چهارده خورشید

هوس روي نگار

هوس روي نگار

مرغ دل ديرزماني است که در هوس روي نگار اين سوي و آن سوي مي پرد و پروانه وار شمع خيالش را طوف مي کند. به خون وضو ساخته و با شراره هجران احرام بسته است. موج در موج تاريکي فراقش را به برق وصال مي شکافد و بغض گلوگير شوق را به فرياد شورآفرين […]

هوس روي نگار ادامۀ مطلب »

شهر دل

شهر دل

در كوچه هاي شهر دلم ، نسيم عطر دل انگيزت پيچيده است و بهار بهار شكوفه از در و ديوار مي بارد . آسمانش از موج موج نگاهت ، آبي آبي است و خورشيد ، خورشيد نورعشق بر شهر مي پاشد. در هر كوي و برزنش درخت درخت مهر تو روييده . و جويبار جويباراميد

شهر دل ادامۀ مطلب »

هديه ناچيز پدر

هديه ناچيز پدر

پدر گفت: آقا! آقا جان! آقاي يگانه من! مظلومترين! تنهاترين! تو خود خوب مي داني که من، عاشق عاشقي پيشه دل شکسته تو، با خود عهد کرده بودم که زندگي ام را، تمام زندگي ام را آري، همه و همه آن را، وقف تو کنم و چرا نه؟! چرا، چنين نکنم؟ در حالي که مي

هديه ناچيز پدر ادامۀ مطلب »

شرقي ترين احساس

شرقي ترين احساس

موج ايام مرا بسوي غروب زندگي کشانده است اينک با چشماني ارغواني دستاني پر از باران سرخ نگاهي با زبان التماس از خورشيد مي خواهم، که اين بار مغرب را با رنگ شرقي نقش زند تا با شرقي ترين احساس به استقبالت بيايم آزاد – ع

شرقي ترين احساس ادامۀ مطلب »

نجوا با مولا

نجوا با مولا

اي كسي كه روزه دار واقعي اين ماه هستي . اي كسي كه رحمت خدا به ما به خاطر وجود مبارك توست . اي يوسف گم گشته فاطمه (س) ، ماه رمضان ديگري آمد و تو نيامدي . در اين ماه دل خوش دارم كه برخي اعمالم ، مثل اعمال شماست. اي عزيز دل، در

نجوا با مولا ادامۀ مطلب »

سنگ صبور من

سنگ صبور من

ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند. چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟! کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم! سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور

سنگ صبور من ادامۀ مطلب »

ناجي تمام خوبيها

ناجي تمام خوبيها

شانه هايم سخت سنگيني مي كند و احساس مي كنم پشتم زير خروارها بار در حال خم شدن است اي غايب از نظرمي داني چرا؟ نمي دانم چرا عطش سرخ نگاهم را ناديده گرفتي . گلايه ندارم بلكه مصمم تر در كوچه هاي انتظار به جستجوي حضور ابديت مي گردم. ديگر خسته شده ام از

ناجي تمام خوبيها ادامۀ مطلب »

مولاي من اينبار هم نيامدي

مولاي من اينبار هم نيامدي

و سالهاست در پس پردة اشک کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه مي بينم ، سالهاست نگاهم بي ترانة حرفهايت مانده ، و سالهاست ديوار زمان انتظار شکستن را مي کشد ، ابراهيم بت شکن دوران ، فرزند ناجي نوح بيا و کشتي عشقت را به عاشقان بي قرار عرضه دار و مگذار

مولاي من اينبار هم نيامدي ادامۀ مطلب »

مولا

مولا

مولا……. زمين در انتظار توست… زمان به سويت قدم بر مي دارد… سکوت آسمان نشان از نياز است! نياز به ياري!! اينجا هر صدايي از هر کجا و هر چيز برخيزد، تو را مي خواند! صداي دل سنگ را هم مي توان شنيد که در انتظار تو دست نيايش به سوي آسمان بلند کرده و

مولا ادامۀ مطلب »

معني صبر

معني صبر

صبر يعني امتداد عطش لبهاي ترک خورده خاک تا فصل باران : صبر يعني کشت تحمل در باغچه انتظار تا شکوفه حضور : صبر يعني شباهنگ اشک در دامان تنهايي تا ظهور فجر : صبر يعني ماندن قرنها خروش در پشت حنجره تا روز فرياد : صبر يعني شاخه سبز عبور عشق در چهار راه

معني صبر ادامۀ مطلب »

مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند

مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد گويند وقتي كه مسيح بيايد، صليب ها را خواهد شكست و دجال را خواهد كشت. او صليب ها را مي شكند تا بگويد كه او نه شريك خداست و نه فرزند او. در قرآن آمده است كه: « او

مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند ادامۀ مطلب »

مرا بخوان

مرا بخوان

مرا بخوان صدايم کن اي اشتياق بي انتها اي ايستاده بر فراز زمان که رهگذري خسته ام در بياباني بي آب تفتيده در آفتاب و تو تک درخت صحرايي با سايباني گسترده و آبي روان مرا سوي خويش بخوان اي رويش بهار در هجوم خزان که درمانده ام در چالش هاي زندگي و همهمه هايي

مرا بخوان ادامۀ مطلب »

متن غايب زندگي

متن غايب زندگي

دلم بهانه تو را گرفته است; اي «موضوع » زندگي من! اي «سؤال اصلي » آفرينش! «روشي » نمانده است که با آن «فرضيه » آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با کدام «روش تحقيق » مي توان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم » نگاه تو با کدام «ملفوظ » به «مشهود»

متن غايب زندگي ادامۀ مطلب »

لواي سبز او

لواي سبز او

نماز نيمه شب هاي نيايش را به عشق تمناي تو به قامت مي ايستيم هر صبح کتاب خواب را به عشق روي تو مي بنديم و پنجره چشمانمان را رو به باغ ياد تو مي گشاييم و فصل روز رمان زندگي را با اللهم ارني الطلعة الرشيدة آغاز مي کنيم و به شوق رويشي دوباره

لواي سبز او ادامۀ مطلب »

سلام بر وارث غدير

سلام بر وارث غدير

بوي خوش بهشت از كنار آن آبگير، يعني غدير عرشيان و بهشتيان، جان ها را مي نوازد اين چه بوي خوشي است كه حتي پس از عبور صدها سال هنوز فضاي جان مشتاقان را مي نوازد. غدير تكرار اولين است در كلام آخرين، همان كلام نوراني كه در اولين پيام، علي را به برادري و

سلام بر وارث غدير ادامۀ مطلب »

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) )

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) )

اي کاش چون هميشه و براي بيان مطالب کلمات از پي هم مي آمدند و مي رفتند و مرا از وجود غمها تهي مي ساختند اما براي بيان واژه دلتنگي کلمات ياريم نميکنند ، زيرا براي در دلتنگي براي نوشتن تواني نيست ايکاش اينجا بودي و در کنارم مي نشستي و در بيان مطالب ياريم

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) ) ادامۀ مطلب »

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

اللهم و صل علي ولي امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العاليمن. اللهم اجعله الداعي الي کتابک، و القائم بدينک، استخلفه في الارض کما استخلفت الذين من قبله مکن له دينه الذي ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدک لا يشرک بک شيئا… امشب از

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما ادامۀ مطلب »

امروز فردا

امروز فردا

يا لطيف فردا را چگونه مي توان ديد فردايي که امروزش همه در غوغا است فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم کجاست يک دل آرام کجاست آرزوهاي آرزو نشده کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم نمي دانم اشکم را براي

امروز فردا ادامۀ مطلب »

امروز جمعه است و...

امروز جمعه است و…

وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد! همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي از رويشان تقلب نکند تا

امروز جمعه است و… ادامۀ مطلب »

امروز امير در ميخانه تويي، تو

امروز امير در ميخانه تويي، تو

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حراي معرفتي، نه عزلت نشين حيرتي، نه بويي

امروز امير در ميخانه تويي، تو ادامۀ مطلب »

اي غايب هميشه حاضر

اي غايب هميشه حاضر

تو در پشت کدامين رنگينکمان پنهان شدهاي که هيچ تلألؤ خيره کنندهاي نميتواند پيدايت کند؟ تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صاعقه، آرزوي ديدار عاشقانت را به خاکستر تبديل مي کند. تو انعکاس کدامين صفت خداوندي، که عاشقانت ميان غيبت و ظهورت غوطهورند؟! تو چگونه در غيبت به سر ميبري

اي غايب هميشه حاضر ادامۀ مطلب »

اي حبيب من

اي حبيب من

بابي انت و امي يا آل المصطفي اني مؤمن بولايتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم مولاي من! از گذشتگان هر که خبر دار مي شد که امت آخرالزمان يگانه امام و راهنماي خود را فراموش مي کنند دلش به

اي حبيب من ادامۀ مطلب »

اي بهار دلها

اي بهار دلها

سلام بر آل ياسين، سلام بر مهدي امتها و جامع تمام کلمات وحي الهي. سلام بر آنکه شمشير برکشيده و ماه تابان و نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلماني جهان و قرص ماه ايمان. سلام بر بهار مردمان و نشاط آفرين روزگار. «شب هجرانت اي دلبر، شب يلداست پنداري رخت نوروز و ديدار

اي بهار دلها ادامۀ مطلب »

اي اميد بي پناهم

اي اميد بي پناهم

موعودا! ديرهنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم . باغ آرزوها به شوق بهارروي تو خزانها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد; نرگسها داغ هجر تو بر سينه دارند; عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش

اي اميد بي پناهم ادامۀ مطلب »

او خواهد آمد

او خواهد آمد

ديرگاهيست در ظلمت بي فرداي اين روزگار زمين در انتظار است تا کسي بيايد که کس باشد و تا مردمان با نگاهي در او کس را از ناکس بازشناسند. امروز که آدميان صداقت را به زير آوار فراموشي ها از ياد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت گلگون است؛ زمين در حسرت

او خواهد آمد ادامۀ مطلب »

انا المهدي

انا المهدي

انا المهدي؛ انا المهدي؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با ندبه هاي شما مي بالم.

انا المهدي ادامۀ مطلب »

اگر مُردَم

اگر مُردَم

اي آفريدگار صبح در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا شعر سپيد اين عشق در

اگر مُردَم ادامۀ مطلب »

آقاي ما!

آقاي ما!

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا! مهر در سراشيب جاده ي عمل زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت! تو ما را رها نخواهي کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتي هر ثانيه در آرزوي

آقاي ما! ادامۀ مطلب »

آقا جان، عاشقانت صبورند...

آقا جان، عاشقانت صبورند…

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينه هاى مكدر زمانه را

آقا جان، عاشقانت صبورند… ادامۀ مطلب »

از صفر تا بيست

از صفر تا بيست

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه مي كنيد؟ آسوده و بي خيال مي نشينيد تا كم كم فراموشش كنيد؟ يا براي يافتن او همه تلاش خود را به كار مي بريد. از اين و آن سراغش را مي گيريد. شب و روزتان را به جستجوي او مي

از صفر تا بيست ادامۀ مطلب »

به بالا بروید