فرماندهی که ناشناخته ماند
آنها که نام سوسنگرد را می شنوند چه می دانند که تو چه بودی و چه کردی؟ آنها که در نقشه خوزستان و در کنار مرز در جستجوی منطقه دشت آزادگان هستند، چگونه می توانند تصور کنند که روزی مردانی […]
فرماندهی که ناشناخته ماند ادامه مطلب
آنها که نام سوسنگرد را می شنوند چه می دانند که تو چه بودی و چه کردی؟ آنها که در نقشه خوزستان و در کنار مرز در جستجوی منطقه دشت آزادگان هستند، چگونه می توانند تصور کنند که روزی مردانی […]
فرماندهی که ناشناخته ماند ادامه مطلب
از رفتنت نبود که داشتم می مُردم، کوه غمی هم که وقتی، می رفتی، رودوشِ دلم گذاشتی، از رفتنت نبود: از اینکه تو می رفتی و من اینجا پیش آبجی می ماندم، داشتم می مُردم، حالا که برگشتی و اینجا
عکسی که تو برایم فرستادی ادامه مطلب
پرستار در حالی که اشک پهنه صورتش را پوشانده بود، میگفت: چند دقیقه پیش، این مجروح عملیات، زیر لب چیزی زمزمه میکرد و من به گمان شنیدن درخواستش، گوشم را نزدیکتر بردم، اما او زیارت عاشورا زمزمه میکرد و طلبی
شهیدی که می خواست شناسایی نشود ادامه مطلب
«به جبهه اومدم شاید کمکی در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه» «تو این مدت البته ما هیچ کاری نکردیم. هر کاری که میشد خدا میکرد. ما فقط وسیله بودیم. همین حالا که ما داشتیم با موتور از خط
شهیدی که امام بر بازویش بوسه زد ادامه مطلب
با نام شهید ورکش صبح یک روز خنک پاییزی آشنا شدیم. روی تپه نورالشهدای کلکچال و همراه با چای داغی که از ایستگاه صلواتی شهید تقی ورکش نصیبمان شد. سختی مسیر ناهموار کلکچال را به عشق زیارت هشت شهید گمنام
پذیرایی شهید ورکش از زائران نورالشهد !ا! ادامه مطلب