته در طوماري گسترده و کتاب مسطور، همان پيکر در خون تپيده است تکه تکه شده چونان برگهاي فرو ريخته از غارت پاييز زخمي و تاولناک بر گستره خونين

والطور ادامۀ مطلب »

صبح انعكاس لبخند توست

صبح انعكاس لبخند توست

زمين فقط پنج تابستان به عدالت تن داد و سبزي اين سالها تتمه آن جويبار بزرگ است که از سرچشمه ناپيدايي جوشيد وگرنه خاک را بي تو جرات آباداني نيست تو را با ديدنيهاي مانوس مي سنجم من اگر مي دانستم پشت آسمان چيست تو هماني تو آن بهار ناتمامي که زمين عقيم ديگر هيچگاه

صبح انعكاس لبخند توست ادامۀ مطلب »

هوس روي نگار

هوس روي نگار

مرغ دل ديرزماني است که در هوس روي نگار اين سوي و آن سوي مي پرد و پروانه وار شمع خيالش را طوف مي کند. به خون وضو ساخته و با شراره هجران احرام بسته است. موج در موج تاريکي فراقش را به برق وصال مي شکافد و بغض گلوگير شوق را به فرياد شورآفرين

هوس روي نگار ادامۀ مطلب »

شهر دل

شهر دل

در كوچه هاي شهر دلم ، نسيم عطر دل انگيزت پيچيده است و بهار بهار شكوفه از در و ديوار مي بارد . آسمانش از موج موج نگاهت ، آبي آبي است و خورشيد ، خورشيد نورعشق بر شهر مي پاشد. در هر كوي و برزنش درخت درخت مهر تو روييده . و جويبار جويباراميد

شهر دل ادامۀ مطلب »

سلام بر وارث غدير

سلام بر وارث غدير

بوي خوش بهشت از كنار آن آبگير، يعني غدير عرشيان و بهشتيان، جان ها را مي نوازد اين چه بوي خوشي است كه حتي پس از عبور صدها سال هنوز فضاي جان مشتاقان را مي نوازد. غدير تكرار اولين است در كلام آخرين، همان كلام نوراني كه در اولين پيام، علي را به برادري و

سلام بر وارث غدير ادامۀ مطلب »

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) )

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) )

اي کاش چون هميشه و براي بيان مطالب کلمات از پي هم مي آمدند و مي رفتند و مرا از وجود غمها تهي مي ساختند اما براي بيان واژه دلتنگي کلمات ياريم نميکنند ، زيرا براي در دلتنگي براي نوشتن تواني نيست ايکاش اينجا بودي و در کنارم مي نشستي و در بيان مطالب ياريم

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) ) ادامۀ مطلب »

اي غايب هميشه حاضر

اي غايب هميشه حاضر

تو در پشت کدامين رنگينکمان پنهان شدهاي که هيچ تلألؤ خيره کنندهاي نميتواند پيدايت کند؟ تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صاعقه، آرزوي ديدار عاشقانت را به خاکستر تبديل مي کند. تو انعکاس کدامين صفت خداوندي، که عاشقانت ميان غيبت و ظهورت غوطهورند؟! تو چگونه در غيبت به سر ميبري

اي غايب هميشه حاضر ادامۀ مطلب »

اي حبيب من

اي حبيب من

بابي انت و امي يا آل المصطفي اني مؤمن بولايتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم مولاي من! از گذشتگان هر که خبر دار مي شد که امت آخرالزمان يگانه امام و راهنماي خود را فراموش مي کنند دلش به

اي حبيب من ادامۀ مطلب »

اي بهار دلها

اي بهار دلها

سلام بر آل ياسين، سلام بر مهدي امتها و جامع تمام کلمات وحي الهي. سلام بر آنکه شمشير برکشيده و ماه تابان و نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلماني جهان و قرص ماه ايمان. سلام بر بهار مردمان و نشاط آفرين روزگار. «شب هجرانت اي دلبر، شب يلداست پنداري رخت نوروز و ديدار

اي بهار دلها ادامۀ مطلب »

اي اميد بي پناهم

اي اميد بي پناهم

موعودا! ديرهنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم . باغ آرزوها به شوق بهارروي تو خزانها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد; نرگسها داغ هجر تو بر سينه دارند; عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش

اي اميد بي پناهم ادامۀ مطلب »

او خواهد آمد

او خواهد آمد

ديرگاهيست در ظلمت بي فرداي اين روزگار زمين در انتظار است تا کسي بيايد که کس باشد و تا مردمان با نگاهي در او کس را از ناکس بازشناسند. امروز که آدميان صداقت را به زير آوار فراموشي ها از ياد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت گلگون است؛ زمين در حسرت

او خواهد آمد ادامۀ مطلب »

انا المهدي

انا المهدي

انا المهدي؛ انا المهدي؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با ندبه هاي شما مي بالم.

انا المهدي ادامۀ مطلب »

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

اللهم و صل علي ولي امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العاليمن. اللهم اجعله الداعي الي کتابک، و القائم بدينک، استخلفه في الارض کما استخلفت الذين من قبله مکن له دينه الذي ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدک لا يشرک بک شيئا… امشب از

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما ادامۀ مطلب »

امروز فردا

امروز فردا

يا لطيف فردا را چگونه مي توان ديد فردايي که امروزش همه در غوغا است فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم کجاست يک دل آرام کجاست آرزوهاي آرزو نشده کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم نمي دانم اشکم را براي

امروز فردا ادامۀ مطلب »

امروز جمعه است و...

امروز جمعه است و…

وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد! همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي از رويشان تقلب نکند تا

امروز جمعه است و… ادامۀ مطلب »

امروز امير در ميخانه تويي، تو

امروز امير در ميخانه تويي، تو

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حراي معرفتي، نه عزلت نشين حيرتي، نه بويي

امروز امير در ميخانه تويي، تو ادامۀ مطلب »

آقا جان، عاشقانت صبورند...

آقا جان، عاشقانت صبورند…

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينه هاى مكدر زمانه را

آقا جان، عاشقانت صبورند… ادامۀ مطلب »

از صفر تا بيست

از صفر تا بيست

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه مي كنيد؟ آسوده و بي خيال مي نشينيد تا كم كم فراموشش كنيد؟ يا براي يافتن او همه تلاش خود را به كار مي بريد. از اين و آن سراغش را مي گيريد. شب و روزتان را به جستجوي او مي

از صفر تا بيست ادامۀ مطلب »

از راه مي رسي...

از راه مي رسي…

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد. توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند. تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي

از راه مي رسي… ادامۀ مطلب »

آرزوهاي سپيد

آرزوهاي سپيد

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه

آرزوهاي سپيد ادامۀ مطلب »

به بالا بروید