شهيد رضا اردكاني
سه روز بيزبان بودم و قدرت تكلم خود را از دست داده بودم و به ناراحتي شديد قلبي نيز دچار شده بودم.
يك شب برادرم رضا را در خواب ديدم كه به عيادتم آمد، دستش را روي قلبم گذاشت و سورهي والعصر را تلاوت نمود و بعد اضافه كرد، از چهار طرف قبر من مقدار كمي خاك بردار و در آب حل كن و بخور، انشاالله تعالي زبانت باز ميشود و آرامش قلبي پيدا ميكني. من اين كار را كردم و بهبودي كامل يافتم.
منبع :كتاب تا بي نهايت
راوي : خواهر شهيد
شهيد عيسي خدري
مثل پرنده سبكبال
آخرين بار كه عازم جبهه شد معاونت بسيج استان را بر عهده داشت و با تلاش مؤثر او بود كه كاروانهاي بزرگ اعزام به جبهه از شهرستانهاي سيستان و بلوچستان راهاندازي ميشد. در واقع شهيد خدري وظيفهي ياري رساندن به گردانهاي 405 و 409 لشگر ثارالله را به خوبي انجام ميداد و به همين جهت دل از شهر و ديار بركنده بود و ساكن زاهدان شده بود.
روزي كه به جبهه روانه ميشد، گويي كه ميدانست اين آخرين ديدار است. هنگام خداحافظي مثل پرندهاي كه ميخواهد بالهايش را به شوق پرواز باز كند، دست در گردن ما انداخت. آنگاه روبه برادرم كرد و گفت: «پس از رفتن من به جبهه اثاثيهمان را جمع كن و به همراه همسرم از زاهدان به زابل ببر زيرا من ديگر به زاهدان برنميگردم. آنگاه سوار اتوبوس شد تا به خيل مشتاقان كربلا بپيوندد.
چند روز بعد مرحلهي ديگر عمليات كربلاي پنج شروع شد و ايشان روي دوش هزاران عاشق شهادت، به زابل بازگشت تا در روستاي “محمد شاهكرم” كالبد خاكياش آرامش پيدا كند.
منبع :كتاب خنده بر خون
راوي : حسن خدري _ پسر عموي شهيد
شهيد علي اصغر بربري
علياصغر بربري در مقطع دوم دبيرستان تحصيل ميكرد كه از شهرستان زابل براي حضور در جبهه اعزام شده بود. يك روز كه او را در خط مقدم جزيرهي مجنون ديدم، پرسيدم: «چه خبر؟» گفت: يك خمپاره درست جلوي پاي من به زمين خورد و منفجر شد ولي به من آسيبي نرسيد.
خنديدم و به او گفتم: «حالا كارت به جايي رسيده كه مرا هم دست مياندازي؟» گفت: نه، باور كن! تا صداي سوت خمپاره را شنيدم، فرياد زدم يا صاحبالزمان (عج)، ناگهان طنين صداي لبيكي را شنيدم، پس از آن آسمان روشن شد.
من كه فكر ميكردم دارد مطالبي را از خودش سر هم ميكند، لبخندي زدم و از او جدا شدم. در حالي كه حرفهايش برايم باورنكردني بود، چند روز بعد به سنگر ما آمد و گفت: «آمدهام با تو خداحافظي كنم و در حالي كه با من روبوسي ميكرد، گفت: فلاني! من شهيد ميشوم مرا حلال كن». من باز احساس كردم دارد با من شوخي ميكند، چون اين حرفها خيلي به او كه تازه به جبهه آمده بود نميآمد.
لذا با او مزاح كردم. پس از لحظاتي از سنگر خارج شد و رفت. هنوز چند قدم از سنگر دور نشده بود كه صداي سوت خمپارهاي به گوش رسيد و بعد سراسيمه از سنگر بيرون آمدم، ديدم علياصغر غرق در خون روي زمين افتاده و به شهادت رسيده است.
1_ شهيد علياصغر بربري در سال 1345 متولد شد و از اعضاي فعال بسيج محل خود بود و در مأموريتهاي مبارزه با قاچاقچيان حضور فعال داشت، پس از دوران آموزشي با عنوانهاي آرپيجيزن و تخريبچي به جبهه رفت، و در مورخه 28/1/63 در ادامهي عمليات خيبر در جزاير مجنون به شهادت رسيد.
منبع :كتاب لحظه هاي آسماني
راوي : مهرداد راهداري
شهيد احمد قراقي
يكي از شبها مريض و كسل در سنگر خوابيده بودم، در عالم خواب شهيد قراقي وارد سنگر شد، سلام كردم. او تيز نگاهم كرد، لباسش تميز و مرتب و اتو كشيده بود و بوي عطرش فضاي سنگر را بسيار معطر كرده بود. عطري كه تاكنون به مشامم نخورده بود.
جلويش بلند شدم و دست در گردن يكديگر انداختيم و تأثر خودم را از فراق او ابراز كردم. او مرا دلداري داد و گفت: چرا خوابيدي؟ بلند شو برو ببين بيرون چه خبر است؟ يك هوايي بخور تا حالت خوب شود. در حالي كه اشك ميريختيم نتوانستم حتي يك كلمه با احمد صحبت كنم. ناگاه با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم، متوجه شدم از شدت گريه تمام صورتم خيس شده است.
از سنگر بيرون رفتم و چند متري دورتر قدم زدم، ديگر هيچ اثر كسالت و مريضي در من وجود نداشت. مجدداً به سنگر بازگشتم، يكي از برادران تداركات وارد سنگر شد و گفت: سنگر شما چه بوي عطر عجيبي دارد! چه عطري زدي آقاي كريمي؟ چيزي نگفتم، ولي فهميدم بوي فضاي سنگر عطر حضور شهيد قراقي است كه استشمام آن مرا هم شفا بخشيده است.
منبع :كتاب تا بي نهايت
راوي : محمدامير کريميزاده _ دوست و همرزم شهيد
شهيد ثاني
روزي شهيد ثاني (ره) و پدر شيخ بهائي (شهيد حسينبنعبدالصمد حارثي) از كنار ساحل مديترانه ميگذشتند. وقتي به مكاني رسيدند كه بعدها قتلگاه شهيد شد، ناگهان رنگ چهرهي شهيد ثاني تغيير كرد و مانند كسي كه در برابر رويدادي بزرگ و ناگهاني قرار گرفته باشد حالتي خاص به او دست داد.
وقتي از علت آن سؤال شد، گفت: «در اين مكان فرد بزرگي كشته ميشود» پس از مدتي خود ايشان در همان مكان به شهادت رسيد.
منبع :داستان هاي شنيدني از كرامات علما
راوي : شيخ بهائي