هدیه ناچیز پدر
پدر گفت: آقا! آقا جان! آقای یگانه من! مظلومترین! تنهاترین! تو خود خوب می دانی که من، عاشق عاشقی پیشه دل شکسته تو، با خود عهد کرده بودم که زندگی ام را، تمام زندگی ام را آری، همه و همه […]
پدر گفت: آقا! آقا جان! آقای یگانه من! مظلومترین! تنهاترین! تو خود خوب می دانی که من، عاشق عاشقی پیشه دل شکسته تو، با خود عهد کرده بودم که زندگی ام را، تمام زندگی ام را آری، همه و همه […]
موج ایام مرا بسوی غروب زندگی کشانده است اینک با چشمانی ارغوانی دستانی پر از باران سرخ نگاهی با زبان التماس از خورشید می خواهم، که این بار مغرب را با رنگ شرقی نقش زند تا با شرقی ترین احساس
ای کسی که روزه دار واقعی این ماه هستی . ای کسی که رحمت خدا به ما به خاطر وجود مبارک توست . ای یوسف گم گشته فاطمه (س) ، ماه رمضان دیگری آمد و تو نیامدی . در این
یاسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند. چقدر در راهروهای دلواپسی و نگرانی به انتظار بنشینم؟ چقدر؟! کی می آیی تا ترکهای دلم را در برابر تو شماره کنم! سپیده که می زند با خودم
شانه هایم سخت سنگینی می کند و احساس می کنم پشتم زیر خروارها بار در حال خم شدن است ای غایب از نظرمی دانی چرا؟ نمی دانم چرا عطش سرخ نگاهم را نادیده گرفتی . گلایه ندارم بلکه مصمم تر
و سالهاست در پس پرده اشک کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه می بینم ، سالهاست نگاهم بی ترانه حرفهایت مانده ، و سالهاست دیوار زمان انتظار شکستن را می کشد ، ابراهیم بت شکن دوران ، فرزند
مولای من اینبار هم نیامدی ادامه مطلب
مولا……. زمین در انتظار توست… زمان به سویت قدم بر می دارد… سکوت آسمان نشان از نیاز است! نیاز به یاری!! اینجا هر صدایی از هر کجا و هر چیز برخیزد، تو را می خواند! صدای دل سنگ را هم
صبر یعنی امتداد عطش لبهای ترک خورده خاک تا فصل باران : صبر یعنی کشت تحمل در باغچه انتظار تا شکوفه حضور : صبر یعنی شباهنگ اشک در دامان تنهایی تا ظهور فجر : صبر یعنی ماندن قرنها خروش در
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید گویند وقتی که مسیح بیاید، صلیب ها را خواهد شکست و دجال را خواهد کشت. او صلیب ها را می شکند تا بگوید که
مسیح هم در نماز به تو اقتدا می کند ادامه مطلب
مرا بخوان صدایم کن ای اشتیاق بی انتها ای ایستاده بر فراز زمان که رهگذری خسته ام در بیابانی بی آب تفتیده در آفتاب و تو تک درخت صحرایی با سایبانی گسترده و آبی روان مرا سوی خویش بخوان ای
دلم بهانه تو را گرفته است; ای «موضوع » زندگی من! ای «سؤال اصلی » آفرینش! «روشی » نمانده است که با آن «فرضیه » آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با کدام «روش تحقیق » می توان
نماز نیمه شب های نیایش را به عشق تمنای تو به قامت می ایستیم هر صبح کتاب خواب را به عشق روی تو می بندیم و پنجره چشمانمان را رو به باغ یاد تو می گشاییم و فصل روز رمان
مادر گفت: من لالایی تازه ای خواهم ساخت! من در گوش نوزاد دلبند خویش، حدیثی تازه تر خواهم گفت من قلب کوچک دردانه خود را، با رئوف ترین قلب عالم، پیوند خواهم زد. و من خواب کودک خویش را شیرین
روزها غرق غروب سرد و خاموش پنجره هائی بسته مردمی خفته پرواز از یاد پرنده ها رفته رنگ خورشید بر رخسارهای رنگ باخته نمی تابد شهر بی رمق با کوچه های خالی از شور درون حصاری از سنگ و آهن
بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد. غدیر تکرار اولین است
ای کاش چون همیشه و برای بیان مطالب کلمات از پی هم می آمدند و می رفتند و مرا از وجود غمها تهی می ساختند اما برای بیان واژه دلتنگی کلمات یاریم نمیکنند ، زیرا برای در دلتنگی برای نوشتن
دلتنگ تو ( یا مهدی فاطمه (ع) ) ادامه مطلب
وقتی می خواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم؛ گوشه اش طوری که فقط خودم ببینم می نویسم: جمعه و او نیامد! همکلاسی ام از گوشه عینکش نگاهش را قل می دهد روی دفترم. نگاهش را می اندازم روی دفتر خودش.
اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزیزا، وافتح له فتحا یسیرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصیرا. اللهم اظهر به دینک و سنه نبیک، حتی لا یستخفی بشی ء من الحق مخافه احد من الخلق خدایا! زمین از
امروز امیر در میخانه تویی، تو ادامه مطلب
تو در پشت کدامین رنگینکمان پنهان شدهای که هیچ تلألؤ خیره کنندهای نمیتواند پیدایت کند؟ تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز میخوانی که اثرش همچون صاعقه، آرزوی دیدار عاشقانت را به خاکستر تبدیل می کند. تو انعکاس کدامین صفت
بابی انت و امی یا آل المصطفی انی مؤمن بولایتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم مولای من! از گذشتگان هر که خبر دار می
سلام بر آل یاسین، سلام بر مهدی امتها و جامع تمام کلمات وحی الهی. سلام بر آنکه شمشیر برکشیده و ماه تابان و نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلمانی جهان و قرص ماه ایمان. سلام بر بهار مردمان
موعودا! دیرهنگامی است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره های اشتیاقت، سوخته ایم . باغ آرزوها به شوق بهارروی تو خزانها را می شمارد و چکامه های خونین شقایق را می نگارد; نرگسها داغ
دیرگاهیست در ظلمت بی فردای این روزگار زمین در انتظار است تا کسی بیاید که کس باشد و تا مردمان با نگاهی در او کس را از ناکس بازشناسند. امروز که آدمیان صداقت را به زیر آوار فراموشی ها از
انا المهدی؛ انا المهدی؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل دارید بگویید. از گرانی بار انتظار؛ از تیرگی شبهای غیبت؛ از هیمنه جور؛ از هیبت گناه، از فریب سراب،
اللهم و صل علی ولی امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربین، و ایده بروح القدس، یا رب العالیمن. اللهم اجعله الداعی الی کتابک، و القائم بدینک، استخلفه فی الارض کما استخلفت الذین من قبله مکن له
امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما ادامه مطلب
یا لطیف فردا را چگونه می توان دید فردایی که امروزش همه در غوغا است فردایی که امروزش را از عمق افکار خسته مردم می بینم کجاست یک دل آرام کجاست آرزوهای آرزو نشده کجاست امیدی که باز سوی امیدوارش
ای آفریدگار صبح در جشن با شکوه روزی که آغاز می شود و در تمامی روزهایی که شیرینی نام تو بر لبانم می نشیند من عهد دیرینه ی خویش را با صاحب صبح و امام عصر تازه می کنم و
در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمین و نگاه زهرآلود زمان، دستهای ما تو را می طلبد یا مولا! مهر در سراشیب جاده ی عمل زیر چرخهای سنگین ستم له میشود در نبودت! تو ما را رها
منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، کسى از قوم خورشید! کسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نیز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نیازشان را از لابه لاى نفس هاى حیران خود بازگو مى کنند. شقایق ها منتظرند!
آقا جان، عاشقانت صبورند… ادامه مطلب
یک آزمون اساسی با سه پرسش اساسی اگر عزیزی را گم کرده باشید، چه می کنید؟ آسوده و بی خیال می نشینید تا کم کم فراموشش کنید؟ یا برای یافتن او همه تلاش خود را به کار می برید. از