بابا افضل کاشانی، آن مرد دانشمند، استاد یا استاد خواجه نصیرالدین طوسی، در یک رباعی عالی، فلسفه مرگ را بیان کرده است، می توان آن را پاسخی به رباعی معروف خیام دانست، و شاید این رباعی در جواب آن رباعی است. رباعی منسوب به خیام این است:
ترکیب پیاله ای که در هم پیوست *** بشکستن آن، روا نمی دارد مست
چندین قد سرو نازنین و سر و دست *** از بهر چه ساخت وز برای چه شکست؟
بابا افضل می گوید:
تا گوهر جان در صدف تن پیوست *** از آب حیات، صورت آدم بست
گوهر چو تمام شد، صدف چون بشکست *** بر طرف کله گوشه سلطان بنشست
در این رباعی، جسم انسان، همچون صدفی دانسته شده که گوهر گرانبهای روح انسانی را در دل خودمی پروراند. شکستن این صدف، زمانی که وجود گوهر کامل می گردد، ضرورت دارد تا گوهر گرانقدر از جایگاه پست خود به مقام والای کله گوشه انسان ارتقاء یابد. فلسفه مرگ انسان نیز این است که از محبس جهان طبیعت به فراخنای بهشت برین که به وسعت آسمانها و زمین است منتقل گردد و در جوار ملیک مقتدر و خدای عظیمی که در تقرب به او هر کمالی حاصل است، مقام گزیند: «ان المتقین فی جنات و نهر* فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر؛ پرهیزکاران در بهشت ها و در کنار رودخانه ها جای دارند. در جایگاهی حق نزد پروردگاری مقتدر» (سوره قمر/ 54 – 55). و این است معنای: «انا لله و انا الیه راجعون؛ ما متعلق به خداییم و ما به سوی وی بازگشت داریم» (سوره بقره /156).