خاطرات آزادگان ۱۳

خاطرات آزادگان 13

 رعایت بهداشت
در آسایشگاه، دستشویی وجود نداشت و می‌بایست این ۱۷ ساعت را بدون دستشویی سپری کنیم. خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که باید فکری کرد.
به اجبار یکی از پتوها را به صورت مثلثی به گوشه‌ای از آسایشگاه میخ کردند و یک سطل هم در آن گذاشتند، تا بتوانیم در طول شب از آن استفاده نماییم.
 

 رفع عطش
شبی در اردوگاه رمادیه بچه‌ها خوابیده بودند ولی چند نفری از تشنگی خوابشان نمی‌برد. ساعت دوی بعد از نیمه شب که شدت عطش ما بی‌نهایت شد، به همراه چند نفر دیگر از برادران، پیراهن‌هایمان را بالا زدیم و شکم‌هایمان را روی موزاییک‌های کف آسایشگاه گذاشتیم تا شاید رفع تشنگی شود. در آن گرمای ۴۵ الی ۵۰ درجه شهر رمادیه عراقی‌ها فقط روزی یک تا دو لیوان آب خیلی گرم به ما می‌دادند.
 رموزبچه ‌ها
سال ۶۳ توانستیم از انبار تدارکات عراقی‌ها، یک رادیو تک بزنیم. اخبار مربوط به حادثه‌های مختلف را روی برگه‌ای می‌نوشتیم و به تک‌تک آسایشگاه‌ها می‌گفتیم که بیایند چای بخورند. چای خوردن در واقع رمزی بود برای رساندن اخبار.
«پدربزرگ» رمزی بود برای حضرت امام (ره) و «خرگوش» یا «شکار خرگوش» رمزی برای نیروهای عراقی یا کشته‌های آنان. بچه‌ها این رمزها را بیشتر در نامه‌ها به کار می‌بردند. رنج عطش
خوشحال بودیم که از سوله رها شده‌ایم. هرطور بود رسیدیم به اردوگاه تکریت ۱۴. با چه وضعی! خیلی از بچه‌ها زخمی بودند. عراقی‌ها می‌خواستند زودتر از دستمان راحت بشوند. با کابل می‌زدند و می‌گفتند: «سریع پیاده شوید»
یکی از بچه‌های استان فارس، شکمش بر اثر اصابت ترکش پاره شده بود، توان نداشت پیاده شود، از ماشین انداختند او را پایین روی زمین. آن‌قدر هم به سر و صورتش زدند که شهید شد…..
روحانی هستی؟
ما را به بصره بردند و در یکی از قرارگاه‌ها کتک زدند. به علت این که من ریشم بلند بود، فکر می‌کردند روحانی هستم و می‌گفتند: « تو روحانی هستی؟» هر چی می‌گفتم: نه بابا ! من روحانی نیستم، آن‌ها قبول نمی‌کردند و این شکنجه‌ها هم‌چنان ادامه داشت.
 روز کشته ‌شدگان عراقی
عزاداری و سوگواری نظامیان عراقی، بیش از هرچیز به نوعی عقد‌ه‌گشایی وحشیانه شباهت داشت و هدف از آن، ایجاد ترس و وحشت در وجود آزاده‌ها بود.
در تاریخ ۸ آذرماه سال ۱۳۶۱ به مناسبت روز کشته‌شدگان عراقی، نظامیان بعثی در حالی ‌که رگ‌های گردنشان از فرط عصبانیت آمیخته به بلاهت مطلق متورم شده بود، با کابل، میله، باتوم و چوب وارد اردوگاه شدند و بی‌رحمانه به جان بچه‌ها افتادند.
در آن روز آن‌ها ما را می‌زدند تا عقد خسارات و تلفاتی را که در طول جنگ بر آن‌ها وارد آمده بود و حتی برای آن، روز مخصوصی را هم به نام شهدای عراق نام‌گذاری کرده بودند بر سر ما خالی کنند.
در همان روز ۶ تن از برادران آزاده به شهادت رسیدند و حدود ۵۰۰ نفر نیز مجروح شدند.
روزهای سخت
در اردوگاه اسرا، برای هر ۴۵۰ نفر فقط یک آبگرمکن وجود داشت و به هر نفر نیز برای شستن لباس فقط ۲۵۰ گرم تاید در ماه می‌دادند. البته عراقی‌ها خودشان نیز نظافت و بهداشت را رعایت نمی‌کردند. به هر نفر برای حمام دو دقیقه وقت داده می‌شد تا دوش بگیرد. در هر آسایشگاه ۹۰ عدد لیوان و ۱۰ عدد ظرف غذا بین ۱۷۰ نفر تقسیم شده بود. روزهای سختی بود، اما با ایمان به خدا گذشت.
 
روزهای غربت
برادری به نام خرم‌راد در همان اوایل که از اردوگاه نهروان به بعقوبه آمد، تصمیم به فرار داشت که شیرازی جاسوس که حس هموطنی نداشت، ایشان را با سر و صدا دستگیر کرد و به عراقی‌ها تحویل داد. خرم را بردند. مدتی از او بی‌خبر بودیم تا این که یک روز او را به داخل آسایشگاه انداختند. در اثر شکنجه، استخوان آرنج دست او بیرون زده بود و زخم استخوان‌هایش کرم گذاشته بود. اما به مدد خدا و همت دوستان، دست ایشان خوب شد ولی تا این اواخر شنیدیم که می‌گفتند با دستش نمی‌تواند کار کند.  ریش
دستور دادند ریش‌ها و موها را بزنیم. یکی از بچه‌های کم سن و سال بود. صورتش مویی نداشت؛ گفتند: «ریشت را نزده‌ای با یک تکه سیمان آن‌قدر کشیدند به صورتش که زخم شد.
 زندان الرشید
بعد از این‌که اسیر شدم، بعد از مدتی مداوا در بیمارستان، مرا به زندان انفرادی بردند. چ