روزی مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت .عقاب با دیگر جوجه ها سر از تخم بیرون آورد و با آن ها شروع به رشد نمود . عقاب در سراسر زندگی خود ، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست ، کارهایی را می کرد که جوجه های مرغ می کردند . برای پیدا کردن غذا و حشره روی زمین را مانند مرغ ها با ناخن می کند ، صدای مرغان را در می آورد ، مانند آن ها چند قدمی را در هوا می پرید.سالهای متوالی همین گونه گذشت وعقاب بسیار پیر شد . در یک روز با شکوه بهاری در بالاسر خود پرنده ای را مشاهده کرد که به نظرش بسیار با وقار می آمد . با بیم و وحشت از مرغ دیگری پرسید : آن پرنده کیست ؟ مرغ پاسخ داد : آن پرنده یک عقاب است و پادشاه پرندگان دیگر است ، او به آسمان و ما به زمین تعلق داریم ، زیرا ما جوجه مرغ هستیم . زندگی عقاب پیر این گونه بود که جوجه زیست وجوجه مرد ، چون تصور می کرد که یک جوجه است.
باور دروغین
- مهر 5, 1392
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 197 نفر
- برچسب ها : تخم, جوجه, داستان ها و حکمت ها, عاشقانه و عالمانه, عقاب, مرغ
اشتراک گذاری این صفحه در :
نامگذاری فرزند
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
پنج شاخص انقلابیگری، انقلابی بودن و انقلابی ماندن
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
دختر یا پسر؟
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
ازدواج از دیدگاه اسلام
۱۴۰۴/۱۱/۱۴
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰
نمونه اي از آثار اخروي دعاي پدر و مادر
۱۴۰۴/۰۷/۰۵