زهرا و پدر بزرگ ۱۳۹۲/۱۲/۰۶ غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض میکرد که زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توی آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز کن. فکر میکنم پدر بزرگت آمده. زهرا گفت: «مگه بابا بزرگ میخواست