استاد فاضل شاگرد نادان

استاد فاضل شاگرد نادان

روزی استاد فاضلی با شاگرد خود مشغول استراحت بود . پس از گذشت چند ساعت خربزه ا شیرین را از خورجین خود بیرون آورد و آن را دو قسمت کرد . نیمی از آن را به شاگرد خود داد .شاگرد در میان خوردن خربزه بود که ، به استاد خود گفت : شما استاد فاضلی هستید و حتماس در تقسیم این خربزه قصد و نیّتی داشته اید ومی خواستید چیزی را به من آموزش دهید .استاد سکوت کرد و به خوردن ادامه داد . شاگرد گفت : استاد حتماُ این سکوت شما ، معنای بزرگی دارد که من باید آن را درک کنم . شاید منظور شما از این سکوت مزه ی این میوه ی خوشمزه است ،شاید می خواهید بدانید که خربزه شیرین است یا زبان من ؟ استاد باز هم کرد ، اما شاگرد همچنان ادامه داد: بین طعم و مزه خربزه فعل وعملی است و وابستگی دو طرفه وجود دارد ، زیرا بدون خربزه چیزی که باعث لذت شود وجود ندارد و بدون زبان هم همین طور . استاد که دیگر تحمل این شاگرد را نداشت ، لب به سخن گشود و گفت : احمق ترین افراد کسانی هستند که خود را داناترین مردم می دانند و برای هر چیزی تفسیر و توضیحی می دهند . حال ساکت شو و بگذار در سکوت خربزه ی خود را بخوریم .

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید