داستان جالب مردی فقیر
یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند . در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره […]
داستان جالب مردی فقیر ادامۀ مطلب »























