
عادت پذيري
در فيلم سينمايي ( رستگاري در زندان شاوشنگ ) ماجراي زندگي زنداني هايي را نشان مي دهد که به حبس هاي طولاني مدت محکوم شده اند و عده اي از آنها پس از 40 يا 50 سال اقامت در زندان و خو گرفتن به آداب و مقررات زندان آزاد مي
942 مقاله

در فيلم سينمايي ( رستگاري در زندان شاوشنگ ) ماجراي زندگي زنداني هايي را نشان مي دهد که به حبس هاي طولاني مدت محکوم شده اند و عده اي از آنها پس از 40 يا 50 سال اقامت در زندان و خو گرفتن به آداب و مقررات زندان آزاد مي

روزي زني فقير که ايمان زيادي به خدا داشت و شوهرش فلج شده بود ، اطمينان داشت که خداوند پولي را که براي تهيه غذا و هداياي روز عيد لازم دارد ، فراهم خواهد کرد . وي به فروشگاهي وارد شد و از فروشنده غذاي کافي براي روز عيد فرزندانش

ه آن که «مي گيرد»، و مقام رفيع از آن کسي است که فروتن است ، نه فراتن ! ……………………………………………………………لذيذ ترين هوس، بي هوسي است و متعالي ترين خواهش ، بي خواهشي است. ……………………………………………………………… معرف شخصيت هر کس و فضيلت هر قومي وابسته به «اعمال» ونه «گفتار» اوست .

مردي در هنگام قدم زدن در دل شب از صخره اي سر خورد و به پايين افتاد . هراسان از اينکه هزاران متر سقوط کرده است – چون در آن مکان دره بسيار عميقي وجود داشت – دست برد و شاخه اي را گرفت . در طول شب تنها به

سوار بر اسب سريع تر از سوار بر حلزون نمي رود در واقع اصلا نمي رود. …………………………………………………………………. اگر به انسان همان گونه که هست نگاه کنيد بدتر مي شود. اما اگر به انسان طوري نگاه کنيد که مي تواند باشد در اين صورت او تبديل به انساني مي شود که

مانعي نامرئي براي متحول شدن است . فقط کافي است که آدمي خود را دريابد، و نيازي به پيمودن راه طولاني نيست ! …………………………………………………………………. يک انديشمند خلاق، همواره در پديده هاي به ظاهر يکپارچه ، « تضاد » را کشف مي کند و در پديده هاي به ظاهر متضاد ،

وکيل جواني بود که نخستين شغلش در شرکت راه آهن بود . روزي کشاورزي متوجه شد گاوش که در مسابقات شيردهي برنده شده بود ، در مزرعه اي که قطار از آن مي گذشت گم شده است. او به موقع به دادگاه رفت و طي دادخواستي از شرکت راه آهن

رابرت هر روز عصر اتوبوس خط سيزده را از ايستگاه نزديک محل کارش به مقصد خانه سوار مي شد . يک روز که خسته از کار روزانه سوار اتوبوس شد ، تصميم گرفت به طبقه دوم اتوبوس برود . جايي که هميشه خلوت بود و او مي توانست آنجا دراز

دختر کشيشي از او پرسيد : (( ايده هايت را براي موعظه از کجا مي گيري ؟)) کشيش پاسخ داد : (( از طرف خداوند )) دختر گفت : (( پس چرا هر روز اين مطلب را از ميان نوشته ها و کتابها پيدا کرده و يادداشت مي کني ؟

پادشاهي باغي داشت که خودش گياهان و درختان آن را کاشته بود . روزي او به باغش رفت و ديد گلها ، بوته ها و درختان خشک شده اند . پس در باغ شرقي به قدم زدن کرد تا نجواي آنان را بشنود و علت خشک شدنشان را بداند .

مردي در حال بردن گاو خود به طويله بود، در حالي که طنابي دور گردنش بسته بود و سر ديگر طناب در دستش بود . گروهي مرد را ديدند ، يکي آز آن ها پرسيد : « آيا تو به گاو بسته شده اي ، يا گاو است که به

گاوچراني براي کلانتر تعريف مي کرد که بهترين اسب دنيا را دارد . ( روزي در جاده باريک کوهستاني مي راندم که از زين ، پايين افتادم و پايم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پايت را جا انداخت! ) گاوچران گفت : ( نه ، ولي

……………………………………………………………… خوشبختي انسان ، بيش از همه ، براساس چيزهايي است که دارد ، نه چيزهاي که مي خواهد ! ……………………………………………………………. تا روان انسان به بلو غ ، بالندگي و پختگي واقعي نرسد ، قادر به عشق ورزيدن نيست ! …………………………………………………………… يگانه راه رفتن از خود ، فرو رفتن در

در حکايتي قديمي آمده است که ماهي اي که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهي ديگري پرسيد : « درباره اقيانوس خيلي چيزها شنيده ام ، پس اين اقيانوس کجاست ؟ » و آن ماهي در اقيانوس بود و همه عمرش را در اقيانوس به سر برده بود .

مردي به دکتر رابرت شولر ، نويسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «ديگر تمام شد . من به آخر خط رسيده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چيزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسيد : « آيا هنوز مي تواني ببيني ؟ » مرد

به گونه اي زندگي کنيد که وقتي کسي شما را در فاصله شش ماه نبيند بعد از شش ماه باور نکند که اين همه تحول در شما رخ داده است . ——————————————– يک رابطه دوستانه واقعي مثل رابطه چشم و دست است . زماني که دست زخمي مي شود چشمانت

مرد کشاورزي زن نق نقوي داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت مي کرد . تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم مي زد . يک روز ، وقتي همسرش برايش نهار آورد ، کشاورز قاطر پير را به زير

داستان دربار? پيرزني است که با اتوبوس سفر مي کرد ، شنيده ام پييرزن بسيار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال مي کرد که اکنون کجا هستيم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غريبه اي در کنار پيرزن نشسته بود و با ديدن نگراني

(درسهايي از شيخ ابوالحسن خرقاني ) &;شيخ گفت:& عالِم آن بُوَد که با خويشتن عالم بود ، عالِم نبوَد آنکه به عالم عالِم بوَد ; پالايش درون شيخ گفت : عالم علم بر گرفت ، و زاهد زهد برگرفت ،عابد غبادت ، و با اين پيش او شد . تو

در روستايي دور افتاده مرد نابينايي زندگي مي کرد . روزي چشم پزشکي معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاينه چشمان مرد نابينا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحي قرار بگيرد ، بينايي اش را به دست مي آورد . اما همسر مرد با

وزي مرد جواني به ديدار حکيم فرزانه اي رفت و گفت :« شما فرشته ايد! » حکيم فرزانه گفت : « تو درست مي گويي !» مرد جوان همان جا گوشه اي نشست و مرد ديگري که با حکيم سر عناد داشت ، جلو آمد و گفت:« تو دست کمي

شهر نشيني وارد روستا شد و اسبي زيبا ديد . تصميم گرفت که اسب را داشته باشد . با روستايي چانه زد و بالاخره اسب را خريد . شهرنشين روي اسب پريد و گفت : « هي ! بزن بريم ! » ولي اسب از جايش تکان نخورد . روستايي

وزي جنگجويي سامورايي که بسيار مشهور و مغرور بود . براي ديدن استاد فرزانه اي آمد . اما همين که زيبايي ، لطف و عنايت استاد را ديد ، ناگهان احساس نامعقولي به او دست داد . پس از استاد پرسيد : « استاد ،همين چند لحظه پيش همه چيز

اگر انسان ماجراجويي پيشه کند بي ترديد تجربه هايي کسب مي کند که ديگران از آن محرومند ما براي در پيش گرفتن اين سفر شير يا خط انداختيم شير امد يعني بايد رفت . و ما رفتيم . اگر هم خط مي امد و حتي اگر ده بار پشت سر

روزي گدايي از ملانصرالدين کمکي خواست .ملا گفت : « نمي توانم به تو کمکي بکنم زيرا در شأن من نيست مبلغ کم و يا چيز کم ارزشي به کسي بدهم . » گدا گفت : « مي تواني مبلغ زياد و چيز با ارزشي بدهي .» ملا گفت :

سياستمدار بر جسته اي ، وقتي نامزد اداره مهم شهرداري بود ، به سه سياه پوست آفريقايي رسيد و گفت که او به کسي که بهترين دليل را براي جمهوري خواه شدن ارائه کند يک بوقلمون چاق مي دهد . نفر اول گفت : « من جمهوري خواه را کسي

اشد تا روزي بيشتر از اينها بدانيم ، و چيزهايي بخوانيم و بنويسيم که پس از خواندن ونوشتن آنها اين احساس در ما بيدار شود که « انسان تر » و « عاشق تر » شده ايم . فراموش نکنيم سخن آن عارف شوريده حال را که گفت : آدمي

شبي « اوحدي کرماني » ، شاعر بزرگ در ايوان خانه اش نشسته و روي کاسه اي گلي خم شده بود . عارف بزرگ ، «شمس تبريزي » ، از آنجا رد مي شد . نگاهي به اوحدي انداخت و پرسيد : « چه کار مي کني ؟ » .

شايد هر روز با چند نفر ملاقات داشته باشيد ، اما هيچ گاه ملاقات خود با خداوند را فراموش نکنيد ، هر روز دعا کنيد : (خدايا ! مرا راهنمايي کن ، متبرک ساز ، به کار گير ، مرا در اين دنياي رنج و درد ، وسيله اي براي

حيرتي در آميخته به يقين ، شادي اي سرشار از غم ، ثروتي برخاسته از فقر ، و رنجي همراه با لذت ، راز « شاد زيستن » است . ……………………………………………………………. دوست داشتن زماني به اوج ظهور خود مي رسد که به هيچ شکلي اظهار نشود! …………………………………………………………. اخلاق واقعي در