
خاطراتی از شهید منصور ستاری
یک بار با عصبانیت ایستادم بالای سر منصور و نمازش که تمام شد،گفتم «منصور جان، مگه جا قحطیه که میای میایستی وسط بچهها نماز می خونی؟ خُب برو یه اتاق دیگه که منم مجبور نشم کارم رو ول کنم و بیام دنبال مُهر تو بگردم.» تسبیح را برداشت و همان