مولوی ایراد ” چرا می میریم؟ ” و پاسخ آن را به صورت نغزی در یکی از داستانهای مثنوی آورده است:
گفت موسی ای خداوند حساب *** نقش کردی، باز چون کردی خراب؟
نر و ماده نقش کردی جانفزا *** وانگهی ویران کنی آن را، چرا؟
گفت حق: دانم که این پرسش تو را *** نیست از انکار و غفلت وز هوی
ورنه تأدیب و عتابت کردمی *** بهر این پرسش تو را آزردمی
لیک می خواهی که در افعال ما *** باز جویی حکمت و سر قضا
تا از آن واقف کنی مر عام را *** پخته گردانی بدین هر خام را
پس بفرمودش خدا ای ذو لباب *** چون بپرسیدی بیا بشنو جواب
موسیا تخمی بکار اندر زمین *** تا تو خود هم وادهی انصاف این
چونکه موسی کشت و کشتش شد تمام *** خوشه هایش یافت خوبی و نظام
داس بگرفت و مر آنها را برید *** پس ندا از غیب در گوشش رسید
که چرا کشتی کنی و پروری *** چون کمالی یافت آن را می بری؟
گفت یارب ز آن کنم ویران و پست *** که در اینجا دانه هست و کاه هست
دانه لایق نیست در انبار کاه *** کاه در انبار گندم، هم تباه
نیست حکمت این دو را آمیختن *** فرق، واجب می کند در بیختن
گفت این دانش ز که آموختی؟ *** نور این شمع از کجا افروختی؟
گفت تمییزم تو دادی ای خدا *** گفت پس تمییز چون نبود مرا؟
در خلایق روحهای پاک هست *** روحهای تیره گلناک هست
این صدفها نیست در یک مرتبه *** در یکی در است و در دیگر شبه
واجب است اظهار این نیک و تباه *** همچنان کاظهار گندمها ز کاه