داستان های صدر اسلام 15

داستان های صدر اسلام 15

زيباترين شهادت     پيامبر (ص) روزي در بازار شهر از مردي عرب اسبي خريد و به او گفت:«دنبال من بيا تا بهاي خريد آن را به تو بدهم» در ميان راه مرد عرب از پيامبر (ص) عقب ماند، گروهي از مردان بدون اطلاع از معامله پيامبر (ص) به او گفتند:«

بدزباني

بدزباني

 پيامد بدزباني و زشت گويي     ما كانَ الفُحشُ في شي‏ءٍ قَطُّ الّا شانَهُ، ولا كانَ الحَياءُ في شي‏ءٍ قَطُّ الّا زانَهُ.     (9/4542؛ بحار: 79/111) زشت گويي( و زشت كرداري) هرگز در چيزي نبود، مگر اين كه آن را عيبناك گردانيد و شرم و حيا هرگز در چيزي نبود

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید