دسته بندی :داستان

129 مقاله

داستان آموزنده ” دو روز به پایان جهان”

داستان آموزنده ” دو روز به پایان جهان”

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت

داستان مرد پولدار و مسئول خیریه

داستان مرد پولدار و مسئول خیریه

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.   مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از

داستان فوق العاده در مورد عشق - حتما بحونید

داستان فوق العاده در مورد عشق – حتما بحونید

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه،

انیشتین و راننده اش

انیشتین و راننده اش

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین

از سنگر مدرسه تا دانشگاه شهادت

از سنگر مدرسه تا دانشگاه شهادت

هفتاد نفر بودیم. همه از برو بچه های آموزشکده ی فنی کرمان. اتوبوسمان با سرعت جاده ای را که در نهایت به اهوازمان می رساند، طی کرد. در دل احساس ترس می کردم . چراغ ها خاموش بودند و یکی از بچه ها به زمزمه می خواند. کربلا…کربلا…ما داریم می

یک دختر و چندین اطاق !!!

یک دختر و چندین اطاق !!!

احساس کرختی یکنواختی داشت.حس میکرد اگر تمام شب را هم نخوابد میتواند به نقطه ای از سقف چوبی که گره چوب آنجابود در چند سانتی متری سیم چراغ  خیره بماند. چند سال پیش بود روی همان تخت نشسته بود و برای برادر کوچکش داستان میخو اند؛ ناگهان سراپای وجودش از

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!!

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!!

مردی بود که کارش آبرسانی بود. او الاغی داشت که بر اثر کشیدن بارهای مشقت‌بار، پشتش خمیده بود و زخمهای بدی داشت؛ به طوری که شب و روز آرزوی مرگ می‌کرد. از طرفی سیخ آهنین سقا، دو طرف دمش را پر از زخم نموده بود. روزی رئیس طویله‌های شاه، که

داستان جالب مردی فقیر

داستان جالب مردی فقیر

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند . در راه با خود زمزمه کنان می گفت

مرد زشتی که با یک جمله دل دختر زیبا را ربود!

مرد زشتی که با یک جمله دل دختر زیبا را ربود!

عصرایران: موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید