دسته بندی :عاشقانه و عالمانه

942 مقاله

لطيفه هايي بامزه براي كودكان

لطیفه هایی بامزه برای کودکان

انسان ها همیشه به جدیت نیاز ندارند و گاه نیازمند شوخی و خنده اند. در این توضیح چند لطیفه بامزه و خنده دار برای کودکان آورده ایم تا کودکانتان همواره شاد و خندان باشند. مارمولک مارمولک گفت من مارمو من مارم. دوستانش هم گفتند مار مار مارمولک به ما نزن

پلاک عراقی

پلاک عراقی

پلاک عراقی از فرماندهان بزرگ سپاه بود و حالا با فروکش کردن شعله‌های جنگ، آمده بود کربلا برای زیارت، اما ظاهراً این‌جا هم نمی‌شد از تبعات جنگ کنار ماند. ابوریاض از فرماندهان سابق ارتش و از مسئولان فعلی عراق درخواست ملاقات کرده بود. فرمانده اول نپذیرفت اما اصرار ابوریاض را

خوشبختی ما در این نیست که...

خوشبختی ما در این نیست که…

۱. خوشبختی ما در این نیست که همسرمان یک مرد ایده‌آل یا به‌عبارت ساده‌تر هلو باشد! سعادت ما در این است که همسرمان را یک مرد ایده‌آل ببینیم حتی اگر با شاهزاده رؤیاهایمان فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد! حتی اگر هلو هم نبود و یک پسر بد بد بد سرکش و

دامادی که چوپان بود

دامادی که چوپان بود

ازدواج، یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های جامعه است. خواستگار که می‌آید خیلی‌ها می‌گویند: جوان را نمی‌شناسم. خب تحقیق کن. حضرت شعیب، موسی را از کجا شناخت که دخترش را به او داد؟ «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ» ماجرا را وقتی موسی نقل کرد، شعیب به موسی

اتمام حجت

اتمام حجت

اتمام‌حجت یکی از دوستانم، در دوران مجردی در طبقه دوم خانه‌ای اتاقی اجاره کرده بود. از قضا پنجره اتاق رو به خانه زنی باز می‌شد که وضعیت مناسبی نداشت و اصلاً بنای دلربایی داشت تا این‌که بالأخره یک روز صبح همین‌که پنجره را باز می‌کند،‌ آن زن با حالتی نامناسب

بامیه فروش

بامیه فروش

بامیه فروش زهرا وافر نزدیکی‌های خانه‌مان یک بامیه‌فروش بود؛ بامیه‌فروشی که نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت.  این‌که می‌گویم نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت،  به‌خاطر بامیه‌هایش نبود، که البته بامیه‌هایش هم تازه و خوش‌طعم بود، بلکه به‌خاطر جذابیتی بود که در کارش می‌دیدیم؛ جذابیتی که شخصیت او به شغلش بخشیده بود.

به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق "شعر مدافع حرم"

به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق “شعر مدافع حرم”

مدافع حرم به‌نام شیرزن دشت کربلای دمشق وضو گرفته‌ام از خون شوم فدای دمشق کبوترم که شدم سرخ در هوای دمشق من از کرامت این لانه دانه می‌خواهم برای روز مبادا اعانه می‌خواهم اسیر ماندن در تن برای روح بس است اسیر عشق نباشی بهشت هم قفس است به یار

داریم میریم سیر و سفر

داریم میریم سیر و سفر

در این مقاله قصد داریم به بازی هایی اشاره کنیم که برای کودکان دو – سه سال مناسب است این نوع بازی ها قدرت تفکر و تخیل کودک را افزایش می دهد و باعث رشد ذهنی آنها می شود.  بازی اردوی خیالی یک کوله پشتی که با وسایل اردو از

حکایت زندگی....

حکایت زندگی….

حکایت زندگی مثل یک فنجان دم‌نوش بهارنارنج است با عطر بهشت، شاید تلخ باشد اما با نبات عشق شیرین می‌شود. حکایت زندگی، مثل بارونه. ما از آسمان می‌آییم و به آسمان برمی‌گردیم، زمین‌گیر نشویم. حکایت زندگی مثل یک جاده یک طرفه است. قدم‌به‌قدم آن نوشته شده دور زدن ممنوع. حکایت

مادرم بهشت است..

مادرم بهشت است..

مادرم بهشت است.. ای‌کاش مادرش زنده بود مردی نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا هیچ کار زشتی نیست مگر این‌که انجام داده‌ام، آیا توبه من قبول می‌شود؟ فرمود «آیا پدر و مادرت زنده‌اند؟» گفت: تنها پدرم زنده است. حضرت فرمودند «به پدر خود احترام و نیکی کن؛ تا

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری در سی‌سی‌یو کنار تخت پدربزرگش، مرد پیری بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است. پیرمرد ناتوان داشت جان می‌داد و کسی کنارش نبود. به هر زحمتی بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت. هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسی شبی دختر مسلمانی در نیویورک از پوهنتون به‌سمت خانه پیاده می‌رفت. پس از مدتی متوجه شد که مردی با ژاکت کلاه‌دار که سعی در پنهان نمودن چهره‌اش دارد، در حال تعقیب کردن اوست. بسیار وحشت‌زده شد و با توجه و توکل به خداوند متعال شروع به خواندن آیت‌الکرسی کرد.

مرد بودن، همسر بودن، بابا بودن

مرد بودن، همسر بودن، بابا بودن

این‌ها حداقل نقش‌هایی است که یک مرد باید توی زندگی بپذیرد. مرد بودن کار راحتی نیست. اصلاً سایه مرد که بالای سر یک خانه باشد (تأکید می‌کنم، یک مرد، نه نامرد) حس امنیت هم هست. لبخند هست. دل‌خوشی هست. حتی اگر هیچی هم نباشد. آن امنیت داشتن برای زن خیلی

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود، گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد. شب فرا رسید، هنگام سحر بود که

زندگی تازه را تجربه کنید

زندگی تازه را تجربه کنید

چند پیشنهاد برای وقت‌هایی که نمی‌دانیم بهتر است صرف چه کنیم! منصوره امینی مهارت‌های تازه را فرابگیرید مهارت‌های ادبی یا فنی یا هنری فرقی نمی‌کند. شاید هم دوست داشته باشید یک زبان خارجی تازه بیاموزید یا ورزش تازه‌ای را یاد بگیرید. هیچ‌وقت و هیچ سنی برای آموختن دیر نیست، پس

آلزایمر مادر

آلزایمر مادر

چمدانش را بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آب‌نبات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: «مادرجون، من که چیز زیادی نمی‌خورم. یه‌گوشه هم که نشستم. نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!» گفتم: مادر من

تبلیغ عملی

تبلیغ عملی

تبلیغ عملی از مصاحبه یک تازه‌‌مسلمان شش ماه پس از تشرفم به اسلام، وقتی به کشورم بازگشتم، خانواده‌ام فکر می‌کردند که من تروریست شده‌ام و می‌خواهم آن‌ها را بکشم، اما من به‌محض ورودم به خانه، دست پدر و پای مادرم را بوسیدم و پس از آن نمی‌گذاشتم حرفی از آن‌ها

عکس نوشته های شب یلدا

عکس نوشته های شب یلدا

عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته های زیبای شب یلدا عکس نوشته

و اما پنج حکیمانه ی زیبا

و اما پنج حکیمانه ی زیبا

کفش‌های آقا خیلی سال بود که کفش‌ها را جفت می‌کرد؛ شاید ۱۵ ـ ۱۶ سال، ساعت‌ها سرپا می‌ایستاد. می‌گفت: حتماً آقا به زیارت عمه‌اش می‌آید. برای من همین بس که یک‌بار میان این همه کفش، کفش ایشان را جفت کرده باشم. کفشدار حرم حضرت فاطمه معصومه (س) بود. برترین اعمال

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟ سید عبدالکریم کفاش چه کرده بود که امام زمان(عج) خود به دیدارش می‌آمدند؟ کفاش پیری که در گوشه‌ای از بازار بساطی داشت ولی حتی کفش‌های مولایش را هم بی‌نوبت تعمیر نمی‌کرد. پس هفته‌ای نمی‌گذشت که حجت خدا به او سر نزنند. روزی از او پرسیده بودند: اگر هفته‌ای

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست انگلیسی و غیرمسلمان بود. پزشک جوانی که به خواستگاری‌اش رفته بود، از او خواسته بود مسلمان شود. او هم شروع به تحقیق درباره اسلام و به‌ویژه تشیع کرد و سرانجام شیعه شد و به عقد جوان درآمد. تنها سؤالی که هرگز جوابی برای آن نیافته بود، طول

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) یکی از دوستان برایم نقل می‌کرد:‌ در خدمت سربازی‌،‌ مافوقم سر اذان به من دستوری داد که گفتم «الان باید بروم نماز و نمی‌توانم انجام بدهم.» و به نماز اول‌وقت جماعت رفتم. مافوقم عصبانی شد و من را تهدید کرد. با احترام گفتم:

چه گردنبند بابرکتی!

چه گردنبند بابرکتی!

پوستین گوسفند را در خواهش سائلی به او داد. مسکین که عریان و گرسنه بود، پوستین را رد کرد و چیز دیگری خواست. هرچه گشت، چیز دیگری نیافت جز یک گردنبند. همان را به مستمند بخشید. فقیر که از این بخشش خوشحال بود به سوی مسجد آمد و ماجرا را

بازي به من اعتماد کن

بازی به من اعتماد کن

هدف آموزشی: اعتماد کردن، تمرکز حواس، ایجاد احساس مسئولیتوسایل مورد نیاز: دستمال یا روسری برای بستن چشم، چند شیء برای ایجاد مانع مثل صندلی و مانند آنتعداد بازیکنان: حداقل ۴ نفرآرایش بازیکنان: کودکان به گروه های دو نفره تقسیم می شوند. از هر گروه چشم های یک نفر را ببندید

مثل بچه همسايه

مثل بچه همسایه

مثل بچه همسایه ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ کن! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ می‌گذاری، ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ می‌پرسی، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ نمی‌رﻭﯼ، ﺩﺭباره ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

دوستی بدون عمل بچه‌ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می‌خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم: یادم رفت. بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده. بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستت

نقشه شوم

نقشه شوم

کم کم با اتمام مدرسه فرزندانم و شروع تعطیلات تابستانی شان و اصرار مادرشان برای یک سفر آخر هفته به شمال، و با توجه به اینکه من هم به نوعی از فشار کاری وجلسات پی در پی خلاص بشوم، بدنبال یک بهانه اساسی برای دور بودن از فضاها بودم که

مبادا گرگ شويم

مبادا گرگ شویم

مبادا گرگ شویم  در ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ‌ها ﺭﺍ این‌گونه ﺷﮑﺎﺭ می‌کنند: ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ‌ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می‌ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می‌کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می‌بیند و یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ می‌زند. ﯾﺦ روی تیغه کم‌کم ﺁﺏ می‌شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ

لاکچری وارونه

لاکچری وارونه

زنگ آخر مدرسه، کنار پنجره نشسته بودم که درب حیاط مدرسه مون یهویی باز شد و ماشین وانت باری کنار نمازخانه ایستاد وحدوداً چهار نفر مرد جوان از ماشین پیاده شدند و خیلی سریع مشغول به کار شدند…حالا دیگه حواسم کلاً به بیرون از کلاس بود و معلم ریاضی دم

داستان  باهم و بی هم

داستان باهم و بی هم

به نا خدا کبری وارد خانه شد ،خواهرش سمیرا تکرار  خندوانه   را تماشا می کرد،پدر و مادرش هم مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند تا اینکه چشم شان به کبری افتاد با نگاهی عجیب و عبوس او را دنبال کردند ،تا اینکه کبری سراسیمه به طرفشان رفت ،همین که نزدیک

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید