داستان ها و حکمت ها

یک‌کاسه کتاب!

یک‌کاسه کتاب!

یک‌کاسه کتاب! روز قدس بود. راهپیمایی تمام‌ شده بود و مردم راهی خانه‌هایشان می‌شدند که «او» گوشه‌ خیابان توجهشان را جلب می‌کرد. مردی با موهای جوگندمی و محاسنی نسبتاً بلند، یک‌ پارچه برزنتی پهن کرده بود گوشه خیابان و رویش کلی کتاب گذاشته بود و می‌گفت: این‌ها کتاب‌های کتابخانه خودش هستند که از پدرش به […]

یک‌کاسه کتاب! ادامۀ مطلب »

نذر فرهنگی

نذر فرهنگی

نذری با طعم کتاب و سینما و عشق فاطمه دولتی هر زمان که گره به کارش می‌افتاد، هر وقت حاجتی در دلش جوانه می‌زد «نذر» می‌کرد؛ یک‌بار آش رشته می‌پخت، گاهی قیمه و برنج اگر هم دستش خالی بود به یک دیس حلوا یا چند بسته نمک اکتفا می‌کرد، اما این‌بار حال و هوایش متفاوت

نذر فرهنگی ادامۀ مطلب »

سؤال سخت، سؤال آسان

سؤال سخت، سؤال آسان

مشکی پوشیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت «داغ برآر دیدم.» گفتم «خدا بیامرزه.» گفت «لعنت به حرص آدمیزاد.» قصه‌ای، ماجرایی، پشت لب‌هایش یا چه فرقی می‌کند،‌ توی سینه‌اش وول می‌خورد. تقلا می‌کرد و کوک به بالشت لوله‌ای ترمه می‌زد. سیگار فروردین را محکم کام چید و خاکسترش افتاد روی پوزه پلنگ پتویی چرکمرده که کف لحاف

سؤال سخت، سؤال آسان ادامۀ مطلب »

ما و زندگی زهرایی

ما و زندگی زهرایی

ما و زندگی زهرایی دکتر فرشته روح‌افزا یک‌بار سوار قطار بودم و به سمیناری می‌رفتم و یک کتاب الکترونیک دست من بود. یک خانم آمریکایی در قطار، روبه‌روی من نشسته بود. به من گفت ظاهر و روش زندگی تو بسیار قدیمی است، درحالی‌که کتابی که دست توست مربوط به علم روز است. این تناقض را

ما و زندگی زهرایی ادامۀ مطلب »

پدرم مسئله را حل کرد

پدرم مسئله را حل کرد

پدرم مرحوم حاج ناصر فخار از کاسبان مردم‌دار و از متدینین بازار بودند که به رعایت حق‌الناس بسیار توجه داشتند. قبل از مرگشان به فرزندانشان گفتند که من به هیچ‌کس بدهکار نیستم، بااین‌حال بعد از من اگر کسی نزد شما آمد و گفت که بابایتان فلان مقدار به من بدهکار است، حرفش را گوش کنید

پدرم مسئله را حل کرد ادامۀ مطلب »

ناشکری

ناشکری

راننده تاكسي شهر در مسيري طولاني كه مسافرش بودم، برايم از اتفاقي گفت كه براي يكي از دوستانش رخ داده بود: «دوست من از سرمايه‌داران بزرگ فلان شهر بود و سه پسر داشت كه يكي از آن‌ها اندكي ناتواني ذهني داشت و آب‌ دهانش مرتب جاري بود. غير از فاميل‌ نزديك،  كسي از وجود اين

ناشکری ادامۀ مطلب »

به مغازه يك‌كلام برو

به مغازه يك‌كلام برو

به مغازه يك‌كلام برو اين خاطره را از يكي از تجار بزرگ قم نقل مي‌كنم. او برايم گفت «من و پدرم  در كار كاسبي خیلی جدي بوديم؛ به‌ويژه پدرم كه گاهي من از كارهاي او خجالت مي‌كشيدم. در بازار، ما اولين مغازه‌اي بوديم كه باز مي‌كرديم و آخرين مغازه‌اي هم بوديم كه مي‌بستيم. تازه آن

به مغازه يك‌كلام برو ادامۀ مطلب »

6 داستان کوتاه قرآنی

6 داستان کوتاه قرآنی

برگرفته از درس‌هایی از قرآن حجت‌الاسلام محسن قرائتی به‌‌ کوشش صابر زیران‌پور کودکان سیب‌زمینی نیستند لقمان به پسرش مي‌گويد «يا بُنَيِّ‏ أَقِمِ الصَّلاةَ؛ آقازاده کوچولو! نماز بخوان» (لقمان، ۱۷) جاي ديگر مي‌گويد «وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» (بقره، ۴۳) نماز و زکات در ۲۷ آيه به هم چسبيده است، اما بچه که پول ندارد

6 داستان کوتاه قرآنی ادامۀ مطلب »

جعبه‌ طلایی بلور

جعبه‌ طلایی بلور

فاطمه دولتی بلور‌ها زیر نورِ لامپ می‌درخشیدند و تلألوشان چشمِ نرگس را می‌زد. مادر میوه‌خوری بزرگی دست گرفته و به زیر و رویش نگاه می‌کرد، ابروهای گره خورده مادر نشان می‌داد که مدلِ ظرف را نپسندیده. نرگس نگاهی به مادر انداخت و پرسید: چیه خوب نیست؟! مادر شانه بالا انداخت و جواب داد: نه توی

جعبه‌ طلایی بلور ادامۀ مطلب »

قصه کودکانه اردویی مفید

قصه کودکانه اردویی مفید

قرار بود جمعه از طرف مدرسه به یک اردوی تفریحی برویم. محلی که برای اردو انتخاب شده بود یکی از کوه های زیبا و معروف بود که رودخانه های زیبا از میان آن عبور می کرد. بی صبرانه برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم. بالاخره جمعه آمد و من تمام وسایلم را جمع

قصه کودکانه اردویی مفید ادامۀ مطلب »

اندکی حقیقت..

اندکی حقیقت..

اندکی حقیقت.. پسر: پدر چرا بعضیا با اسلام مخالف هستن؟! پدر: اسلام کهنه‌ست؛ مال اعراب ۱۴۰۰ سال پیشه و خرافه‌ست پسرم! فقط «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک». پسر: جمله‌ای که گفتین از کیه؟ پدر: زرتشت گفته. پسر: زرتشت کی هست؟ پدر: پیغمبر ایرانیه که ۲۵۰۰ سال پیش زندگی می‌کرده. پسر: این که خیلی

اندکی حقیقت.. ادامۀ مطلب »

عشق پوشالی

عشق پوشالی

و چند داستانک دیگر انتخاب‌هایی از منابع مختلف مسابقه صبح زود، همین‌که از خانه بیرون زد گفت «مسابقه می‌دیم!» و قبل از این‌که نظر او را بشنود، ادامه داد «از الان تا شب» چشمش به زن جوانی افتاد که از سر کوچه می‌آمد. سریع نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت: فعلاً یک، هیچ

عشق پوشالی ادامۀ مطلب »

داستان بت‌پرست هندو

داستان بت‌پرست هندو

گفتارهايي از حضرت آيت‌الله بهجت(ره) هندوها و بت‌پرست‌ها الي‌ماشاءالله نذورات مي‌آورند براي سيدالشهدا(ع) و مي‌دهند به كساني كه عزاداري مي‌كنند و دهه مي‌گيرند و دسته مي‌آورند و… . الي‌ماشاءالله شكر يا پول مي‌آورند كه اين‌ها شربت درست بكنند و صرف اين‌طور كارها بكنند. گفتند: يك بت‌پرستي بوده در دهه عاشورا، نمي‌دانم يا نذري داشته يا

داستان بت‌پرست هندو ادامۀ مطلب »

نذرهایی با جیب خالی!

نذرهایی با جیب خالی!

از شمع تا درخت لطف اختراع آقای ادیسون هنوز به جامعه ما نرسیده بود، به همین دلیل مردم با شمع و ستاره‌ها، آفتاب و مهتاب، روزگار سپری می‌کردند. در امامزاده‌ها شمع روشن می‌کردند تا چشم‌های مبارک ببیند و خدای‌نکرده به درودیوار نخورند. برق آمد و امامزاده‌ها از همه‌جا روشن‌تر و نورانی‌تر شد، اما سؤال این‌جاست

نذرهایی با جیب خالی! ادامۀ مطلب »

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری: وقتی دکتر به مقام استاد تمامی رسید، دوستان برایش جشن گرفتند. در جشن، از دکتر خواستند مقداری صحبت کند. ایشان صحبت‌هایش را با عبارت «کَم مِن قَبیح سَتَرتَه» شروع کرد که در من خیلی اثر گذاشت. می‌خواست بگوید فکر نکنید همه چیز من، این درجه یا مدرک است. زشتی‌های زیادی

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری ادامۀ مطلب »

داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود

داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود

کاربرد ضرب المثل : ضرب المثل اگر بشود، چه شود در مورد افراد خوش بینی به کار می‌رود که گاه خودشان می‌دانند کاری که در حال انجام آن هستند بی‌فایده است ولی باز هم بر انجام آن اصرار دارند. داستان ضرب المثل : روزی، ملانصرالدین به شهری ساحلی سفر کرد. ملا که تا آن موقع

داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود ادامۀ مطلب »

راهی نامعلوم

راهی نامعلوم

غازها پرندگانی از خانواده مرغابی‌سانان با گستره‌ای وسیع از گونه‌های مختلف وحشی و اهلی و جزو قدیمی‌ترین حیوانات اهلی‌شده هستند؛ گونه وحشی این حیوانِ گیاه‌خوار تقریباً در تمام نواحی دنیا زندگی می‌کند و بسته به نوع گونه و محیط زندگی، بر یکی از مرتفع‌ترین مکان‌های منطقه چشم بر حیات می‌گشاید. این مکان مرتفع می‌تواند درخت،

راهی نامعلوم ادامۀ مطلب »

غاز مجنون

غاز مجنون

غازها پرندگان باوفایی هستند و تمام زندگی خود را فقط با جفت خود می‌گذرانند؛ آنان پیمان همسری را برای تمام عمر می‌بندند. همدیگر را همواره حمایت می‌کنند حتی زمانی که غاز ماده بر روی تخم‌ها خوابیده غاز نر وظیفه خود می‌داند که در کنار جفت خود بماند. اگر غاز، همسر خود را از دست بدهد،

غاز مجنون ادامۀ مطلب »

ضرب المثل سنگ مفت، گنجشك مفت

ضرب المثل سنگ مفت، گنجشك مفت

مورد استفاده: در مورد اشخاصی گفته می‌شود كه از انجام هر كاری می‌ترسند در صورتی كه آن كار اصلاً ضرری ندارد. در گذشته‌های دور، زن و شوهری سالیان سال در كنار هم زندگی می‌كردند تا پیر شدند. بچه‌های آنها ازدواج كرده و از پیش آنها رفته بودند و به همین دلیل آن دو كاملاً تنها

ضرب المثل سنگ مفت، گنجشك مفت ادامۀ مطلب »

شیدای باربی

شیدای باربی

مریم ابراهیمی شهرآباد بیشتر از این‌که شبیه یک دورهمی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس، طلا، غذا، آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب‌اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی، زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیل او یک‌صدا شیوا صدایش می‌کردند. حالا شیوا اسم شناسنامه‌ای‌ او بود یا

شیدای باربی ادامۀ مطلب »

آبرنگ

آبرنگ

«یک جعبه آبرنگ»، داستان من زهرا وافر هشت‌ساله بودم که اولین داستان زندگی‌ام‌ را نوشتم. اسمش را هم گذاشته بودم «یک جعبه آبرنگ». داستان من، دختربچه پنج‌ساله‌ای را روایت می‌کرد که آرزویش داشتن یک جعبه آبرنگ بود. وقتی در مسابقه نقاشی مهدکودک، مربی به یکی از بچه‌ها یک جعبه آبرنگ جایزه می‌دهد و به دختر

آبرنگ ادامۀ مطلب »

دنبال چه مي‌گرديم؟

دنبال چه مي‌گرديم؟

آيت‌الله ضياءآبادی این داستان را از مولایمان امام امیرالمؤمنین(ع) بشنویم که فرموده‌اند: ما با فاطمه(س) در منزل بودیم، پیغمبر اکرم(ص) وارد شد و دید فاطمه کنار دیگ آش نشسته است و غذا می‌پزد. من هم عدس پاک می‌کنم. پیامبر خدا(ص) از دیدن این صحنه خوشحال شد و خطاب به من فرمود: «یا اباالحسن! اسمع ما

دنبال چه مي‌گرديم؟ ادامۀ مطلب »

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا دختر امام حسین ع رقیه ع سه سال داشت. امام حسین دختر سه ساله خود را خیلی دوست داشتند. رقیه کوچولو هم پدر را خیلی دوست داشت لحظه آخر که امام ع داشتند می رفتند به میدان جنگ رقیه ع را روی پای خود نشاندند و برسر و

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا ادامۀ مطلب »

2 حکایت از علما

2 حکایت از علما

غیرمستقیم بگو آیت‌الله مصباح یزدی در میان اساتیدمان کسانی را می‌دیدم که وقتی می‌دانستند ما عیبی داریم و می‌خواستند ما را اصلاح کنند، داستانی می‌گفتند، قضیه‌ای را نقل می‌کردند تا پند بگیریم. بارها این مسئله از سوی اساتیدمان اتفاق افتاد و پس از مدتی فهمیدیم که استاد، داستان را برای توجه ما نقل کرده و

2 حکایت از علما ادامۀ مطلب »

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار»

فرمانده مردم آزاری، سنگی بر سر فقیر صالحی زد، در آن روز برای آن فقیر صالح، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولی آن سنگ را نزد خود نگهداشت. سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگین شد و دستور داد او را در چاه افکندند. فقیر صالح از

حکایت «قصاص روزگار» ادامۀ مطلب »

حرف و حکایت و حکمت

حرف و حکایت و حکمت

حرف و حکایت و حکمت الاغ لاغر مردني جواني سوار الاغي مردني بود. عجله داشت. الاغ، لاغر و رنجور بود و توان تحمل او و بارش را نداشت. جوان براي این‌که الاغ را وادار كند تندتر برود، مرتب با پاشنه پا زير شكم الاغ بيچاره مي‌كوبيد، الاغ اما تواني نداشت كه تندتر برود. در راه،

حرف و حکایت و حکمت ادامۀ مطلب »

اداى قرض

اداى قرض

خانمى علويه (سيده ) كه از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت باوقات نمازهاى خود و ساير عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پريشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون تمكن از اداى قرض خود نداشت در شب جمعه پنجم ربيع الثانى 1331 توسل به امام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (ع

اداى قرض ادامۀ مطلب »

دل‌نوشته‌های شب قدری یک روانشناس

دل‌نوشته‌های شب قدری یک روانشناس

بالأخره به خانه رسیدم. مادرم داشت سبزی خوردن های تازه را در سبد کوچکی می ریخت. بساط افطار جور بود. سلام کردم و به مادرم گفتم «افطار بیدارم می کنی؟». به اتاق رفتم، لباسم را عوض کردم و از فرط خستگی روی تخت افتادم. فکر می کردم تا سرم را روی بالش بگذارم خواب امانم

دل‌نوشته‌های شب قدری یک روانشناس ادامۀ مطلب »

اگر می‎خواهید تا آخر عمر پشیمان نباشید...

اگر می‎خواهید تا آخر عمر پشیمان نباشید…

زمانی که وارد شد دید که گرگی غرق در خون غلتیده و فرزندش بدون هیچ آسیبی سالم است.  تصور کنید که مرد چه قدر احساس گناه می کند چه عذاب وجدانی دارد که نزدیک است از حال برود؛ و پشیمانی تا آخر عمر همراهش باقی خواهد ماند *چه بسیارند کسانی که با ظلم و ستم،

اگر می‎خواهید تا آخر عمر پشیمان نباشید… ادامۀ مطلب »

تنبل

تنبل

مردی بود به نام «هجیر» که خیلی تنبل بود. زن و بچه‌ها همیشه گرسنه بودند و لباس‌های‌شان به قدری پاره بودند که خجالت می‌کشیدند. هجیر هر روز به او می‌گفت: «دست از تنبلی بردار و سر وکار برو.» هجیر هم در جواب می‌گفت: «زیاد ناراحت نباش، ممکن است ما حالا بیچاره باشیم، ولی به زودی

تنبل ادامۀ مطلب »

به بالا بروید