مهدیه با بچه‌ها حرف می‌زند

مهدیه با بچه‌ها حرف می‌زند

مهدیه با بچه‌ها حرف می‌زند دغدغه‌ داشتند و از دیدن بی‌حجابی‌ها و بی‌بصیرتی‌های اطرافیان رنج می‌بردند و همان شد سرآغاز یک فعالیت فرهنگی و مؤثر. آن‌ها «مهدیه» را ساختند، و حالا مهدیه‌ شخصیت فرهنگی جدیدی است که جبهه فرهنگی خودجوش محجبه‌ها تولید کرده است. عده‌ای از طلبه‌ها و دانشجویان با

علمم را نذر می‌کنم

علمم را نذر می‌کنم

علمم را نذر می‌کنم کار خاصی بلد نبود. می‌دانست بعضی از پزشکان به مناطق محروم می‌روند و با ویزیت رایگان، نذرهای فرهنگی‌شان را ادا می‌کنند، اما او نه پزشک بود و نه می‌توانست برای کمک، به مناطق محروم برود. چند روز فکرش مشغول بود که اتفاقی فهمید بچه‌های فامیل در

کانالی برای نذر فرهنگی

کانالی برای نذر فرهنگی

کانالی برای نذر فرهنگی ده‌هزار نفر عضو دارند. نام کانالشان «نذر فرهنگی» است. اگر چرخی در کانال بزنی انواع تخفیف‌های فرهنگی توجه‌ات را جلب می‌کند؛ از بلیت‌ نیم‌بهای فیلم‌های ارزشی تا تخفیف‌های چهل درصد کتاب‌های خوب و آموزنده. سخنرانی‌های رایگان و مشاوره‌های تحصیلی و خانوادگی هم توی کانال پیدا می‌شود.

پاکبان می‌شوم

پاکبان می‌شوم

پاکبان می‌شوم ظهر عاشورا بود و مردم دسته‌دسته به سمت خانه‌هایشان رهسپار می‌شدند، اما او ایستاده بود گوشه‌ خیابان و به شهرش نگاه می‌کرد؛ به کوچه‌ها و مردمش. غذاهای نذری توزیع‌ شده بود اما ظرف‌های یک‌بارمصرف، لیوان‌های یک‌بارمصرف جا به ‌جا به همه دهن‌کجی می‌کرد. او با خود فکر کرد

یک‌کاسه کتاب!

یک‌کاسه کتاب!

یک‌کاسه کتاب! روز قدس بود. راهپیمایی تمام‌ شده بود و مردم راهی خانه‌هایشان می‌شدند که «او» گوشه‌ خیابان توجهشان را جلب می‌کرد. مردی با موهای جوگندمی و محاسنی نسبتاً بلند، یک‌ پارچه برزنتی پهن کرده بود گوشه خیابان و رویش کلی کتاب گذاشته بود و می‌گفت: این‌ها کتاب‌های کتابخانه خودش

نذر فرهنگی

نذر فرهنگی

نذری با طعم کتاب و سینما و عشق فاطمه دولتی هر زمان که گره به کارش می‌افتاد، هر وقت حاجتی در دلش جوانه می‌زد «نذر» می‌کرد؛ یک‌بار آش رشته می‌پخت، گاهی قیمه و برنج اگر هم دستش خالی بود به یک دیس حلوا یا چند بسته نمک اکتفا می‌کرد، اما

سؤال سخت، سؤال آسان

سؤال سخت، سؤال آسان

مشکی پوشیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت «داغ برآر دیدم.» گفتم «خدا بیامرزه.» گفت «لعنت به حرص آدمیزاد.» قصه‌ای، ماجرایی، پشت لب‌هایش یا چه فرقی می‌کند،‌ توی سینه‌اش وول می‌خورد. تقلا می‌کرد و کوک به بالشت لوله‌ای ترمه می‌زد. سیگار فروردین را محکم کام چید و خاکسترش افتاد روی پوزه پلنگ

ما و زندگی زهرایی

ما و زندگی زهرایی

ما و زندگی زهرایی دکتر فرشته روح‌افزا یک‌بار سوار قطار بودم و به سمیناری می‌رفتم و یک کتاب الکترونیک دست من بود. یک خانم آمریکایی در قطار، روبه‌روی من نشسته بود. به من گفت ظاهر و روش زندگی تو بسیار قدیمی است، درحالی‌که کتابی که دست توست مربوط به علم

پدرم مسئله را حل کرد

پدرم مسئله را حل کرد

پدرم مرحوم حاج ناصر فخار از کاسبان مردم‌دار و از متدینین بازار بودند که به رعایت حق‌الناس بسیار توجه داشتند. قبل از مرگشان به فرزندانشان گفتند که من به هیچ‌کس بدهکار نیستم، بااین‌حال بعد از من اگر کسی نزد شما آمد و گفت که بابایتان فلان مقدار به من بدهکار

ناشکری

ناشکری

راننده تاكسي شهر در مسيري طولاني كه مسافرش بودم، برايم از اتفاقي گفت كه براي يكي از دوستانش رخ داده بود: «دوست من از سرمايه‌داران بزرگ فلان شهر بود و سه پسر داشت كه يكي از آن‌ها اندكي ناتواني ذهني داشت و آب‌ دهانش مرتب جاري بود. غير از فاميل‌

به مغازه يك‌كلام برو

به مغازه يك‌كلام برو

به مغازه يك‌كلام برو اين خاطره را از يكي از تجار بزرگ قم نقل مي‌كنم. او برايم گفت «من و پدرم  در كار كاسبي خیلی جدي بوديم؛ به‌ويژه پدرم كه گاهي من از كارهاي او خجالت مي‌كشيدم. در بازار، ما اولين مغازه‌اي بوديم كه باز مي‌كرديم و آخرين مغازه‌اي هم

جعبه‌ طلایی بلور

جعبه‌ طلایی بلور

فاطمه دولتی بلور‌ها زیر نورِ لامپ می‌درخشیدند و تلألوشان چشمِ نرگس را می‌زد. مادر میوه‌خوری بزرگی دست گرفته و به زیر و رویش نگاه می‌کرد، ابروهای گره خورده مادر نشان می‌داد که مدلِ ظرف را نپسندیده. نرگس نگاهی به مادر انداخت و پرسید: چیه خوب نیست؟! مادر شانه بالا انداخت

6 داستان کوتاه قرآنی

6 داستان کوتاه قرآنی

برگرفته از درس‌هایی از قرآن حجت‌الاسلام محسن قرائتی به‌‌ کوشش صابر زیران‌پور کودکان سیب‌زمینی نیستند لقمان به پسرش مي‌گويد «يا بُنَيِّ‏ أَقِمِ الصَّلاةَ؛ آقازاده کوچولو! نماز بخوان» (لقمان، ۱۷) جاي ديگر مي‌گويد «وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» (بقره، ۴۳) نماز و زکات در ۲۷ آيه به هم چسبيده است،

قصه کودکانه اردویی مفید

قصه کودکانه اردویی مفید

قرار بود جمعه از طرف مدرسه به یک اردوی تفریحی برویم. محلی که برای اردو انتخاب شده بود یکی از کوه های زیبا و معروف بود که رودخانه های زیبا از میان آن عبور می کرد. بی صبرانه برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم. بالاخره جمعه آمد و

اندکی حقیقت..

اندکی حقیقت..

اندکی حقیقت.. پسر: پدر چرا بعضیا با اسلام مخالف هستن؟! پدر: اسلام کهنه‌ست؛ مال اعراب ۱۴۰۰ سال پیشه و خرافه‌ست پسرم! فقط «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک». پسر: جمله‌ای که گفتین از کیه؟ پدر: زرتشت گفته. پسر: زرتشت کی هست؟ پدر: پیغمبر ایرانیه که ۲۵۰۰ سال پیش زندگی

عشق پوشالی

عشق پوشالی

و چند داستانک دیگر انتخاب‌هایی از منابع مختلف مسابقه صبح زود، همین‌که از خانه بیرون زد گفت «مسابقه می‌دیم!» و قبل از این‌که نظر او را بشنود، ادامه داد «از الان تا شب» چشمش به زن جوانی افتاد که از سر کوچه می‌آمد. سریع نگاهش را کج کرد و به

داستان بت‌پرست هندو

داستان بت‌پرست هندو

گفتارهايي از حضرت آيت‌الله بهجت(ره) هندوها و بت‌پرست‌ها الي‌ماشاءالله نذورات مي‌آورند براي سيدالشهدا(ع) و مي‌دهند به كساني كه عزاداري مي‌كنند و دهه مي‌گيرند و دسته مي‌آورند و… . الي‌ماشاءالله شكر يا پول مي‌آورند كه اين‌ها شربت درست بكنند و صرف اين‌طور كارها بكنند. گفتند: يك بت‌پرستي بوده در دهه عاشورا،

نذرهایی با جیب خالی!

نذرهایی با جیب خالی!

از شمع تا درخت لطف اختراع آقای ادیسون هنوز به جامعه ما نرسیده بود، به همین دلیل مردم با شمع و ستاره‌ها، آفتاب و مهتاب، روزگار سپری می‌کردند. در امامزاده‌ها شمع روشن می‌کردند تا چشم‌های مبارک ببیند و خدای‌نکرده به درودیوار نخورند. برق آمد و امامزاده‌ها از همه‌جا روشن‌تر و

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری

شهادت شهید دکتر مجید شهریاری: وقتی دکتر به مقام استاد تمامی رسید، دوستان برایش جشن گرفتند. در جشن، از دکتر خواستند مقداری صحبت کند. ایشان صحبت‌هایش را با عبارت «کَم مِن قَبیح سَتَرتَه» شروع کرد که در من خیلی اثر گذاشت. می‌خواست بگوید فکر نکنید همه چیز من، این درجه

داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود

داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود

کاربرد ضرب المثل : ضرب المثل اگر بشود، چه شود در مورد افراد خوش بینی به کار می‌رود که گاه خودشان می‌دانند کاری که در حال انجام آن هستند بی‌فایده است ولی باز هم بر انجام آن اصرار دارند. داستان ضرب المثل : روزی، ملانصرالدین به شهری ساحلی سفر کرد.

راهی نامعلوم

راهی نامعلوم

غازها پرندگانی از خانواده مرغابی‌سانان با گستره‌ای وسیع از گونه‌های مختلف وحشی و اهلی و جزو قدیمی‌ترین حیوانات اهلی‌شده هستند؛ گونه وحشی این حیوانِ گیاه‌خوار تقریباً در تمام نواحی دنیا زندگی می‌کند و بسته به نوع گونه و محیط زندگی، بر یکی از مرتفع‌ترین مکان‌های منطقه چشم بر حیات می‌گشاید.

غاز مجنون

غاز مجنون

غازها پرندگان باوفایی هستند و تمام زندگی خود را فقط با جفت خود می‌گذرانند؛ آنان پیمان همسری را برای تمام عمر می‌بندند. همدیگر را همواره حمایت می‌کنند حتی زمانی که غاز ماده بر روی تخم‌ها خوابیده غاز نر وظیفه خود می‌داند که در کنار جفت خود بماند. اگر غاز، همسر

ضرب المثل سنگ مفت، گنجشك مفت

ضرب المثل سنگ مفت، گنجشك مفت

مورد استفاده: در مورد اشخاصی گفته می‌شود كه از انجام هر كاری می‌ترسند در صورتی كه آن كار اصلاً ضرری ندارد. در گذشته‌های دور، زن و شوهری سالیان سال در كنار هم زندگی می‌كردند تا پیر شدند. بچه‌های آنها ازدواج كرده و از پیش آنها رفته بودند و به همین

شیدای باربی

شیدای باربی

مریم ابراهیمی شهرآباد بیشتر از این‌که شبیه یک دورهمی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس، طلا، غذا، آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب‌اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی، زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیل او یک‌صدا شیوا صدایش می‌کردند. حالا شیوا

سگ هار و قلاده نخی

سگ هار و قلاده نخی

سگ هار و قلاده نخی  امین روشندل از ویژگى‌هاى سگ‌هاى هار این است که معمولاً دهانشان باز و زبانشان در حرکت است. این حالت به سبب حرارت زیادی است که بر اثر بیمارى در درون بدن آن‌ها به‌وجود مى‌آید و همین حرکت زبان به خنکی‌شان کمک می‌کند. سگ هار همیشه

عاقبت انديشی

عاقبت انديشی

عاقبت انديشی مردی با اصرار از پيامبر گرامی اسلام صلّی الله عليه وآله وسلّم خواست تا به او پندی بياموزد؛ رسول اكرم صلّی الله عليه وآله وسلّم تا سه بار به او فرمود: اگر بگويم بكار میبندی؟ هر سه بار جواب شنيد. بلی يا رسول اللّه. آنگاه پيامبر فرمود: اِذا

آبرنگ

آبرنگ

«یک جعبه آبرنگ»، داستان من زهرا وافر هشت‌ساله بودم که اولین داستان زندگی‌ام‌ را نوشتم. اسمش را هم گذاشته بودم «یک جعبه آبرنگ». داستان من، دختربچه پنج‌ساله‌ای را روایت می‌کرد که آرزویش داشتن یک جعبه آبرنگ بود. وقتی در مسابقه نقاشی مهدکودک، مربی به یکی از بچه‌ها یک جعبه آبرنگ

دنبال چه مي‌گرديم؟

دنبال چه مي‌گرديم؟

آيت‌الله ضياءآبادی این داستان را از مولایمان امام امیرالمؤمنین(ع) بشنویم که فرموده‌اند: ما با فاطمه(س) در منزل بودیم، پیغمبر اکرم(ص) وارد شد و دید فاطمه کنار دیگ آش نشسته است و غذا می‌پزد. من هم عدس پاک می‌کنم. پیامبر خدا(ص) از دیدن این صحنه خوشحال شد و خطاب به من

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا

داستان زیبای رقیه کوچولو در واقعه کربلا دختر امام حسین ع رقیه ع سه سال داشت. امام حسین دختر سه ساله خود را خیلی دوست داشتند. رقیه کوچولو هم پدر را خیلی دوست داشت لحظه آخر که امام ع داشتند می رفتند به میدان جنگ رقیه ع را روی پای

بانوان  ماندگار

بانوان ماندگار

زنده با عشق قرآن ننه گلی را همه می‌شناسند، او پیرزنی 91 ساله است که تا امروز نه آلزایمر را تجربه کرده، نه درد پا و کمر را و نه حتی برای دیدن و خواندن کتاب‌های موردعلاقه‌اش از عینک استفاده می‌کند. او روزش را با دو کتاب می‌گذارند؛ مفاتیح و

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید