داستان ها و حکمت ها

ماهي و اقيانوس

ماهي و اقيانوس

در حکايتي قديمي آمده است که ماهي اي که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهي ديگري پرسيد : « درباره اقيانوس خيلي چيزها شنيده ام ، پس اين اقيانوس کجاست ؟ » و آن ماهي در اقيانوس بود و همه عمرش را در اقيانوس به سر برده بود . او هرگز اقيانوس را به […]

ماهي و اقيانوس ادامۀ مطلب »

افسردگي

افسردگي

مردي به دکتر رابرت شولر ، نويسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «ديگر تمام شد . من به آخر خط رسيده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چيزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسيد : « آيا هنوز مي تواني ببيني ؟ » مرد جواب داد : « بله

افسردگي ادامۀ مطلب »

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورزي زن نق نقوي داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت مي کرد . تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم مي زد . يک روز ، وقتي همسرش برايش نهار آورد ، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع

مرد کشاورز و الاغ پير ادامۀ مطلب »

اضطراب و دلواپسي

اضطراب و دلواپسي

داستان دربار? پيرزني است که با اتوبوس سفر مي کرد ، شنيده ام پييرزن بسيار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال مي کرد که اکنون کجا هستيم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غريبه اي در کنار پيرزن نشسته بود و با ديدن نگراني پيش از حد پيرزن به

اضطراب و دلواپسي ادامۀ مطلب »

مرد نابينا و همسرش

مرد نابينا و همسرش

در روستايي دور افتاده مرد نابينايي زندگي مي کرد . روزي چشم پزشکي معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاينه چشمان مرد نابينا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحي قرار بگيرد ، بينايي اش را به دست مي آورد . اما همسر مرد با اين عمل مخالف بود .

مرد نابينا و همسرش ادامۀ مطلب »

ناآگاهي

ناآگاهي

شهر نشيني وارد روستا شد  و اسبي زيبا ديد . تصميم گرفت که اسب را داشته باشد . با روستايي چانه زد و بالاخره اسب را خريد . شهرنشين روي اسب پريد  و گفت : « هي ! بزن بريم ! » ولي اسب از جايش تکان نخورد . روستايي توضيح داد : « اين

ناآگاهي ادامۀ مطلب »

مقايسه نکنيد !

مقايسه نکنيد !

وزي جنگجويي سامورايي که بسيار مشهور و مغرور بود . براي ديدن استاد فرزانه اي آمد . اما همين که زيبايي ، لطف و عنايت استاد را ديد ، ناگهان احساس نامعقولي به او دست داد . پس از استاد پرسيد : « استاد ،همين چند لحظه پيش همه چيز به نظرم خوب بود ،

مقايسه نکنيد ! ادامۀ مطلب »

سفر و ماجراجويي

سفر و ماجراجويي

اگر انسان ماجراجويي پيشه کند بي ترديد تجربه هايي کسب مي کند که ديگران از آن محرومند ما براي در پيش گرفتن اين سفر شير يا خط انداختيم شير امد يعني بايد رفت . و ما رفتيم . اگر هم خط مي امد و حتي اگر ده بار پشت سر هم خط مي امد ما

سفر و ماجراجويي ادامۀ مطلب »

ملانصرالدين و گدا

ملانصرالدين و گدا

روزي گدايي از ملانصرالدين کمکي خواست .ملا گفت : « نمي توانم به تو کمکي بکنم زيرا در شأن من نيست مبلغ کم و يا چيز کم ارزشي به کسي بدهم . » گدا گفت : « مي تواني مبلغ زياد و چيز با ارزشي بدهي .» ملا گفت : « آن وقت در شأن

ملانصرالدين و گدا ادامۀ مطلب »

ماجرای مسجد بهلول

ماجرای مسجد بهلول

می گویند مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند ” مسجد بهلول “، شبانه آن را بالای

ماجرای مسجد بهلول ادامۀ مطلب »

داستان اصلی "چرا جام مرا بشکسته لیلی؟"

داستان اصلی “چرا جام مرا بشکسته لیلی؟”

عشق لیلی مجنون زبانزد است. این دو به خاطر داشتن دو قبلیه با تفاوت های فرهنگی و قبیله ای و مالی، اجازه دیدار یکدیگر را نداشتند. روزی لیلی تصمیمی میگیرد. تصمیم میگرد در روز مشخصی در قبلیه خود آش نذری پخته و پخش کند. به همین دلیل در بین افراد قبلیه خود از قبل شروع

داستان اصلی “چرا جام مرا بشکسته لیلی؟” ادامۀ مطلب »

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!!

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!!

اين داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه : دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه! این‌طوری تعریف

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!! ادامۀ مطلب »

نيروي يک عقيده

نيروي يک عقيده

روزي دختر سياه پوستي در آمريکا به همراه والدين خود با هزار شوق و اميد ، براي ثبت نام در کلاس اول به يکي از مدارس رفت . قانون مدرسه اين گونه بود که از متقاضيان ورود به دبستان آزمون هوش مي گرفتند . دخترک در آزمون و مصاحبه باليني شرکت کرد . مسئولين مدرسه

نيروي يک عقيده ادامۀ مطلب »

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت

در شهري فرمانده ي ارتشي بود  که با سپاه عظيم خود شهر به شهر مي گشت و همه چيز را تحت تصرف خويش در مي آورد و اگر کسي سر راه او قرار مي گرفت او را نابود مي کرد . قدرت وعظمت سپاه اين ژنرال بي رحم شهر به شهر گشته بود . مردم

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت ادامۀ مطلب »

شبيه استاد

شبيه استاد

شاگردي بود که  استاد خود را بسيار دوست داشت و کارهاي او را تحسين مي کرد . با خود تصميم گرفت که استاد را الگوي خود قرار دهد . فکر مي کرد با انجام کارهاي او مي تواند علم ودانش او را هم کسب کند . استاد لباس هاي سفيدرنگ مي پوشيد  و فقط گياه

شبيه استاد ادامۀ مطلب »

در جستجوي تفاوت ها

در جستجوي تفاوت ها

روزي نجاري همراه دستيار خود ، در جستجوي مصالح کار به شهري سفر کردند . در طول راه درخت قوي جثه اي ديدند ، به طوري که اگر پنج مرد دست خود رابه يکديگر مي دادند تا آن را در آغوش بگيرند ، نمي توانستند و ارتفاع آن به قدري بلند بود که به ابرها

در جستجوي تفاوت ها ادامۀ مطلب »

خواستن ،توانستن است

خواستن ،توانستن است

صنعتگري با دقت بسيار دواتي ساخت . او تصميم گرفت آن را تقديم پادشاه کند و با اين کار مورد توجه پادشاه قرار بگيرد . مرد سکاک در ابتدا به هدف خود رسيد و مورد تشويق پادشاه قرار گرفت .اين شادي و نشاط ساعتي بيشتر طول نکشيد ، زيرا خبر آوردند که يک فاضل بسياردانا

خواستن ،توانستن است ادامۀ مطلب »

باور دروغين

باور دروغين

روزي مردي تخم عقابي را پيدا کرد و آن را در آشيانه ي يک مرغ کرچ گذاشت .عقاب با ديگر جوجه ها سر از تخم بيرون آورد و با آن ها شروع به رشد نمود . عقاب در سراسر زندگي خود ، چون تصور مي کرد که او نيز جوجه مرغي بيش نيست ، کارهايي

باور دروغين ادامۀ مطلب »

استاد فاضل شاگرد نادان

استاد فاضل شاگرد نادان

روزي استاد فاضلي با شاگرد خود مشغول استراحت بود . پس از گذشت چند ساعت خربزه ا شيرين را از خورجين خود بيرون آورد و آن را دو قسمت کرد . نيمي از آن را به شاگرد خود داد .شاگرد در ميان خوردن خربزه بود که ، به استاد خود گفت : شما استاد فاضلي

استاد فاضل شاگرد نادان ادامۀ مطلب »

رییس هفته گذشته مرد

رییس هفته گذشته مرد

مردي به ريييسش تلفن ميزند اما همسر رييس گوشي را برميدارد و ميگويد:((متاسفم او هفته ي گذشته فوت كرد.)) روز بعد مرد دوباره به رييس زنگ ميزند وهمسر رييس پاسخ ميدهد:((به شما گفتم او هفته ي گذشته فوت كرده است.)) باز هم روز بعد مرد به رييس زنگ ميزند و ميخواهد كه با رييس صحبت

رییس هفته گذشته مرد ادامۀ مطلب »

مثل قوطی شانسی

مثل قوطی شانسی

قوطي شانسي در ظاهر نشان نميدهد که پر است يا پوچ.به همين خاطر بچه ها آن را بر ميدارند کنار گوش ميگذارند و حرکت ميدهند واز جنس صداي آن متوجه ميشوند که پوچ است يا پر. آدم ها هم درست شبيه قوطي هاي شانسي ميمانند يعني نشان نميدهند که مايه اي دارند يا نه؟معنويتي دارند

مثل قوطی شانسی ادامۀ مطلب »

توخود هم ازآن خود نیستی

توخود هم ازآن خود نیستی

روزي مرد جواني با خود مي گفت:((اين زمين مال من است…))((اين خانه ي من…))و… چون پير فرزانه اي چنين جملات را شنيد خنديد و گفت:((اين بسيار احمقانه است!تو خود هم از آن خود نيستي!)) نكته:شما واقعا مالك چيزي نيستيد بلكه تنها براي مدتي كوتاه آنها را در اختيار داريد و اگر توانايي رها كردن را

توخود هم ازآن خود نیستی ادامۀ مطلب »

پادشاه و دیوانه

پادشاه و دیوانه

پادشاهي به داراالمجانيني رفت و در آنجا ديوانگان را تماشا ميكرد.در ميان آنها جوان خوش سيمايي را يافت كه به هيچ وجه علائم جنون در وي مشهود نبود.پادشاه از وي سؤالاتي كرد و جوابهاي مناسب شنيد.ديوانه به پادشاه گفت:((حالا من از شما يك سؤال مي كنم.)) پادشاه گفت:((بسيار خوب)) ديوانه پرسيد:((وقتي انسان ميخوابد لذت خواب

پادشاه و دیوانه ادامۀ مطلب »

اسیر عادت ها نشویم

اسیر عادت ها نشویم

خارپشتي از يك مار تقاضا كرد كه بگذارد در لانه ي او ماوا گزيند.مار پذيرفت و او را به لانه ي تنگ و كوچكش راه داد.چون لانه ي مار كوچك بودخارهاي تيز خارپشت به بدن مار فرو ميرفت و او را اذيت ميكرد.اما مار از سر نجابت و مهمان دوستي دم بر نمي آورد.سرانجام مارگفت:((نگاه

اسیر عادت ها نشویم ادامۀ مطلب »

علم بهتر است يا زندگي؟

علم بهتر است يا زندگي؟

شما اولين مقصر نبوديد براي مراسم تدفين زندگي، خانم منفرد. آخرين هم نيستيد. تک تک ما بر جنازه زندگي مشتي خاک پاشيديم، بر مزارش فاتحه خوانديم و شمع روشن کرديم!يادتان هست موضوع امتحان ثلث اول انشاي دوم راهنمايي را؟ هرچه آيه و حديث و روايت بلد بودم رديف کردم از نون و القلم تا …شعرهاي

علم بهتر است يا زندگي؟ ادامۀ مطلب »

زباله هاي يک فرد- خوش شانسي فرد ديگر

زباله هاي يک فرد- خوش شانسي فرد ديگر

آيا شما تاکنون به خاطر اينکه زندگي طبق ميلتان نبوده، دچار افسردگي شده ايد؟ در اينجا مطلبي شگفت آور مي خوانيد که به شما کمک مي کند پي ببريد که زندگي هميشه فرصتهايي براي موفقيت در اختيار شما مي گذارد……. هورينوچي کوئيچيرو يک مرد ژاپني است که يک تاجر کاملاً ورشکسته بود و بعد از

زباله هاي يک فرد- خوش شانسي فرد ديگر ادامۀ مطلب »

فرزندان موفق و ناموفق

فرزندان موفق و ناموفق

فرزندان موفق 1 – توفيقات مقام معظم رهبرى در خدمت به والدين است   از مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله خامنه اى نقل شده است كه ايشان در مورد رمز موفقيت خود (با تواضع حكيمانه ) مى فرمايند: بنده اگر در زندگى خود در هر زمينه اى توفيقاتى داشته ام ، وقتى محاسبه مى

فرزندان موفق و ناموفق ادامۀ مطلب »

پند زندگی : ازدواج دو پیامبر دروغین

پند زندگی : ازدواج دو پیامبر دروغین

در زمان پیامبر گرامی اسلام، اشخاصی مانند سجاح بنت حارث و مسیلمه کذاب ادعای پیامبری کردند. سجاح بنت حارث قصد آن کرد که با مسیلمه محاربه نماید. لذا لشکری مهیا نمود و به قصد جنگ با مسیلمه روان شد. مسیلمه نیز با یاران و اطرافیانش برای مقابله با او به سوی او حرکت کرد. لشکرهای

پند زندگی : ازدواج دو پیامبر دروغین ادامۀ مطلب »

آزمون عشق ( داستان آموزنده)

آزمون عشق ( داستان آموزنده)

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به

آزمون عشق ( داستان آموزنده) ادامۀ مطلب »

عاقبت به خيري در دقيقه نود

عاقبت به خيري در دقيقه نود

در کتاب كافى از زكريا بن ابراهيم نقل شده كه گفت من نصرانى بودم و مسلمان شدم پس از آن براي حج از محل خود به جانب مكه رفتم در آنجا خدمت حضرت صادق (عليه السلام ) رسيدم . عرض كردم من نصرانى بودم و اسلام آورده ام . فرمود چه چيز در اسلام ديدى

عاقبت به خيري در دقيقه نود ادامۀ مطلب »

به بالا بروید