
زهرا و پدر بزرگ
غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض میکرد که زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توی آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز کن. فکر میکنم پدر بزرگت آمده. زهرا گفت: «مگه بابا بزرگ میخواست
129 مقاله

غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض میکرد که زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توی آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز کن. فکر میکنم پدر بزرگت آمده. زهرا گفت: «مگه بابا بزرگ میخواست

آب نهر خیلی بالا آمده بود. خاله لیلا تندتند رختها را میشست و توی لگن بزرگی میانداخت. مادر بزرگ که از شدت گرما صورتش گل انداخته بود گفت: بهبه زیر آفتاب داغ این آب خنک و تمیز زلالتر از اشک چشم راستی راستی که نعمت است. خدایا هزاران هزار بار

مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت نماید: روزی به رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله ، خبر دادند که فلان جوان مسلمان ، مدّتی است در سکرات مرگ و جان دادن به سر می برد ونمی میرد. چون حضرت رسول بر

می گویند مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند ” مسجد بهلول

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه : دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل

روحیه اصحاب امام حسین و عشق صادق آنها و اینکه آنها مرگ را “ایثار و اختیار” کردند این خصوصیت در میان همه شهداء کربلا بوده که «آثروا الموت یعنی اختیارا مردن را بر زندگی ننگ آور ترجیح دادند. احدی نبود که راه نجات نداشته باشد. گاهی اتفاق می افتد که

مرحوم رضوان آرامگاه، آیه الحق و الیقین، ترجمان قرآن و سلمان زمان آیت الله حاج میرزا جواد آقای انصاری همدانی، أعلَی اللهُ تعالَی مقامَه الشریف نقل میفرمود که من در یکی از خیابانهای همدان عبور میکردم؛ دیدم جنازه ای را به دوش گرفته و بسوی قبرستان میبرند، و جمعی او

چندین نفر از رفقا و دوستان نجفی ما از یکی از بزرگان علمی و مدرسین نجف اشرف نقل کردند که او می گفت: من درباره مرحوم اُستاد العلماء العاملین و قدوه أهل الحق و الیقین و السید الاعظم والسند الافخم و طود أسرار رب العالمین آقای حاج میرزا علی آقا

مرحوم آیه الله آقای سید جمال الدین گلپایگانی رضوانُ الله علیه از این قبیل مطالب أخبار بسیاری داشت. ایشان از علماء و مراجع تقلید عالیقدر نجف أشرف بودند و از شاگردان برجسته مرحوم آیه الله نائینی، و در علمیت و عملیت زبانزد خاص بود و از جهت عظمت قدر و

از حضرت امام علی علیه السلام روایت است که چون خداوند اراده فرمود پیامبرش ابراهیم علیه السلام را قبض روح کند، ملک الموت را به سوی او فرو فرستاد. ملک الموت چون به ابراهیم رسید عرض کرد: «السلاَمُ عَلَیْکَ یَا إبْرَاهِیمُ، سلام بر تو باد ای ابراهیم» ابراهیم گفت: «وَ

یکی از سروران عزیز ما که فعلاً از اعاظم اهل نجف اشرف است و حقاً مرد بزرگواری است، نقل فرمود برای من که: ما از نجف اشرف عیال اختیار کردیم و سپس در فصل تابستان برای زیارت و ملاقات ارحام عازم ایران شدیم، و پس از زیارت حضرت ثامن الائمه

دوستی داشتم از اهل شیراز بنام حاج مؤمن که قریب پانزده سال است به رحمت ایزدی واصل شده است. بسیار مرد صافی ضمیر و روشن دل و با ایمان و تقوی بود، و این حقیر با او عقد اخوت بسته بودم و از دعاهای او و استشفاع از او امیدها

گویند بامدادِ روزی مردی وحشت زده خدمت حضرت سلیمان علی نبینا وآله و علیه الصلاه و السلام رسید. حضرت سلیمان دید از شدت ترس رویش زرد و لبانش کبود گشته، سؤال کرد: ای مرد مؤمن! چرا چنین شدی؟ سبب ترس تو چیست؟ مرد گفت: عزرائیل بر من از روی کینه

بریربن خضیر همدانی از اصحاب بزرگوار امام حسین علیه السلام، و از قبیله هَمْدان و قاری قرآن بود و در مسجد کوفه می نشست و در مکتب علمی خود درس قرآن و احکام می آموخت. بریر با عبدالرحمن عبدربه أنصاری، صبح عاشورا در خیمه نظافت ایستاده بودند تا سید الشهداء

دوستی داشتم صاحب ضمیر و روشن دل و متقی و دلسوخته و حقاً از عاشقان حسینی بود، بسیار با فهم، به نام حاج هادی خان صنمی ابهری؛ ۸۲ سال عمر کرد و پنج سال است رحلت کرده؛ مدت رفاقت من با او قریب هجده سال طول کشید و من با

داستان زنده شدن شیر و دریدن حاجبِ مأمون را در کتاب «عیون أخبار الرضا» در باب چهلم روایت کرده به این مضمون که: حاجب مأمون که مأمور بود در مجلس، امام رضا علیه السلام را تحقیر کند به آن حضرت گفت: مردم برای تو معجزاتی اثبات می کنند که برای

مرحوم شیخ محمد حکیم هیدجی از علمای طهران بود که تا آخر عمر حجره ای در مدرسه منیریه متصل به قبر امامزاده سیدناصرالدین داشت، و فعلاً آن مدرسه به واسطه توسعه خیابان خراب شده است. مردی حکیم و عارف و منزه از رویه اهل غرور، و مراقب بوده، ضمیری صاف

افرادی که نفوس آنها به مقام فعلیت خود نرسیده و ناقص از دنیا رفته اند، باید در برزخ تکمیل و پس از آن به قیامت انفسیه حضور یابند. داستانی را حضرت سیدنا الاعظم و اُستادنا الاکرم علامه طباطبائی نقل میفرمودند که بسیار شایان توجه است. فرمودند: در کربلا واعظی بود

آقای دکتر معین در خصوص «قدرت روح» می گوید: یک بچه فرانسوی را در حضور من خواب کردند، بعد از من پرسیدند که از او چه جوابی می خواهی؟ من گفتم که او را بفرستید تهران. بچه جواب داد که الان تهران هستم، مثلاً میدان توپخانه. گفتیم اینجا را شرح

مرحوم آقای سیدجمال گلپایگانی رضوان الله علیه یکی از مراجع تقلید تقریباً عصر حاضر بودند که حدود پانزده سال پیش تهران هم آمدند و اکنون حدود ده سال است که فوت کرده اند. من در تهران خدمت ایشان رسیده بودم و قبلاً هم البته می شناختم. مردی بود که از

در روایات عدیده وارد است که ارواح مؤمنین در وادی السلام جمع میشوند؛ وادی السلام که وادی امن و امنیت و سلامت است. «سَلَـامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَـالِدِینَ (آیه ۷۳ سوره زمر) ؛ ندای فرشتگان است به مؤمنان که «سلام خدا بر شما باد، پاک و پاکیزه شدید و اینک

سینا واقعاً یکی از تنبل ترین شاگردهای من بود. او هیچ علاقه ای به مدرسه نداشت. لباس هایش کثیف و چروکیده بودند. موهایش را هیچ وقت شانه نمی کرد و بدنش همیشه بو می داد. یکی از شاگردهایی بود که در تمام مدرسه انگشت نما می شوند و هر کارشان

یک کودک معمولی را در نظر بگیرید که در عصر تلویزیون به دنیا آمده است، در خانه ای که او زندگی میکند، مناظر روی صفحه تلویزیون همچون کاغذ دیواری منزل با محیط اطراف وی آمیخته است. با این همه احتمالاَ تلویزیون اولین رسانه جمعی نیست که کودک با آن تماس

کودکان ما امروزه در خانه ای پا به دنیا میگذارند که تلویزیون در آن به طور میانگین هفت تا هشت ساعت در روز روشن است. حالا دیگر بیش از آنکه از مادربزرگها داستان و از پدربزرگها خاطره بشنویم این تلویزیون است که داستانهای مربوط به انسانها، زندگی و ارزشهای آن را

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را

( آچاریا یکی از فلاسفه معاصر هندی است. وی درباره محدود بودن زمان زندگی، به ساعت های آخر زندگی اسکندر مقدونی اشاره می کند. «اسکندر مقدونی به روایت تاریخ، فرد بسیار جاه طلب و جهان گشایی بود که در سی وسه سالگی درگذشت. روزی که مرگ وی فرا رسید، آرزو

چوپان دروغگو یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به

خارج از خانه هوا تاریک و سرد بود و باران حتی برای یک دقیقه بند نمی آمد. ولی در اتاق پذیرایی خانه ی شماره ی ۱۲ در خیابان کاستبل محیطی زیبا و گرم بود. آقای وایت پیر و پسرش هربرت شطرنج بازی می کردند و خانم وایت نشسته یود و

رفته بودیم به دیدن یکی از افراد فامیل. قبلا هم تلفنی نزول بلا را که از خراب شدن سقف فقط یک درجه قابل تحمل تر بود، به اطلاع میزبانان که زن و شوهر و دو سه بچه بودند، رسانده بودیم. صاحبخانه با آنکه آدم تردستی بود، آب از دستش نمی

در داستان زیر مسئله ای در شیمی تجزیه کمی ، به شکل اسرارآمیزی توسط آقای هلمز و دکتر واتسن با متنی ساده و دوست داشتنی که از خصوصیات ذاتی آنها می باشد، مطرح می گردد…. به یاد می آورم خواب خوش کریسمس را در اوایل دهه ۵۰ ، شب قبل