در شهری فرمانده ی ارتشی بود که با سپاه عظیم خود شهر به شهر می گشت و همه چیز را تحت تصرف خویش در می آورد و اگر کسی سر راه او قرار می گرفت او را نابود می کرد . قدرت وعظمت سپاه این ژنرال بی رحم شهر به شهر گشته بود . مردم یک شهر وقتی که فهمیدند این ژنرال بی رحم به شهر آن ها نزدیک می شود ،از آن جا گریختند . در آن شهر استاد ذن با صلابتی وجود داشت که روحانی آن شهر بود .فرمانده لشگر زمانی که به آن شهر آمد و با خانه های خالی مواجه شد ، بسیار عصبانی گشت . او با دیدن آن استاد متعجب شد و دستور داد که او را نزد وی بیاورند .استاد نزد ژنرال نرفت . ژنرال با عصبانیت به نزد استاد رفت وگفت می دانی من چه کسی هستم ؟من همان کسی هستم که قادرم در یک چشم بر هم زدن سینه تو را با شمشیرم سوراخ کنم . استاد با خونسردی پاسخ داد من نیز همان کسی هستم که سینه ام قادر است در یک چشم بر هم زدن توسط شمشیر شما سوراخ شود .ژنرال وقتی صلابت استاد را مشاهده کرد ، در برابر او سر تعظیم فرود آورد و از آن شهر بیرون رفت.
فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت
- مهر 5, 1392
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 295 نفر
- برچسب ها : ارتش, داستان ها و حکمت ها, سوراخ, شمشیر, عاشقانه و عالمانه
اشتراک گذاری این صفحه در :
تکلیف نوزادان طلاق
۱۴۰۴/۱۲/۲۳
تأثیر بد اسمهای نامناسب و نازیبا
۱۴۰۴/۱۲/۲۲
بهترین هدیه برای همسر
۱۴۰۴/۱۲/۲۱
خوردنیهای ممنوع در دوران بارداری
۱۴۰۴/۱۲/۲۰
جلوههای بهار در آیات قرآن و شعر بزرگان
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰