داستان ها و حکمت ها

نامه عجیب مرد ثروتمند به همسرش؛ این نامه را طبق دستور بخوانید!

نامه عجیب مرد ثروتمند به همسرش؛ این نامه را طبق دستور بخوانید!

این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری می رود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل … جولیای عزیزم سلام … بهترین آرزوها را برایت دارم همسر مهربانم.همان طور که پیش بینی […]

نامه عجیب مرد ثروتمند به همسرش؛ این نامه را طبق دستور بخوانید! ادامۀ مطلب »

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا ادامۀ مطلب »

گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .

گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .

” جان بلانکارد ” از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک

گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . . ادامۀ مطلب »

سلیمان و مورچه عاشق - بسیار آموزنده

سلیمان و مورچه عاشق – بسیار آموزنده

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم

سلیمان و مورچه عاشق – بسیار آموزنده ادامۀ مطلب »

ژاپنیها چقدر شبیه ایرانیان هستند !!!!؟  حتما بخونید

ژاپنیها چقدر شبیه ایرانیان هستند !!!!؟ حتما بخونید

ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده. البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده.

ژاپنیها چقدر شبیه ایرانیان هستند !!!!؟ حتما بخونید ادامۀ مطلب »

داستان های زیبا و خواندنی

داستان های زیبا و خواندنی

داستان ناپلئون و مرد پوست فروش   هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته‌ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند. ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدا می‌افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می‌گیرند و در خیابان‌های پر پیچ و خم

داستان های زیبا و خواندنی ادامۀ مطلب »

حتما بخوانيد - حاج آقا باید برقصه !!!

حتما بخوانيد – حاج آقا باید برقصه !!!

“چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاه‌های بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند… آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر

حتما بخوانيد – حاج آقا باید برقصه !!! ادامۀ مطلب »

زاويه ديد

زاويه ديد

زاويه ديد پدر مگسک تفنگ را روي کبوتر تنظيم کرد و آن را دست پسرش داد: «اگه بتوني اون جوجه کبوتر رو بزني همين امشب برات يک تفنگ مي خرم که مال خودت باشه». پسربچه تمام حواسش را جمع کرد و شليک کرد. تير به خطا رفت و جوجه کبوتر از روي شاخه پريد. مرد

زاويه ديد ادامۀ مطلب »

چیز خنده داری هست، بگید مام بخندیم ! 30 ماجرا

چیز خنده داری هست، بگید مام بخندیم ! 30 ماجرا

«دیروز معلم کلاس پنجم مو تو خیابون دیدم. با چن تا همکاراش بوتیکا رو نگاه میکردن و می خندیدن. خیلی دلم می خواست برم جلوش، خیلی جدی زل بزنم تو صورتش و بگم: «خانوما چیز خنده داری هست|، بگید مام بخندیم!» قریب به این مضمون را پارسال یکی در «گودر» مرحومش نوشته بود. تقریبا همه

چیز خنده داری هست، بگید مام بخندیم ! 30 ماجرا ادامۀ مطلب »

دو داستان (چوپان دروغگو، مورچه و سلیمان)

دو داستان (چوپان دروغگو، مورچه و سلیمان)

چوپان دروغگو یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز

دو داستان (چوپان دروغگو، مورچه و سلیمان) ادامۀ مطلب »

به نظر شما ايرانيها با هوش ترند يا آمريکايي ها ؟

به نظر شما ايرانيها با هوش ترند يا آمريکايي ها ؟

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت

به نظر شما ايرانيها با هوش ترند يا آمريکايي ها ؟ ادامۀ مطلب »

آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟ بسیار بسیار زیبا و موثر

آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟ بسیار بسیار زیبا و موثر

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.  مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: “عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت

آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟ بسیار بسیار زیبا و موثر ادامۀ مطلب »

امان از کم فروشی

امان از کم فروشی

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم . آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان ” فاقد نشانه های

امان از کم فروشی ادامۀ مطلب »

5 قصه پریان که واقعی بودند!! +عکس

5 قصه پریان که واقعی بودند!! +عکس

این احتمال بعید است؛ زندگی در یک حباب، کودک آزاری شدید، یا گیر افتادن در کپسول زمان قبل از تاریخ را شنیده باشید، امّا چیزی از قصه های پریان به گوش تان نخورده باشد. احتمالا این داستان را نیز می دانید که انیمیشن های ساخته شده بر اساس این قصه ها، دقیقا مانند داستان اصلی

5 قصه پریان که واقعی بودند!! +عکس ادامۀ مطلب »

مردی كه در هيچ قبری جا نگرفت! + عکس

مردی كه در هيچ قبری جا نگرفت! + عکس

این ماجرا در سال 1936 میلادی در اسپانیا روی داده است.فدریكو گارسیا لوركا( fedricu garcia lorca ) شاعر ونویسنده پر آوازه اسپانیا از معدود انسانهایی بود كه در نوشته های خود به چگونگی مرگش نیز اشاره داشته بود.مثلا در شعر تن حاضر كه در سال 1935 یك سال قبل از مرگ سروده شده است میگوید:

مردی كه در هيچ قبری جا نگرفت! + عکس ادامۀ مطلب »

داستان بلند خانواده وایت

داستان بلند خانواده وایت

خارج از خانه هوا تاريك و سرد بود و باران حتي براي يك دقيقه بند نمي آمد. ولي در اتاق پذيرايي خانه ي شماره ي 12 در خيابان كاستبل محيطي زيبا و گرم بود. آقاي وايت پير و پسرش هربرت شطرنج بازي مي كردند و خانم وايت نشسته يود و آن ها را نگاه مي

داستان بلند خانواده وایت ادامۀ مطلب »

داستانک؛ زندگی کن!

داستانک؛ زندگی کن!

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را

داستانک؛ زندگی کن! ادامۀ مطلب »

داستانک؛ پیراهن خوشبختی !

داستانک؛ پیراهن خوشبختی !

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانستند. تنها یکی از مردان دانا گفت: “فکر کنم می توانم شاه را معالجه کنم.

داستانک؛ پیراهن خوشبختی ! ادامۀ مطلب »

داستان واقعی دختری که بدبخت شد !!!

داستان واقعی دختری که بدبخت شد !!!

اتاق ۲۱۹! اینجا جایی بود که سرنوشت مرا رقم می‌زد. این اتاق ۳ شماره‌ای در دادسرای ناحیه۱۹تهران قرار بود مرا به جایی نامعلوم پرتاب کند. عرق کرده بودم، دست‌هایم می‌لرزید. به مادرم گفتم: « اینجا آخر خطه؟» چشم‌های مادر قرمز بود و نگاهم نمی‌کرد: «قسمت این بود.» قسمت، تقدیر، سرنوشت… کلماتی که یک عمر باید

داستان واقعی دختری که بدبخت شد !!! ادامۀ مطلب »

داستان میوه ، بچه و صاحب خانه !!!

داستان میوه ، بچه و صاحب خانه !!!

رفته بودیم به دیدن یکی از افراد فامیل. قبلا هم تلفنی نزول بلا را که از خراب شدن سقف فقط یک درجه قابل تحمل تر بود، به اطلاع میزبانان که زن و شوهر و دو سه بچه بودند، رسانده بودیم. صاحبخانه با آنکه آدم تردستی بود، آب از دستش نمی چکید….     حاضر بود

داستان میوه ، بچه و صاحب خانه !!! ادامۀ مطلب »

داستان کريسمس

داستان کريسمس

در داستان زير مسئله اي در شيمي تجزيه کمي ، به شکل اسرارآميزي توسط آقاي هلمز و دکتر واتسن با متني ساده و دوست داشتني که از خصوصيات ذاتي آنها مي باشد، مطرح مي گردد…. به ياد مي آورم خواب خوش کريسمس را در اوايل دهه 50 ، شب قبل برف زيادي باريده بود و

داستان کريسمس ادامۀ مطلب »

نامه پیرزن به خدا

نامه پیرزن به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله

نامه پیرزن به خدا ادامۀ مطلب »

اطلاعات لطفا!

اطلاعات لطفا!

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محل مان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می

اطلاعات لطفا! ادامۀ مطلب »

دختر کوچک و آقای دکتر

دختر کوچک و آقای دکتر

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد. دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی

دختر کوچک و آقای دکتر ادامۀ مطلب »

لباس های کثیف همسایه

لباس های کثیف همسایه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار

لباس های کثیف همسایه ادامۀ مطلب »

8 راز نهفته زندگی انیشتین

8 راز نهفته زندگی انیشتین

واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد،شگفت زده کنید!  1- او با سری بزرگ متولد شد وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما او

8 راز نهفته زندگی انیشتین ادامۀ مطلب »

ویلون نوازی در مترو

ویلون نوازی در مترو

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض چند دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه

ویلون نوازی در مترو ادامۀ مطلب »

داستان آموزنده مردمان بیمار

داستان آموزنده مردمان بیمار

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت . و من از این طرز رفتار او

داستان آموزنده مردمان بیمار ادامۀ مطلب »

داستان روبلینگ(واقعی)

داستان روبلینگ(واقعی)

در سال ۱۸۸۳ مهندس جوانی به نام “جان روبلینگ” به همراه پسرش “واشنگتن” تصمیم گرفت پل “بروکلین” را؛ که بین مانهاتان و بروکلین قرار دارد؛ بسازد. اجرای این پروژه با توجه به امکانات آن دوره، کاری بسیار سخت بود و مهندسین و کارشناسان، آنها را از انجام این کار بر حذر می داشتند ولی آن

داستان روبلینگ(واقعی) ادامۀ مطلب »

داستان آموزنده ” دو روز به پایان جهان”

داستان آموزنده ” دو روز به پایان جهان”

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد) آسمان و زمین را

داستان آموزنده ” دو روز به پایان جهان” ادامۀ مطلب »

به بالا بروید