چهارده خورشید

از راه مي رسي...

از راه مي رسي…

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد. توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند. تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي […]

از راه مي رسي… ادامۀ مطلب »

آرزوهاي سپيد

آرزوهاي سپيد

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه

آرزوهاي سپيد ادامۀ مطلب »

نغمه هاي شوق

نغمه هاي شوق

اي شوکت نماز! شکوه روزه! اصالت حج! کرامت زکات! شرافت دين و هيبت عدل! بار غيبت بر زمين بگذار و بال فرج بگشاي. ديگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبي آسمان است. زمين بي تو کشتزار ظلم شده است، و باران،اشک فرشتگان را همسفر. آه، ديگر حوصله ما را ندارد; ناله از ما مي

نغمه هاي شوق ادامۀ مطلب »

خود خودِ عشق

خود خودِ عشق

نمي دانم چه خطابت کنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلاً خود خودِ عشق؛ پس سلام، سلامي با يک دنيا انتظار و نياز، يک بغل احساس پاک با تو بودن. سلام بر تو اي عشق جاودان، سلام بر تو که هم امامي و هم تمامي. امام عشق ما و تمام عشق

خود خودِ عشق ادامۀ مطلب »

نسل انتظار

نسل انتظار

بي تو در بيابان بي کسي، چشم هايمان را به تموج انتظار سپرده ايم و آمدنت را به دردمندي دل هامان مژدگاني مي دهيم تا پژمردگي برگ ها را نبينيم و در گريه مي خنديم تا باغ و بهار، هم آغوش هم باشند… ماييم و آسماني از بغض ابرها و اميد تيغ تو که انتشار

نسل انتظار ادامۀ مطلب »

حديث نياز

حديث نياز

يا اباصالح المهدي، ادرکني و لا تهلکني اي مهدي محمد، صلي الله عليه وآله! هر دو يادگار رسول، صلي الله عليه وآله، مگر جز تو بودند؟ قرآن ناطق «تويي » و عترت باقي هم، تنها «تو». کنون چه شده ست ديده دل را، که «قرآن ناطق » را نمي بيند و «عترت باقي » را

حديث نياز ادامۀ مطلب »

ندبه هاي دلتنگي - 1

ندبه هاي دلتنگي – 1

سلام بر آل ياسين! سلام بر تو كه نديده تو را عاشق شديم. مهديا! ما شهادت مي دهيم كه عصيان ما غيبت تو را طولاني ساخت و معترفيم به اينكه جهالت ما بر قلب پرعطوفت تو زخمها زده است. ما شهادت مي دهيم كه كتاب تو را نخوانده بستيم و بعضا تو را نشناخته معرفي

ندبه هاي دلتنگي – 1 ادامۀ مطلب »

چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟

چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟

با لحن کدام آفتاب؛ با صداي کدام پروانه؛ با آواز کدام سنگ؛ با ترانه کدام باران؛ ويراني همواره مان را فرياد بزنيم؟ اي دور از دسترسِ نزديک! اي سخاوت هر روزه زمين! که نماز مهرباني ات را ستاره ها، هزار مرتبه اقتدا کردند. و هر روز، تشنه تر از پيش، سر به کوهوار شانه هايِ

چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟ ادامۀ مطلب »

نجوا با خورشيد

نجوا با خورشيد

1/ اي خورشيد بي کرانه ازلي يگانه محبوب! دير زماني است چشم هاي ما بي تاب و منتظر به افق هاي دور دست چشم دوخته اند تا تو از کرانه اميد طلوع کني، قفس تکرار روزهاي هجران را بشکني و اجازه دهي در آسمان وصالت پرنده شويم. اي پاک و زلال! ببين براي ديدنت چقدر

نجوا با خورشيد ادامۀ مطلب »

تو كه بيايي

تو كه بيايي

راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند. گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني،جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد

تو كه بيايي ادامۀ مطلب »

نجوا با امام ...

نجوا با امام …

اگر روزي او را ببينم …. به او مي گويم چه زيبا مولا علي عليه السلام فرمود: ” الانتظار الشدالموت” انتظار شديدتر از مرگ است. اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر، چشم ها به تو دوخته شده و منتظران حقيقت، همچو شمعي تا صبح ظهور درغم هجرانت مي سوزند. چه سخت و گران است

نجوا با امام … ادامۀ مطلب »

ميلادنرگس منتظر

ميلادنرگس منتظر

مي دانستم امشب »قدري« ديگر است و قرآني ديگر به تجلّي از عرش بر دل زمين نازل مي شود! مي دانستم چراغاني ملکوت براي کيست؛ مي دانستم مهتابي هاي آسمان چه را مي جويند؛ مي دانستم ثانيه ها از چه رو بي تابي مي کنند؛ مي دانستم جبرييل يکبار ديگر خواهد آمد و سلام بلند

ميلادنرگس منتظر ادامۀ مطلب »

لحظه تحويل سال

لحظه تحويل سال

بوي بهار که مي وزد همه چيز را زنده مي کند. همين که اواخر اسفند ماه مقداري از سرماي زمستان کم مي شود حس مي کني که همه چيز مي خواهد تازه شود. حس مي کني که همه چيز مي خواهد بشکفد، زنده شود، تازه شود. امّا لابلاي اين تازه شدن ها و يا اگر

لحظه تحويل سال ادامۀ مطلب »

كرانه غيبت

كرانه غيبت

همراه با نخستين فوج پرستوها که از فلات پيامبران مي آيند و نخستين دسته کبوتران که زادگاهشان ييلاق هاي زيتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهايم شکستگانند … پرهاي قفس ديده ديدارم محبوبم ، از اسارت ميله هاي غربت گريخته است و شتابندگان نگاهم نازنين ! آيينه هاي فرو ريخته آرزوست !

كرانه غيبت ادامۀ مطلب »

قلم، كتاب، .... يك مدرسه عشق

قلم، كتاب، …. يك مدرسه عشق

از آستان پير مغان، سر چرا کشيم دولت در آن سرا و گشايش در آن سر است يک قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است. (1) شاعرم; ولي براي جز تو، شعر گفتن نمي دانم. قافيه هاي من، همه در آغاز بيت مي آيند، و وزن و

قلم، كتاب، …. يك مدرسه عشق ادامۀ مطلب »

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

چشمم به در سياه شد اما نيامدي زيباترين شکوفه بستان احمدي گوشم به زنگ و ديده به در، غرق انتظار خواهند ماند، تا که بگويند آمدي اگر مُهر انتظار را بر قلبهايمان حک نکرده بودند، اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نکرده بودند، معلوم نبود در اين تاريک

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم ادامۀ مطلب »

غيبت يا غفلت

غيبت يا غفلت

بلاى جانسوز عصر ما غيبت نيست، غفلت است. حال و روز شيعه در اين عصر، از دو وجه بيرون نيست. يا معصوم خاتم را، امام را و ولى الله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خويش مى داند يا سر بر آستان محبوب و مقتدايى ديگر مى سايد. شيعه اگر گمان كند كه حبيب

غيبت يا غفلت ادامۀ مطلب »

صبح روشن در شب انتظار

صبح روشن در شب انتظار

منتظران، چشم به راه سپيده تاريخ اند. با »بصيرت« و »جهاد«، ظلمت شب ظلم را مي شکافند و رها از تعلقات، خود را براي »شهادت« در رکاب مولا، آماده مي سازند. انتظار، درختي است که جز »اقدام« و »اصلاح«، ميوه اي نمي دهد. انتظار، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسليم! »عصر ظهور« رجعت دوباره بعثت

صبح روشن در شب انتظار ادامۀ مطلب »

يا صاحب الزمان ! ...

يا صاحب الزمان ! …

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست . شرمنده ايم . مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست . مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم . يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ، و

يا صاحب الزمان ! … ادامۀ مطلب »

شكوائيه فراق

شكوائيه فراق

سياه روتر از آنم كه جرات كنم به سپيدارها نزديك شوم، بي مايه تر از آنم كه داراييم كفاف خريدن يك شاخه لبخند را براي لبانت بدهد. دلم هر جايي تر از آن است كه بتواند شبي، ساعتي يا حتي به قدر چند جمله اي با تو خلوت كند. اما شكسته تر از آنم كه

شكوائيه فراق ادامۀ مطلب »

هنوز كوفه اي هست

هنوز كوفه اي هست

قلب مولاي زمان و مکان هر روز که خورشيد به اذنش طلوع مي کند با ياد خورشيدي که روزي به ارتفاع يک نيزه با لا رفت و در قلب تاريخ جاودان خون پاشيد ؛دردناک و ملتهب است.چشمان خدا هر روز که به افق سرخ خيره مي شود ؛آنرا رود خانه ي شهدا مي يابد که

هنوز كوفه اي هست ادامۀ مطلب »

سلام بر انتظار

سلام بر انتظار

امروز خيابان ها پر از عبور مردماني است که زندگي را باور نکرده اند. خورشيد شعاع خود را بر گستره زمين پهن مي کند.بازار شهر از معاملات دنيايي گرم است. چند کوچه آن طرف تر، خانه هايي را مي بينم که در چهار ديواري جمود، آرامگاه ساکنين خود مانده است. بي آنکه انسان زازله اي

سلام بر انتظار ادامۀ مطلب »

و عباس همچنان در اهتزاز

و عباس همچنان در اهتزاز

دانگ… يک صدا! يک ضربه! ساعت يک از نيمه گذشته! صدا از گلدستة روبهرو بگوش ميرسد. در قابي از نور و سکوتي که در ژرفاي شب صداي ساعت آنرا ميشکند. دانگ… از ازدحام خبري نيست شهر در خواب رفته! چونان مسافران خسته در گوشهاي و کنجي آرام صداي ديگري آرامش شهر را برهم نميزند دانگ…

و عباس همچنان در اهتزاز ادامۀ مطلب »

دلتنگي غروب سرخ آدينه

دلتنگي غروب سرخ آدينه

باز هم غروب سرخ آدينه است و لحظه قبض و سنگيني روح بر قلب باز هم فارغ از تمام افکار زميني با دلي آکنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوخته ام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاي ناگفته برايت دارم که گمان نمي کنم عمر مجال گفتن آنها به من دهد.

دلتنگي غروب سرخ آدينه ادامۀ مطلب »

و اين است مهدي

و اين است مهدي

اين است مهدي -عليه السلام- و اين است حتميّتِ او، تولّد و بقاي او، تأثيرِ او، ظهورِ او، و شورش و انقلابِ او، اصلاح و تصفيه او، و تأسيسِ حکومتِ او… که خواهد شد. بعثت، فرود آمدن نور است در طبيعت. غدير، تداوم حکومت نور است در زمين. عاشورا، ذِبح عظيم است براي نجات دادنِ

و اين است مهدي ادامۀ مطلب »

در آستان صبح وصال

در آستان صبح وصال

سلام بر تو اي الهة عشق، اي آفتاب پردهنشين، اي عصارة ولايت و اي ذخيرة امامت، سلام بر تو که بر اريکة دلها نشستهاي و بر اقليم عشق سلطاني. ـ اي آفتاب حُسن! در اقليم عشق اگر بر سرير جمال بنشيني، زيبا رويان جهان در مقابل جلوة جمالت به تعظيم درآيند و خاک ادب بوسند؛

در آستان صبح وصال ادامۀ مطلب »

در پرتو دانش جديد

در پرتو دانش جديد

پيش از آغاز اين بحث، بجاست نکته اي را يادآوري کنم و آن اين است که: از تأسف بارترين آفتهاي عصر ما اين است که برخي از جوانان در جوامع اسلامي، سخنان غربيها را به گونه اي شتابزده و باسرعت مي پذيرند و بدانها تکيه مي کنند که اگر آنان سخني فراتر از انديشه و

در پرتو دانش جديد ادامۀ مطلب »

تشرف شيخ حسين آل رحيم (ره )

تشرف شيخ حسين آل رحيم (ره )

شيخ باقر كاظمى (ره ) فرمود: در نجف شخصى به نام شيخ حسين آل رحيم زندگى مى كرد كه مردى پاك طينت و ازمقدسين و مـشـغـول بـه تـحـصـيل علم بود. ايشان به مرض سل مبتلا شد, به طورى كه باسرفه كردن از سـيـنـه اش اخلاط و خون خارج مى شد. با همه اين احوال در

تشرف شيخ حسين آل رحيم (ره ) ادامۀ مطلب »

تشرف شيخ حيدر علي مد اصفهاني

تشرف شيخ حيدر علي مد اصفهاني

آقاى شيخ حيدر على مدرس اصفهانى فرمود: يـكـى از مـواقـعـى كه من به حضور مقدس حضرت بقية اللّه ارواحنافداه مشرف شدم و آن مولا را نشناختم , سالى بود كه اصفهان بسيار سرد شد و نزديك پنجاه روز آفتاب ديده نمى شد و مدام برف مى باريد. سرما بحدى شد كه نهرهاى جارى يخ بسته

تشرف شيخ حيدر علي مد اصفهاني ادامۀ مطلب »

تشرف علي بن مهزيار اهوازي

تشرف علي بن مهزيار اهوازي

جناب على بن مهزيار فرمود: بيست بار با قصد اين كه شايد به خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) برسم , به حج مشرف شدم , اما در هـيـچ كـدام از سفرها موفق نشدم . تا آن كه شبى در رختخواب خودخوابيده بودم , ناگاه صدايى شنيدم كه كسى مى گفت : اى پسر مهزيار,

تشرف علي بن مهزيار اهوازي ادامۀ مطلب »

به بالا بروید