امام زمان (ع)

امروز جمعه است و...

امروز جمعه است و…

وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد! همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي از رويشان تقلب نکند تا […]

امروز جمعه است و… ادامۀ مطلب »

امروز امير در ميخانه تويي، تو

امروز امير در ميخانه تويي، تو

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حراي معرفتي، نه عزلت نشين حيرتي، نه بويي

امروز امير در ميخانه تويي، تو ادامۀ مطلب »

اي غايب هميشه حاضر

اي غايب هميشه حاضر

تو در پشت کدامين رنگينکمان پنهان شدهاي که هيچ تلألؤ خيره کنندهاي نميتواند پيدايت کند؟ تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صاعقه، آرزوي ديدار عاشقانت را به خاکستر تبديل مي کند. تو انعکاس کدامين صفت خداوندي، که عاشقانت ميان غيبت و ظهورت غوطهورند؟! تو چگونه در غيبت به سر ميبري

اي غايب هميشه حاضر ادامۀ مطلب »

اي حبيب من

اي حبيب من

بابي انت و امي يا آل المصطفي اني مؤمن بولايتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم مولاي من! از گذشتگان هر که خبر دار مي شد که امت آخرالزمان يگانه امام و راهنماي خود را فراموش مي کنند دلش به

اي حبيب من ادامۀ مطلب »

اي بهار دلها

اي بهار دلها

سلام بر آل ياسين، سلام بر مهدي امتها و جامع تمام کلمات وحي الهي. سلام بر آنکه شمشير برکشيده و ماه تابان و نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلماني جهان و قرص ماه ايمان. سلام بر بهار مردمان و نشاط آفرين روزگار. «شب هجرانت اي دلبر، شب يلداست پنداري رخت نوروز و ديدار

اي بهار دلها ادامۀ مطلب »

اي اميد بي پناهم

اي اميد بي پناهم

موعودا! ديرهنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم . باغ آرزوها به شوق بهارروي تو خزانها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد; نرگسها داغ هجر تو بر سينه دارند; عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش

اي اميد بي پناهم ادامۀ مطلب »

او خواهد آمد

او خواهد آمد

ديرگاهيست در ظلمت بي فرداي اين روزگار زمين در انتظار است تا کسي بيايد که کس باشد و تا مردمان با نگاهي در او کس را از ناکس بازشناسند. امروز که آدميان صداقت را به زير آوار فراموشي ها از ياد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت گلگون است؛ زمين در حسرت

او خواهد آمد ادامۀ مطلب »

انا المهدي

انا المهدي

انا المهدي؛ انا المهدي؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با ندبه هاي شما مي بالم.

انا المهدي ادامۀ مطلب »

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

اللهم و صل علي ولي امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العاليمن. اللهم اجعله الداعي الي کتابک، و القائم بدينک، استخلفه في الارض کما استخلفت الذين من قبله مکن له دينه الذي ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدک لا يشرک بک شيئا… امشب از

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما ادامۀ مطلب »

اگر مُردَم

اگر مُردَم

اي آفريدگار صبح در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا شعر سپيد اين عشق در

اگر مُردَم ادامۀ مطلب »

آقاي ما!

آقاي ما!

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا! مهر در سراشيب جاده ي عمل زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت! تو ما را رها نخواهي کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتي هر ثانيه در آرزوي

آقاي ما! ادامۀ مطلب »

آقا جان، عاشقانت صبورند...

آقا جان، عاشقانت صبورند…

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينه هاى مكدر زمانه را

آقا جان، عاشقانت صبورند… ادامۀ مطلب »

از صفر تا بيست

از صفر تا بيست

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه مي كنيد؟ آسوده و بي خيال مي نشينيد تا كم كم فراموشش كنيد؟ يا براي يافتن او همه تلاش خود را به كار مي بريد. از اين و آن سراغش را مي گيريد. شب و روزتان را به جستجوي او مي

از صفر تا بيست ادامۀ مطلب »

از راه مي رسي...

از راه مي رسي…

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد. توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند. تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي

از راه مي رسي… ادامۀ مطلب »

آرزوهاي سپيد

آرزوهاي سپيد

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه

آرزوهاي سپيد ادامۀ مطلب »

نجوا با خورشيد

نجوا با خورشيد

1/ اي خورشيد بي کرانه ازلي يگانه محبوب! دير زماني است چشم هاي ما بي تاب و منتظر به افق هاي دور دست چشم دوخته اند تا تو از کرانه اميد طلوع کني، قفس تکرار روزهاي هجران را بشکني و اجازه دهي در آسمان وصالت پرنده شويم. اي پاک و زلال! ببين براي ديدنت چقدر

نجوا با خورشيد ادامۀ مطلب »

تو كه بيايي

تو كه بيايي

راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند. گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني،جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد

تو كه بيايي ادامۀ مطلب »

نجوا با امام ...

نجوا با امام …

اگر روزي او را ببينم …. به او مي گويم چه زيبا مولا علي عليه السلام فرمود: ” الانتظار الشدالموت” انتظار شديدتر از مرگ است. اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر، چشم ها به تو دوخته شده و منتظران حقيقت، همچو شمعي تا صبح ظهور درغم هجرانت مي سوزند. چه سخت و گران است

نجوا با امام … ادامۀ مطلب »

ميلادنرگس منتظر

ميلادنرگس منتظر

مي دانستم امشب »قدري« ديگر است و قرآني ديگر به تجلّي از عرش بر دل زمين نازل مي شود! مي دانستم چراغاني ملکوت براي کيست؛ مي دانستم مهتابي هاي آسمان چه را مي جويند؛ مي دانستم ثانيه ها از چه رو بي تابي مي کنند؛ مي دانستم جبرييل يکبار ديگر خواهد آمد و سلام بلند

ميلادنرگس منتظر ادامۀ مطلب »

لحظه تحويل سال

لحظه تحويل سال

بوي بهار که مي وزد همه چيز را زنده مي کند. همين که اواخر اسفند ماه مقداري از سرماي زمستان کم مي شود حس مي کني که همه چيز مي خواهد تازه شود. حس مي کني که همه چيز مي خواهد بشکفد، زنده شود، تازه شود. امّا لابلاي اين تازه شدن ها و يا اگر

لحظه تحويل سال ادامۀ مطلب »

كرانه غيبت

كرانه غيبت

همراه با نخستين فوج پرستوها که از فلات پيامبران مي آيند و نخستين دسته کبوتران که زادگاهشان ييلاق هاي زيتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهايم شکستگانند … پرهاي قفس ديده ديدارم محبوبم ، از اسارت ميله هاي غربت گريخته است و شتابندگان نگاهم نازنين ! آيينه هاي فرو ريخته آرزوست !

كرانه غيبت ادامۀ مطلب »

قلم، كتاب، .... يك مدرسه عشق

قلم، كتاب، …. يك مدرسه عشق

از آستان پير مغان، سر چرا کشيم دولت در آن سرا و گشايش در آن سر است يک قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است. (1) شاعرم; ولي براي جز تو، شعر گفتن نمي دانم. قافيه هاي من، همه در آغاز بيت مي آيند، و وزن و

قلم، كتاب، …. يك مدرسه عشق ادامۀ مطلب »

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

چشمم به در سياه شد اما نيامدي زيباترين شکوفه بستان احمدي گوشم به زنگ و ديده به در، غرق انتظار خواهند ماند، تا که بگويند آمدي اگر مُهر انتظار را بر قلبهايمان حک نکرده بودند، اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نکرده بودند، معلوم نبود در اين تاريک

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم ادامۀ مطلب »

غيبت يا غفلت

غيبت يا غفلت

بلاى جانسوز عصر ما غيبت نيست، غفلت است. حال و روز شيعه در اين عصر، از دو وجه بيرون نيست. يا معصوم خاتم را، امام را و ولى الله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خويش مى داند يا سر بر آستان محبوب و مقتدايى ديگر مى سايد. شيعه اگر گمان كند كه حبيب

غيبت يا غفلت ادامۀ مطلب »

صبح روشن در شب انتظار

صبح روشن در شب انتظار

منتظران، چشم به راه سپيده تاريخ اند. با »بصيرت« و »جهاد«، ظلمت شب ظلم را مي شکافند و رها از تعلقات، خود را براي »شهادت« در رکاب مولا، آماده مي سازند. انتظار، درختي است که جز »اقدام« و »اصلاح«، ميوه اي نمي دهد. انتظار، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسليم! »عصر ظهور« رجعت دوباره بعثت

صبح روشن در شب انتظار ادامۀ مطلب »

يا صاحب الزمان ! ...

يا صاحب الزمان ! …

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست . شرمنده ايم . مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست . مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم . يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ، و

يا صاحب الزمان ! … ادامۀ مطلب »

شكوائيه فراق

شكوائيه فراق

سياه روتر از آنم كه جرات كنم به سپيدارها نزديك شوم، بي مايه تر از آنم كه داراييم كفاف خريدن يك شاخه لبخند را براي لبانت بدهد. دلم هر جايي تر از آن است كه بتواند شبي، ساعتي يا حتي به قدر چند جمله اي با تو خلوت كند. اما شكسته تر از آنم كه

شكوائيه فراق ادامۀ مطلب »

هنوز كوفه اي هست

هنوز كوفه اي هست

قلب مولاي زمان و مکان هر روز که خورشيد به اذنش طلوع مي کند با ياد خورشيدي که روزي به ارتفاع يک نيزه با لا رفت و در قلب تاريخ جاودان خون پاشيد ؛دردناک و ملتهب است.چشمان خدا هر روز که به افق سرخ خيره مي شود ؛آنرا رود خانه ي شهدا مي يابد که

هنوز كوفه اي هست ادامۀ مطلب »

سلام بر انتظار

سلام بر انتظار

امروز خيابان ها پر از عبور مردماني است که زندگي را باور نکرده اند. خورشيد شعاع خود را بر گستره زمين پهن مي کند.بازار شهر از معاملات دنيايي گرم است. چند کوچه آن طرف تر، خانه هايي را مي بينم که در چهار ديواري جمود، آرامگاه ساکنين خود مانده است. بي آنکه انسان زازله اي

سلام بر انتظار ادامۀ مطلب »

و عباس همچنان در اهتزاز

و عباس همچنان در اهتزاز

دانگ… يک صدا! يک ضربه! ساعت يک از نيمه گذشته! صدا از گلدستة روبهرو بگوش ميرسد. در قابي از نور و سکوتي که در ژرفاي شب صداي ساعت آنرا ميشکند. دانگ… از ازدحام خبري نيست شهر در خواب رفته! چونان مسافران خسته در گوشهاي و کنجي آرام صداي ديگري آرامش شهر را برهم نميزند دانگ…

و عباس همچنان در اهتزاز ادامۀ مطلب »

به بالا بروید