عاشقانه و عالمانه

خوشبختی ما در این نیست که...

خوشبختی ما در این نیست که…

1. خوشبختی ما در این نیست که همسرمان یک مرد ایده‌آل یا به‌عبارت ساده‌تر هلو باشد! سعادت ما در این است که همسرمان را یک مرد ایده‌آل ببینیم حتی اگر با شاهزاده رؤیاهایمان فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد! حتی اگر هلو هم نبود و یک پسر بد بد بد سرکش و حرف‌ناشنو بود! گاهی به این […]

خوشبختی ما در این نیست که… ادامۀ مطلب »

دامادی که چوپان بود

دامادی که چوپان بود

ازدواج، یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های جامعه است. خواستگار که می‌آید خیلی‌ها می‌گویند: جوان را نمی‌شناسم. خب تحقیق کن. حضرت شعیب، موسی را از کجا شناخت که دخترش را به او داد؟ «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ» ماجرا را وقتی موسی نقل کرد، شعیب به موسی مطمئن شد که واقعاً یک

دامادی که چوپان بود ادامۀ مطلب »

اتمام حجت

اتمام حجت

اتمام‌حجت یکی از دوستانم، در دوران مجردی در طبقه دوم خانه‌ای اتاقی اجاره کرده بود. از قضا پنجره اتاق رو به خانه زنی باز می‌شد که وضعیت مناسبی نداشت و اصلاً بنای دلربایی داشت تا این‌که بالأخره یک روز صبح همین‌که پنجره را باز می‌کند،‌ آن زن با حالتی نامناسب او را به خودش فرامی‌خواند.

اتمام حجت ادامۀ مطلب »

بامیه فروش

بامیه فروش

بامیه فروش زهرا وافر نزدیکی‌های خانه‌مان یک بامیه‌فروش بود؛ بامیه‌فروشی که نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت.  این‌که می‌گویم نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت،  به‌خاطر بامیه‌هایش نبود، که البته بامیه‌هایش هم تازه و خوش‌طعم بود، بلکه به‌خاطر جذابیتی بود که در کارش می‌دیدیم؛ جذابیتی که شخصیت او به شغلش بخشیده بود. او یک ظرف شیشه‌ای لامپ‌دار

بامیه فروش ادامۀ مطلب »

داریم میریم سیر و سفر

داریم میریم سیر و سفر

در اين مقاله قصد داريم به بازی هایی اشاره کنیم که برای کودکان دو – سه سال مناسب است این نوع بازی ها قدرت تفکر و تخیل کودک را افزایش می دهد و باعث رشد ذهنی آنها می شود.  بازی اردوی خیالی یک کوله پشتی که با وسایل اردو از قبیل ظرف غذاخوری قوطی کنسرو

داریم میریم سیر و سفر ادامۀ مطلب »

به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق "شعر مدافع حرم"

به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق “شعر مدافع حرم”

مدافع حرم به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق وضو گرفته‌ام از خون شوم فدای دمشق کبوترم که شدم سرخ در هوای دمشق من از کرامت این لانه دانه می‌خواهم برای روز مبادا اعانه می‌خواهم اسیر ماندن در تن برای روح بس است اسیر عشق نباشی بهشت هم قفس است به یار می‌رسم و فاصله همین نفس

به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق “شعر مدافع حرم” ادامۀ مطلب »

حکایت زندگی....

حکایت زندگی….

حکایت زندگی مثل یک فنجان دم‌نوش بهارنارنج است با عطر بهشت، شاید تلخ باشد اما با نبات عشق شیرین می‌شود. حکایت زندگی، مثل بارونه. ما از آسمان می‌آییم و به آسمان برمی‌گردیم، زمین‌گیر نشویم. حکایت زندگی مثل یک جاده یک طرفه است. قدم‌به‌قدم آن نوشته شده دور زدن ممنوع. حکایت زندگی مثل بازی شطرنج است.

حکایت زندگی…. ادامۀ مطلب »

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری در سی‌سی‌یو کنار تخت پدربزرگش، مرد پیری بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است. پیرمرد ناتوان داشت جان می‌داد و کسی کنارش نبود. به هر زحمتی بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت. هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشم‌هایش را یکی در

عاقبت‌بخیری ادامۀ مطلب »

مرد بودن، همسر بودن، بابا بودن

مرد بودن، همسر بودن، بابا بودن

این‌ها حداقل نقش‌هایی است که یک مرد باید توی زندگی بپذیرد. مرد بودن کار راحتی نیست. اصلاً سایه مرد که بالای سر یک خانه باشد (تأکید می‌کنم، یک مرد، نه نامرد) حس امنیت هم هست. لبخند هست. دل‌خوشی هست. حتی اگر هیچی هم نباشد. آن امنیت داشتن برای زن خیلی مهم است. چراغ یک خانه

مرد بودن، همسر بودن، بابا بودن ادامۀ مطلب »

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسی شبی دختر مسلمانی در نیویورک از پوهنتون به‌سمت خانه پیاده می‌رفت. پس از مدتی متوجه شد که مردی با ژاکت کلاه‌دار که سعی در پنهان نمودن چهره‌اش دارد، در حال تعقیب کردن اوست. بسیار وحشت‌زده شد و با توجه و توکل به خداوند متعال شروع به خواندن آیت‌الکرسی کرد. با لطف خدا مرد از

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک ادامۀ مطلب »

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود، گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد. شب فرا رسید، هنگام سحر بود که نصرانی تازه مسلمان دید در

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی ادامۀ مطلب »

آلزایمر مادر

آلزایمر مادر

چمدانش را بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آب‌نبات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: «مادرجون، من که چیز زیادی نمی‌خورم. یه‌گوشه هم که نشستم. نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!» گفتم: مادر من دیر میشه! چادرتون هم آماده‌ست،

آلزایمر مادر ادامۀ مطلب »

تبلیغ عملی

تبلیغ عملی

تبليغ عملی از مصاحبه يك تازه‌‌مسلمان شش ماه پس از تشرفم به اسلام، وقتی به کشورم بازگشتم، خانواده‌ام فکر می‌کردند که من تروریست شده‌ام و می‌خواهم آن‌ها را بکشم، اما من به‌محض ورودم به خانه، دست پدر و پای مادرم را بوسیدم و پس از آن نمی‌گذاشتم حرفی از آن‌ها زمین بماند یا دو بار

تبلیغ عملی ادامۀ مطلب »

و اما پنج حکیمانه ی زیبا

و اما پنج حکیمانه ی زیبا

کفش‌های آقا خیلی سال بود که کفش‌ها را جفت می‌کرد؛ شاید 15 ـ 16 سال، ساعت‌ها سرپا می‌ایستاد. می‌گفت: حتماً آقا به زیارت عمه‌اش می‌آید. برای من همین بس که یک‌بار میان این همه کفش، کفش ایشان را جفت کرده باشم. کفشدار حرم حضرت فاطمه معصومه (س) بود. برترین اعمال باید امسال از این گرمای

و اما پنج حکیمانه ی زیبا ادامۀ مطلب »

عکس نوشته های شب یلدا

عکس نوشته های شب یلدا

عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس

عکس نوشته های شب یلدا ادامۀ مطلب »

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟ سید عبدالکریم کفاش چه کرده بود که امام زمان(عج) خود به دیدارش می‌آمدند؟ کفاش پیری که در گوشه‌ای از بازار بساطی داشت ولی حتی کفش‌های مولایش را هم بی‌نوبت تعمیر نمی‌کرد. پس هفته‌ای نمی‌گذشت که حجت خدا به او سر نزنند. روزی از او پرسیده بودند: اگر هفته‌ای یک‌بار ما را نبینی چه

ما زنده‌ایم؟ ادامۀ مطلب »

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست انگلیسی و غیرمسلمان بود. پزشک جوانی که به خواستگاری‌اش رفته بود، از او خواسته بود مسلمان شود. او هم شروع به تحقیق درباره اسلام و به‌ویژه تشیع کرد و سرانجام شیعه شد و به عقد جوان درآمد. تنها سؤالی که هرگز جوابی برای آن نیافته بود، طول عمر حضرت بقیه‌الله بود. سال‌ها

این وظیفه ماست ادامۀ مطلب »

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) يكی از دوستان برايم نقل مي‌كرد:‌ در خدمت سربازي‌،‌ مافوقم سر اذان به من دستوري داد كه گفتم «الان بايد بروم نماز و نمی‌توانم انجام بدهم.» و به نماز اول‌وقت جماعت رفتم. مافوقم عصباني شد و من را تهديد كرد. با احترام گفتم: دستور خدا مافوق دستور شماست

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) ادامۀ مطلب »

چه گردنبند بابرکتی!

چه گردنبند بابرکتی!

پوستین گوسفند را در خواهش سائلی به او داد. مسکین که عریان و گرسنه بود، پوستین را رد کرد و چیز دیگری خواست. هرچه گشت، چیز دیگری نیافت جز یک گردنبند. همان را به مستمند بخشید. فقیر که از این بخشش خوشحال بود به سوی مسجد آمد و ماجرا را برای اهل مسجد بازگو کرد.

چه گردنبند بابرکتی! ادامۀ مطلب »

مثل بچه همسايه

مثل بچه همسايه

مثل بچه همسايه ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ كن! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ مي‌گذاري، ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ مي‌پرسي، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ نمي‌رﻭﯼ، ﺩﺭباره ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ مي‌پرسي، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻣﺎﻥ

مثل بچه همسايه ادامۀ مطلب »

بازي به من اعتماد کن

بازي به من اعتماد کن

هدف آموزشی: اعتماد کردن، تمرکز حواس، ایجاد احساس مسئولیتوسایل مورد نیاز: دستمال یا روسری برای بستن چشم، چند شیء برای ایجاد مانع مثل صندلی و مانند آنتعداد بازیکنان: حداقل 4 نفرآرایش بازیکنان: کودکان به گروه های دو نفره تقسیم می شوند. از هر گروه چشم های یک نفر را ببندید و صندلی ها یا موانع

بازي به من اعتماد کن ادامۀ مطلب »

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

دوستی بدون عمل بچه‌ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می‌خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم: یادم رفت. بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده. بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم. گفت: بیسکویت کو؟ دانستم

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی ادامۀ مطلب »

مبادا گرگ شويم

مبادا گرگ شويم

مبادا گرگ شويم  در ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ‌ها ﺭﺍ این‌گونه ﺷﮑﺎﺭ مي‌کنند: ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ‌ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ مي‌ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ مي‌کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ مي‌بیند و یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ مي‌زند. ﯾﺦ روی تیغه کم‌کم ﺁﺏ مي‌شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ تیز، ﺯﺑﺎﻥ سِر و بی‌حس

مبادا گرگ شويم ادامۀ مطلب »

داستان  باهم و بی هم

داستان باهم و بی هم

به نا خدا کبری وارد خانه شد ،خواهرش سمیرا تکرار  خندوانه   را تماشا می کرد،پدر و مادرش هم مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند تا اینکه چشم شان به کبری افتاد با نگاهی عجیب و عبوس او را دنبال کردند ،تا اینکه کبری سراسیمه به طرفشان رفت ،همین که نزدیک شد وخواست بنشیند مادرش صفحه

داستان باهم و بی هم ادامۀ مطلب »

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود نقل کرده‌اند که یکی از مراجع در برابر ضرب‌المثل مورد اشاره فرمود: «اتفاقاً مرد کسی است که حرفش دو تا شود.» منظور آن بزرگوار روشن است. جایی که شخصی به اشتباه خود پی ببرد، حق را به جانب خود نبیند، با گذشت و اغماض از طرف مقابل

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود ادامۀ مطلب »

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) و حکایتی شنیدنی از گذشته

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) و حکایتی شنیدنی از گذشته

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) [در ژاپن] تا 70 سال پیش دختر و پسرها بعد از هفت‌سالگی نباید کنار هم می‌نشستند یا در دوران سامورایی‌ها خانم‌های طبقات بالای اجتماعی همیشه از پشت پرده صحبت می‌کردند. لباس سنتی ما فقط پوشش سر را نداشت اگرنه بدن را به‌طور کامل می‌پوشاند اما بعد از جنگ جهانی دوم

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) و حکایتی شنیدنی از گذشته ادامۀ مطلب »

سوءتفاهم

سوءتفاهم

سوءتفاهم چند داستانک تلخ خواب بودیم به‌گمانم مادر مدت‌ها درد داشت. ما نمی‌دانستیم. تازه امروز از نسخه‌هایش فهمیدم؛ از داروهای ضد دردش. بیچاره دیشب راحت شد. نمی‌دانیم چه ساعتی؟!‌ ما خواب بودیم. صبح، وقتی صبحانه ما سروقت آماده نشد، فهمیدیم. عشق پوشالی دست به هر کاری زدند تا زودتر به هم برسند، وقتی به هم

سوءتفاهم ادامۀ مطلب »

پیامک تبریک میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع)

پیامک تبریک میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع)

نام احمد،نام جمله انبياست چون که صد امد،نود هم پيش ماست ميلاد نبى رحمت (ص)مبارک باد  اس ام اس میلاد پیامبر و امام صادق (ع) ميلاد گل بوستان نبوى،وام دار شيعه علوى،امام جعفر صادق(ع)مبارک باد  اس ام اس میلاد پیامبر و امام صادق (ع) ﺑﻪ ﺍﻣﺮ ﺭﺏ ﺧﻮﺩ ﻟﺒﯿﮏ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻼﺋﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﮔﻮﯾﯿﻢ

پیامک تبریک میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) ادامۀ مطلب »

مطالعه در خواب

مطالعه در خواب

مطالعه در خواب یکی از علما نقل می‌کرد: من علاوه بر درس‌های خود، کتاب «مطوّل»1 را نیز تدریس می‌کردم. در خانه پدرم بودم و در کنار پدر و مادرم به مطالعه می‌پرداختم. یک شب، مطالعاتم تا دیروقت طول کشید. مادرم چند بار بیدار شد و گفت: هنوز مطالعه می‌کنی؟ من هنوز به مطالعه مطوّل نرسیده

مطالعه در خواب ادامۀ مطلب »

لالایی آرام‌بخش

لالایی آرام‌بخش

لالایی آرام‌بخش زن و شوهر پیری با هم زندگی می‌کردند. پیرمرد، همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیرزن هرگز زیر بار نمی‌رفت و گله‌های شوهرش را به‌حساب بهانه‌گیری‌های او می‌گذاشت. این بگو‌مگو‌ها همچنان ادامه داشت تا این‌که روزی پیرمرد فکری به سرش می‌زند و برای این‌که ثابت کند زنش در خواب خروپف می‌کند و

لالایی آرام‌بخش ادامۀ مطلب »

به بالا بروید