از صفر تا بیست
یک آزمون اساسی با سه پرسش اساسی اگر عزیزی را گم کرده باشید، چه می کنید؟ آسوده و بی خیال می نشینید تا کم کم فراموشش کنید؟ یا برای یافتن او همه تلاش خود را به کار می برید. از […]
یک آزمون اساسی با سه پرسش اساسی اگر عزیزی را گم کرده باشید، چه می کنید؟ آسوده و بی خیال می نشینید تا کم کم فراموشش کنید؟ یا برای یافتن او همه تلاش خود را به کار می برید. از […]
تو از راه می رسی، درست هنگامی که دود ستم ها، جهان را سیه چرده و چرکین کرده باشد. توازراه می رسی، درست هنگامی که قبیله ی قبله، قلب های خویش را بر کف دست نهاده و پیش کش راه
منتظران، چشم به راه سپیده تاریخ اند. با »بصیرت« و »جهاد«، ظلمت شب ظلم را می شکافند و رها از تعلقات، خود را برای »شهادت« در رکاب مولا، آماده می سازند. انتظار، درختی است که جز »اقدام« و »اصلاح«، میوه
صبح روشن در شب انتظار ادامه مطلب
یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست . شرمنده ایم . می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق
سیاه روتر از آنم که جرات کنم به سپیدارها نزدیک شوم، بی مایه تر از آنم که داراییم کفاف خریدن یک شاخه لبخند را برای لبانت بدهد. دلم هر جایی تر از آن است که بتواند شبی، ساعتی یا حتی
قلب مولای زمان و مکان هر روز که خورشید به اذنش طلوع می کند با یاد خورشیدی که روزی به ارتفاع یک نیزه با لا رفت و در قلب تاریخ جاودان خون پاشید ؛دردناک و ملتهب است.چشمان خدا هر روز
امروز خیابان ها پر از عبور مردمانی است که زندگی را باور نکرده اند. خورشید شعاع خود را بر گستره زمین پهن می کند.بازار شهر از معاملات دنیایی گرم است. چند کوچه آن طرف تر، خانه هایی را می بینم
دانگ… یک صدا! یک ضربه! ساعت یک از نیمه گذشته! صدا از گلدسته روبهرو بگوش میرسد. در قابی از نور و سکوتی که در ژرفای شب صدای ساعت آنرا میشکند. دانگ… از ازدحام خبری نیست شهر در خواب رفته! چونان
و عباس همچنان در اهتزاز ادامه مطلب
باز هم غروب سرخ آدینه است و لحظه قبض و سنگینی روح بر قلب باز هم فارغ از تمام افکار زمینی با دلی آکنده از عشق به افق سرخ و خونین چشم دوخته ام و دلتنگ دیدار توام و آنقدر
دلتنگی غروب سرخ آدینه ادامه مطلب
این است مهدی -علیه السلام- و این است حتمیّتِ او، تولّد و بقای او، تأثیرِ او، ظهورِ او، و شورش و انقلابِ او، اصلاح و تصفیه او، و تأسیسِ حکومتِ او… که خواهد شد. بعثت، فرود آمدن نور است در
سلام بر تو ای الهه عشق، ای آفتاب پردهنشین، ای عصاره ولایت و ای ذخیره امامت، سلام بر تو که بر اریکه دلها نشستهای و بر اقلیم عشق سلطانی. ـ ای آفتاب حُسن! در اقلیم عشق اگر بر سریر جمال
ای شوکت نماز! شکوه روزه! اصالت حج! کرامت زکات! شرافت دین و هیبت عدل! بار غیبت بر زمین بگذار و بال فرج بگشای. دیگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبی آسمان است. زمین بی تو کشتزار ظلم شده است،
نمی دانم چه خطابت کنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پایان انتظار، قائم زمان یا اصلاً خود خودِ عشق؛ پس سلام، سلامی با یک دنیا انتظار و نیاز، یک بغل احساس پاک با تو بودن. سلام بر تو ای عشق جاودان،
بی تو در بیابان بی کسی، چشم هایمان را به تموج انتظار سپرده ایم و آمدنت را به دردمندی دل هامان مژدگانی می دهیم تا پژمردگی برگ ها را نبینیم و در گریه می خندیم تا باغ و بهار، هم
یا اباصالح المهدی، ادرکنی و لا تهلکنی ای مهدی محمد، صلی الله علیه وآله! هر دو یادگار رسول، صلی الله علیه وآله، مگر جز تو بودند؟ قرآن ناطق «تویی » و عترت باقی هم، تنها «تو». کنون چه شده ست
سلام بر آل یاسین! سلام بر تو که ندیده تو را عاشق شدیم. مهدیا! ما شهادت می دهیم که عصیان ما غیبت تو را طولانی ساخت و معترفیم به اینکه جهالت ما بر قلب پرعطوفت تو زخمها زده است. ما
ندبه های دلتنگی – ۱ ادامه مطلب
با لحن کدام آفتاب؛ با صدای کدام پروانه؛ با آواز کدام سنگ؛ با ترانه کدام باران؛ ویرانی همواره مان را فریاد بزنیم؟ ای دور از دسترسِ نزدیک! ای سخاوت هر روزه زمین! که نماز مهربانی ات را ستاره ها، هزار
چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟ ادامه مطلب
۱/ ای خورشید بی کرانه ازلی یگانه محبوب! دیر زمانی است چشم های ما بی تاب و منتظر به افق های دور دست چشم دوخته اند تا تو از کرانه امید طلوع کنی، قفس تکرار روزهای هجران را بشکنی و
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند. گفتند: تو که بیایی خون به پا می کنی،جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
اگر روزی او را ببینم …. به او می گویم چه زیبا مولا علی علیه السلام فرمود: ” الانتظار الشدالموت” انتظار شدیدتر از مرگ است. ای عدل منتظر و ای حاضر ناظر، چشم ها به تو دوخته شده و منتظران
می دانستم امشب »قدری« دیگر است و قرآنی دیگر به تجلّی از عرش بر دل زمین نازل می شود! می دانستم چراغانی ملکوت برای کیست؛ می دانستم مهتابی های آسمان چه را می جویند؛ می دانستم ثانیه ها از چه
بوی بهار که می وزد همه چیز را زنده می کند. همین که اواخر اسفند ماه مقداری از سرمای زمستان کم می شود حس می کنی که همه چیز می خواهد تازه شود. حس می کنی که همه چیز می
همراه با نخستین فوج پرستوها که از فلات پیامبران می آیند و نخستین دسته کبوتران که زادگاهشان ییلاق های زیتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهایم شکستگانند … پرهای قفس دیده دیدارم محبوبم ، از اسارت میله
از آستان پیر مغان، سر چرا کشیم دولت در آن سرا و گشایش در آن سر است یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است. (۱) شاعرم; ولی برای جز تو، شعر
قلم، کتاب، …. یک مدرسه عشق ادامه مطلب
چشمم به در سیاه شد اما نیامدی زیباترین شکوفه بستان احمدی گوشم به زنگ و دیده به در، غرق انتظار خواهند ماند، تا که بگویند آمدی اگر مُهر انتظار را بر قلبهایمان حک نکرده بودند، اگر غزل انتظار را از
فرزند لافتی! صدای گامهایت را می شنوم ادامه مطلب
بلاى جانسوز عصر ما غیبت نیست، غفلت است. حال و روز شیعه در این عصر، از دو وجه بیرون نیست. یا معصوم خاتم را، امام را و ولى الله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خویش مى داند یا
پیش از آغاز این بحث، بجاست نکته ای را یادآوری کنم و آن این است که: از تأسف بارترین آفتهای عصر ما این است که برخی از جوانان در جوامع اسلامی، سخنان غربیها را به گونه ای شتابزده و باسرعت
حـاج سید حسین حائرى , ساکن ارض اقدس مشهد الرضا (ع ), در اوایل ماه ذى القعده الحرام سال ۱۳۶۴, فرمود: حـدود سـال ۱۳۰۴ هـجرى , در ایام دهه محرم سیدى غریب که او را نمى شناختم به منزل من
تشرف حاج سید حسین حائری ادامه مطلب
حـاج سـیـد ابوالقاسم ملایرى , که از علماى مشهد مقدس است , از مرحوم پدرشان آقاى حاج سید عبداللّه ملایرى (ره ), که داراى همتى عالى بود, نقل فرمودند: هنگامى که براى تحصیل علم قصد کردم به خراسان بروم ,
تشرف حاج سید عبداللّه ملایری ادامه مطلب
حاج على بغدادى ایده اللّه تعالى مى گوید: هـشتاد تومان سهم امام (ع ) به ذمه ام آمد. به نجف اشرف رفتم و بیست تومان آن را به جناب شیخ مـرتـضى انصارى اعلى اللّه مقامه و بیست تومان به جناب
تشرف حاج علی بغدادی ادامه مطلب