دو رویداد مهم سده‌های میانه (ب: تفتیش افکار)بدعت آلبیگاییان

دو رويداد مهم سده‌هاي ميانه (ب: تفتيش افكار)بدعت آلبيگاييان

در پایان قرن دوازدهم مخالفات با کشیشان به صورت سیل بنیانکنی درآمد. درعصر ایمان، در گوشه و کنار، جماعتی از رازوران و صاحبان پاره‌ای از احساسات رقیقه‌ی مذهبی وجود داشت که از چنگ دستگاه کهانت مسیحی رستند و با آن تشکیلات از در مخالفت درآمدند. امواج جدیدی از روازوری شرقی، احتمالاً با بازگشت سپاهیان صلیبی، از مشرق زمین به مغرب سرایت کرد. از ایران طنینی از آرای دین مانوی و کیش اشتراکی مزدک از طریق آسیای صغیر و بالکان به اروپا رسید؛ از جهان اسلام مخالفت با صورت و تندیس‌پرستی نوعی اعتقاد مبهم به قضا و قدر، و تنفر از کشیشان به سوغات آمد؛ و بر اثر شکست صلیبیون در مبارزات خویش با جهان اسلام، تردیدی درباره‌ی منشاء ملکوتی کلیسا و حمایت الاهی از آیین عیسی به دلها راه یافت. پاولیسینها، که بر اثر تعقیب و آزار امپراطوران بیزانس به طرف مغرب رانده شده بودند، تنفری را که از تندیس‌پرستی، آیینهای مقدس، و طبقه‌ی روحانی داشتند با خود از طریق بالکان به ایتالیا و پرووانس بردند. این جماعت عالم آفرینش را به دو جهان معنوی و مادی منقسم می‌دانستند و معتقد بودند که اولی پرداخته‌ی دست خداوند و دومی مخلوق شیطان است، و شیطان را با یهوه‌ی کتاب عهد قدیم یکی می‌دانستند. بوگومیلها (یاران خداوند) جماعتی بودند که در بلغارستان پیدا و سرشناس و، بالاخص در ناحیه‌ی بوسنی، پراکنده شدند. در طی قرن سیزدهم این جماعت چندین بار مورد تهاجم قرار گرفتند و از دم تیغ گذر کردند، لکن در خلال این احوال با سرسختی تمام از خویش دفاع نمودند، و سرانجام (۱۴۶۳) در برابر اسلام سرفرود آوردند نه در مقابل مسیحیت.
در حدود سال هزار میلادی، در ناحیه‌ی تولوز واورلئان فرقه‌ای پیدا شد که واقعیت معجزات؛ خاصیت احیای حیات در غسل تعمید، حضور واقعی عیسی در آیین قربانی مقدس، و تأثیر نیایش به درگاه قدیسان دین را منکر شدند. چندی کسی وقعی به اعتقادات این جماعت ننهاد، سپس مورد تقبیح قرار گرفتند، و به سال ۱۰۲۳ سیزده تن از ایشان را زنده زنده در آتش سوزانیدند. بتدریج بدعتهای همانندی پدیدار، و منجر به شورشهایی در کامبره و لیژ (۱۲۰۵)، گوسلار (۱۰۵۲)، سواسون (۱۱۱۴)، کولونی (۱۱۴۶) و امثال آنها شدند. برتولت، اهل رگنسبورگ، در قرن سیزدهم تخمین می‌زد که تعداد فرقه‌های بدعتگزار باید بالغ بر صد و پنجاه شود. برخی از اینها جماعاتی بی‌ضرر بودند که به دو هم جمع می‌شدند تا بدون حضور یک نفر کشیش برای یکدیگر کتاب مقدس را به زبان بومی خویش بخوانند و عباراتی را که مورد اختلاف مردم بود به نظر خویش تفسیر کنند. چندتا از این فرقه‌ها، مانند هومیلیاتها در ایتالیا، بگینها و بگارها در اراضی کم ارتفاع شمال اروپا ]بلژیک، هلند، و دانمارک امروزی[، به همه چیز ایمان داشتند جز به این مطلب که کشیشان باید در عین فقر زندگی کنند، و اصرار ایشان در این موضوع مایه‌ی شرمساری روحانیون می‌شد. نهضت فرانسیسیان نیز نهضتی بود با عقایدی همانند، منتها با این تفاوت که تیر تهمت زندقه از کنار گوشش گذر کرد.
والدوسیان از این معرکه جان سالم به در نبردند. در حدود سال ۱۱۷۰، پتروس والدوس نامی، از بازرگانان متمکن لیون، چند تن از فضلا را اجیر کرد تا کتاب مقدس را به زبان مردم نواحی جنوبی فرانسه یا لانگ د/اوک (زبان اوک) ترجمه کنند. خود والدوس با شور فراوان به مطالعه‌ی ترجمه‌ی مزبور پرداخت و به این نتیجه رسید که مسیحیان باید مانند حواریون مسیح، یا به عبارت دیگر بدون دارایی انفرادی، زندگی کنند. وی قسمتی از ثروت خود را به زنش بخشید و مابقی را میان فقرا تقسیم، و طبق تعالیم انجیل شروع به ایراد موعظاتی درباره‌ی فقر کرد. پتروس والدوس دسته‌ی کوچکی از «گدایان لیون» را به دور خود گرد آورد که مثل رهبانان لباس می‌پوشیدند، در عین عفاف زندگی می‌کردند، پای افزارشان نعلین بود یا پای برهنه راه می‌سپردند، و تمامی درآمدهای خود را به طرز اشتراکی یک کاسه می‌کردند. تا چندی کشیشان هیچ‌گونه مخالفتی را ابراز نداشتند و به اینگونه افراد اجازه دادند تا در مراسم عبادت کلیساها شرکت جویند. لکن هنگامی که پتروس والدوس تعالیم انجیل را لفظ به لفظ به کار بست و شروع به موعظه کرد، اسقف اعظم لیون بتندی او را مورد عتاب قرار داد و به وی خاطرنشان ساخت که فقط اسقفان مجاز به ایراد موعظات هستند. پتروس عازم رم شد (۱۱۷۹) و از آلکساندر سوم درخواست کرد تا اجازه‌ای برای موعظه با وی تفویض کند. پاپ به شرطی با این تقاضا موافقت کرد که ایراد موعظات با صوابدید و زیر نظر کشیشان محل صورت گیرد؛ ظاهراً پتروس بدون کسب اجازه از روحانیون محل به موعظات خود ادامه داد. پیروانش از فدائیان انجیل شدند و بخشهای بزرگی از کتاب مقدس را به حافظه سپردند. بتدریج این نهضت رنگ ضد کلیسایی به خود گرفت، با هر نوع کهنگی از در ستیز درآمد، منکر اعتبار آیینهای مقدسی که یک کشیش گناهکار اجرا نماید شد، و هر فرد مؤمن پاکدامن و عفیفی را برخوردار از قدرت آمرزش گناهان دانست. برخی از پیروان این فرقه خرید و فروش گناهان آمرزش را عملی پوچ شمردند و منکر تساهل، برزخ، و «قلب ماهیت» شدند و با دعا کردن به درگاه قدیسان مخالفت نمودند. یک دسته تبلیغ می‌کردند که «همه چیز باید اشتراکی باشد» و دسته‌ی دیگر کلیسا را همان زن فاحشه‌ی سرخپوشی می‌دانستند که در کتاب مکاشفه‌ی یوحنان رسول ذکرش رفته بود. فرقه‌ی والدوسیان در ۱۱۸۴ محکوم شمرده شد. اینوکنتیوس سوم بخشی از آن را، مشهور به «کاتولیکهای فقیر»، در ۱۲۰۶ به عضویت کلیسا پذیرفت، لکن اکثر افراد این فرقه در عقاید بدعت‌آمیز خویش ثابت قدم ماندند و از فرانسه به اسپانیا و آلمان ریشه دوانیدند، یک شورای روحانی تولوز، احتمالاً برای جلوگیری از فزونی عده‌ی پیروان این فرقه، در سال ۱۲۲۹ امر داد که هیچکس از افراد غیرروحانی نباید هیچ نوع کتاب مذهبی و مقدس را در تملک داشته باشد، مگر کتاب مزامیر را؛ به علاوه، چون تا این تاریخ هنوز هیچیک از ترجمه‌های کتاب مقدس به زبانهای بومی از طرف کلیسا بررسی و تضمین نشده بود، مقرر داشت که کتاب مقدس فقط به زبان لاتینی خوانده شود. در قلع و قمع آلبیگاییان، هزاران نفر از پیروان فرقه‌ی والدوسیان را به آتش سوزانیدند. خود پتروس والدوس ظاهراً به مرگ طبیعی در ۱۲۱۷ درگذشت.
تا اواسط قرن دوازدهم در شهرهای اروپای باختری شبکه‌ی عظیمی از فرقه‌های بدعتگزار تشکیل شده بود، چنانکه اسقفی در ۱۱۹۰ اظهار داشت که «شهرهای عمده پر است از این پیغمبرهای دروغی.» تنها در شهر میلان هفده مذهب جدید وجود داشت. مهمترین فرقه‌ی بدعتگزاران این شهر را پاتارینها تشکیل می‌دادند، که این نام مأخوذ بود از یک کوی فقیرنشین شهر به نام پاتاریا. ظاهراً نهضت پاتارینها به عنوان مخالفتی ازجانب فقرا نسبت به اغنیا آغاز شده، اما رفته رفته جنبه‌ی دشمنی با روحانیون را پیدا کرد، و تبدیل به مبارزه‌ای علیه خرید و فروش مناصب کلیسایی، ثروت، ازدواج، و همخوابه گرفتن کشیشان شد. غرض فرقه‌ی پاتارینها، به قول یکی از رهبران آن نهضت، این بود که «ثروت کشیشان ضبط شود، اموال آنها را در معرض حراج قرار دهند، خانه‌های آنها را بگشایند تا مردم چپاول کنند، و خود آنها و حرامزاده‌هایشان را از شهر بیرون رانند.» فرقه‌های دیگری دو ویتربو، اورویتو، ورونا، فرارا، پارما، پیاچنتسا، ریمینی، و امثال آن علم مخالفت با کشیشان را بلند کردند. گهگاهی این نهضتها بر مجالس عمومی استیلا می‌یافتند، حکومتهای شهرها را قبضه می‌کردند، و برای پرداخت مخارج امور شهری از کشیشان مالیات می‌گرفتند. اینو کنتیوس سوم به سفیر خویش در لومباردی دستور داد که کلیه‌ی صاحب منصبان کشوری را به قید سوگند مکلف کند که از گماشتن پیروان بدعتها به مناصب خودداری ورزند و مانع از رخنه‌ی آنها در مقامات حکومتی شوند. در۱۲۳۷، جماعتی از مردم میلان «در حالی که به مقدسات توهین می‌کردند و ناسزا می‌گفتند»، چندین کلیسا را با «کثافاتی ذکر ناکردنی» ملوث ساختند.
نیرومندترین فرقه‌های بدعتگزار به اسامی چندی مشهور شدند – آنها راکاتارها خوانده‌اند که برگرفته از واژه‌ای است یونانی به معنی «پاک»؛ در بعضی موارد لفظ بلغارها به آنها اطلاق شده است، زیرا که منشاء آنها از منطقه‌ی بالکان بوده است؛ ایشان را آلبیگاییان نیز نامیده‌اند، چون برگرفته از نام شهر آلبی در فرانسه بود که عده‌ی بسیاری از آنان در آنجا زندگی می‌کردند. مونپلیه، ناربون، و مارسی نخستین مراکز بدعت در فرانسه بودند. شاید این امر از آنجا ناشی می‌شد که ارتباطات میان فرانسویان با مسلمانان و یهودیان در این منطقه بسیار زیاد بود، و جماعتی سوداگر مرتباً از مراکزی مثل بوسنی، بلغارستان، و ایتالیا، یعنی مراکز رشد نهضتهای بدعت‌آمیز. به این صفحات سفر می‌کردند. سوداگران سبب اشاعه‌ی نهضت مزبور در تولوز، اورلئان، سواسون، آراس، ورنس شدند، لکن لانگدوک و پرووانس به صورت دو دژ مستحکم بدعتگذاران باقی ماندند. در آنجا تمدن قرون وسطایی فرانسوی به اوج کمال خود رسید؛ در محیط دوستانه‌ی شهری، پیروان ادیان بزرگ با هم آمیزش می‌کردند؛ زنان به نحوی مغرورانه زیبا بودند؛ و مانند ایتالیای عهد فردریک، مقدمات شروع رنسانس فراهم شده بود. در آن ایام (۱۲۰۰) فرانسه‌ی جنوبی عبارت می‌شد از مشتی امیرنشینهای تقریباً‌ مستقل که همه به طرز دقیقی از نظر صوری نسبت به پادشاه فرانسه وفادار بودند. در این ناحیه کنتهای تولوزاز همه‌ی خاوندها و امرا مقتدرتر بودند، و اراضی آنها بمراتب وسیع‌تر از سرزمینهایی بود که مستقیماً زیر نظر پادشاه اداره می‌شد. اصول عقاید و رسوم فرقه‌ی کاتارها تاحدی نشانه‌ی بازگشت به معتقدات و رسوم مسیحیان بدوی بود، تا اندازه‌ای معلول خاطره‌ی مبهمی از بدعت آریانیسم که در دوران سلطه‌ی ویزیگوتها در فرانسه‌ی جنوبی رواج داشت محسوب می‌شد، و تاحدودی هم حاصل پندارهای مانویها و سایر آرای مشرق زمینی به حساب می‌آمد. این جماعت، کشیشان و اسقفانی داشتند ملبس به جامه‌های سیاه؛ هنگام ورود به حلقه‌ی روحانیون، سوگند یاد می‌کردند که دست از پدر و مادر، دوستان، و کودکان خویش بشویند و خود را وقف «خداوند و انجیل کنند… هرگز به زنی دست نزنند، هیچگاه حیوانی را نکشند، هرگز لب به گوشت و تخم‌مرغ یا لبنیات نزنند، و هیچ چیز نخورند جز ماهی و سبزیجات.» «مؤمنان» اشخاصی بودند که قول می‌دادند بعداً به چنین عهدی مبادرت ورزند، و تا رسماً چنین عهدی نکرده بودند، اجازه‌ی خوردن گوشت و ازدواج داشتند، لکن مکلف بودند از کلیسای کاتولیک تبری جویند، به سوی زندگی «کامل» پیش روند، و هنگام برخورد با هر یک از پرفکتوسها، سه بار با احترام زانو خم کنند.
الاهیات کاتارها جهان آفرینش را به شیوه‌ی مانویان به خیر، خدا، روح، بهشت، و به شر، شیطان، هیولا، عالم مادی تقسیم می‌کرد؛ عالمی که به چشم دیده می‌شد پرداخته‌ی دست شیطان بود نه خداوند. کلیه‌ی مادیات، از جمله صلیبی که عیسی بر روی آن جان داد و نان مقدس آیین قربانی مقدس، همه در زمره‌ی شر محسوب می‌شدند. عیسی هنگامی که در شام آخر اشاره به فان کردن و گفت «این است بدن من»، فقط به طور مجازی این سخن را بر زبان رانده بود. هر گوشتی ماده بود و هر نوع تماسی با آن پلید. هرگونه امور جنسی گناه داشت، و گناه آدم و حوا آن بود که با یکدیگر نزدیکی کرده بودند. مخالفان مدعی هستند که آلبیگاییان منکر شعایر دینی، آیینهای مقدس، احترام به تمثال قدیسین، تثلیث، و زادن عیسی از مردم عذرا هستند؛ می‌گفتند که اینان عیسی و خدا را یکی نمی‌دانستند، بلکه ادعا می‌کردن که عیسی فرشته‌ای بوده است. در آثار همین مخالفان می‌خوانیم که بدعتگزاران مزبور اساس مالکیت شخصی را زیر پا نهاده بودند. آرزویشان آن بود که همگان یکسان از اشیای دنیوی برخوردار باشند. این جماعیت موعظه بر کوهسار مسیح را اساس اخلاقیات خود قرار دادند. به پیروان خود تعلیم می‌دادند که باید دشمنانشان را دوست بدارند، از بیماران و مستمندان توجه کنند، هرگز دشنام ندهند، و همیشه با خلایق صلح را پیشه‌ی خود سازند؛ توسل به قهر، حتی درمورد کفار، هرگز عمل پسندیده‌ای محسوب نمی‌شد. کشتن فردی به خاطر ارتکاب به جرم از گناهان کبیره بود. شخص مکلف بود قلباً اعتماد داشته باشد که سرانجام خداوند، بدون آنکه متوسل به وسایل شر شود، بر بدی چیره خواهد شد. در این الاهیات نه از دوزخ اثری بود و نه از برزخ؛ هرکسی، ولو آنکه روحش برای تطهیر چندین بار به حکم تناسخ عودت می‌کرد، سرانجام به رستگاری ابدی نایل می‌شد. شخص برای آنکه به بهشت رود، ناگزیر بود طاهر از جهان درگذرد، و برای این منظور ضرورت داشت که آخرین آیین مقدس یا به اصطلاح این فرقه کونسولامنتوم را از دست کشیشی از کاتارها دریافت دارد، و همین آیین مقدس آخرین بود که روان آدمی را بکلی از لوث گناه پاک می‌کرد. مؤمنان کاتاری (مثل برخی از مسیحیان اولیه که درمورد غسل تعمید چنین می‌کردند) این آیین مقدس را معمولاً آن‌قدر به تأخیر می‌انداختند تا به عقیده‌ی خودشان در بستر نزع می‌افتادند. افرادی که بهبود می‌یافتند این خطر را به جان می‌خریدند که بار دیگر ملوث شوند و بدون آیین مقدس از دنیا بروند؛ از این رو بهبود بیمار پس از دریافت آن آیین مقدس بدبختی بزرگی محسوب می‌شد؛ و مخالفان این جماعت اسناد داده‌اند که کشیشان آلبیگایی برای دفع این مصیبت بسیاری از بیماران شفا یافته را تشویق می‌کردند که برای رفتن به بهشت از خوردن خوراک بکلی خودداری ورزند. پاره‌ای از وقایعنگاران عهد می‌گویند جای هیچگونه شک نیست که گاهی یک کشیش برای آنکه رستگاری شخص را قطعی سازد، با اجازه‌ی بیمار، وی را خفه می‌کرد.
اگر فرقه‌ی کارتاها بجد در مقام اعتراض و ایراد به کلیسا برنیامده بود، احتمال داشت که کلیسا کاری به کار پیروان آن نداشته باشد و آنها را به حال خود گذارد تا موجبات فنای خویش را فراهم آورند. لکن کاتارها منکر آن بودند که کلیسا از آن عیسی باشد؛ و معتقد بودند که پطرس حواری هرگز پا به رم نگذاشته و هرگز دستگاه پاپی را پی نریخته است، و پاپها جانشینان امپراطورانند نه خلفای حواریون مسیح. عیسی چند وجب زمین برای خفتن نداشت، لکن پاپ در کاخ زندگی می‌کرد. عیسی از مال دنیا هیچ چیز حتی یک پنی را مالک نبود، حال آنکه اسقفان مسیحی مردمی ثروتمند بودند؛ کاتارها همچنین می‌گفتند که مردم، مگر چشم حقیقت‌بین ندارید: این اسقفان اعظم و اسقفان مغرور و آقامنش، این کشیشان دنیادار، این رهبانان چاق و چله همان فریسیان یا خشک مقدسهای عهد عتیقند که دوباره پا به عرصه‌ی وجود نهاده‌اند! در نظر کاتارها کلیسای کاتولیک روم بی‌شک همان فاحشه‌ی بابل بود، طبقه‌ی کشیشان وابسته به کنیسه‌ی شیطان بودند، و شخص پاپ ضد مسیح بود. مبلغین جنگهای صلیبی را به عنوان مشتی آدمکش متهم ساختند. بسیاری از افراد این فرقه تساهلها و یادگارهای منسوب به قدیسان را مسخره می‌کردند. ایضاً، به قول مخالفان، دسته‌ای از این جماعت از مریم عذرا صورتی کشیدند کریه منظر که صاحب یک چشم بود و قیافه‌ای بد ترکیب داشت. و وانمود کردند که اعجاز کرده‌اند؛ ابتدا عده‌ی زیادی را به این کرامات دروغی معتقد ساختند و سپس بی‌اساس بودن آن ادعاها را برهمه فاش کردند. بسیاری از آرای کاتارها از راه نغمات تروبادورها منتشر شد. این رامشگران غزلسرا، بی‌آنکه اصول اخلاقی فرقه‌ی جدید را پذیرفته باشند، با اخلاقیات دین مسیح مخالف بودند، و از این رو همه‌ی تروبادورهای برجسته، به استثنای دو نفر، را طرفدار آلبیگاییان می‌دانستند. این تروبادورها زیارت، اعتراف به گناهان، آب مقدس، و صلیب را مسخره می‌کردند؛ کلیساها را «لانه‌ی دزدها» می‌خواندند، و کشیشان کاتولیک در نظر ایشان جماعتی «خیانتکار، دروغگو، و ظاهرساز» بودند.
مدتی قدرتمداران روحانی و اینجهانی فرانسه‌ی جنوبی با بدعتگزاران کاتارها تاحدود زیادی مدارا کردند. ظاهراً مردم مجاز بودند میان دین کهن و مذهب نو هر کدام را که می‌پسندیدند اختیار کنند. میان الاهیون کاتولیک و کاتارها مجالس مباحثه و مناظره‌ی عمومی تشکیل می‌شد؛ یکی از اینگونه مجالس در کارکاسون (۱۲۰۴) در حضور یکی از نمایندگان پاپ، و پذرو دوم، پادشاه آراگون، دایر شد. در سال ۱۱۶۷، شعب مختلف کاتارها شورایی با حضور کشیشان خود برپا کردند که نمایندگان چند کشور در آن شرکت جستند. در این شورا راجع به اداره، انضباط، و اصول دین آنان مذاکراتی درگرفت، مقرراتی وضع شد، و بی‌آنکه کسی مزاحم حاضران شود، شورا تعطیل گشت. به علاوه، طبقه‌ی نجبا مقتضی می‌دید که در لانگدوک موقع کلیسا را تضعیف کند؛ کلیسای کاتولیک ثروت فراوان و ا راضی بسیار داشت؛ نجبا، که نسبتاً بی‌چیز بودند، شروع به ضبط املاک کلیسا کردند. در ۱۱۷۱، روژه‌ی دوم، ویکونت بزیه، به تاراج دیری دست زد؛ اسقف شهر آلبی را به زندان افکند، و یکی از طرفداران بدعت را به پاسداری وی گماشت. هنگامی که رهبانان آله شخصی را به ریاست دیر خود برگزیدند که بر وفق دلخواه ویکونت نبود، وی دیر مزبور را آتش زد و رئیس آن را زندانی کرد؛ چون آن پیر در زندان درگذشت، ویکونت شادکام جسدش را بر بالای منبر دیر گذاشت و رهبانان را ترغیب به انتخاب جانشینی کرد که پسند خاطر وی باشد. رمون روژه، کنت فوا، رئیس دیر و رهبانان پامیه را از آن دیر بیرون کرد؛ محراب آن را اصطبل اسبان خویش ساخت؛ سربازانش دستها و پاهای مسیح مصلوب چوبی را به عنوان دنگ برای آرد کردن گندم به کار بردند و صورت مسیح را هدف نشانه‌گیری خود کردند. رمون ششم، کنت تولوز، چندین کلیسا را ویران کرد، رهبانان مواساک را مورد تعقیب و آزار قرار داد، و مورد تکفیر قرار گرفت (۱۱۹۶). لکن حکم تکفیر در بین نجبای فرانسه‌ی جنوبی امری پیش پا افتاده شده بود. بسیاری از آنها آشکارا یا خود را از پیروان نهضت کاتارها می‌دانستند یا از روی آزادمنشی نهضت مزبور را حمایت می‌کردند.
اینوکنتیوس سوم، که در سال ۱۱۹۸ به مقام پاپی نایل آمد، متوجه شد که این تحولات هم برای کلیسا خطرناک است، هم برای حکومت. وی اذعان می‌کرد که پاره‌ای از اعمال کلیسا مستوجب سرزنش است، لکن عقیده داشت که وقتی فرقه‌ای بدعتگزار تیشه به ریشه‌ی این دستگاه می‌زند، اموال کلیسا را به غارت می‌برد، حیثیت این تشکیلات را خراب می‌کند، و به مقام قدیسان اهانت وارد می‌سازد، وی نمی‌تواند دست روی دست بگذارد و عملی انجام ندهد. اینوکنتیوس کلیسا را مهمترین دژ مستحکم در برابر تعدی آدم، هرج و مرج اجتماعی، و اعمال ناروای پادشاهان می‌دانست، و برای ترقی آن دستگاه آرزوها و نقشه‌هایی بالا بلند در سر می‌پرورانید. البته حکومت نیز به ارتکاب گناهانی دست زده و اعمال فاسد و نالایقی را در دامان خود پرورش داده بود، لکن فقط احمقها بودند که می‌خواستند حکومت را از بین بردارند، چطور امکان داشت که بر شالوده‌ی اصولی که زناشویی را ممنوع و خودکشی را تشویق می‌کرد، یک نظام اجتماعی مداومی بنا نهاد؟ آیا هیچ اقتصادی ممکن بود بر مبنای آیین فقرپرستی، و بدون انگیزه‌ی مالکیت، روی رونق و روزبهی بیند؟ آیا امکان داشت که بتوان روابط جنسی افراد و پرورش کودکان را جز به کمک بنیادی چون ازدواج از منجلاب هرج و مرج و پریشانی نجات داد؟ در نظر اینوکنتیوس، آیین کاتارها جز مشتی اباطیل و اراجیف چیز دیگری نبود، و سادگی مردم بود که این مهملات را زهرآگین می‌ساخت. هنگامی که در قلب دنیای مسیحی این آلبیگاییان بدعتگذار مدام روبه فزونی بودند، جنگ صلیبی با کفار در فلسطین چه معنی داشت؟
اینو کنتیوس دو ماه بعد از آنکه به مقام پاپی رسید، در نامه‌ای به اسقف اعظم اوش، در گاسکونی، چنین نوشت:
قایق کوچک قدیس پطرس در میان دریاها بارها سرگشته شده و طوفانهای بسیاری به خود دیده است. اما چیزی که بالاتر از همه مرا اندوهگین می‌کند آن است که در این ایام… جمعی از شیطان صفتان گمراه را مشاهده می‌کنیم که، بمراتب لجام گسیخته‌تر و موذیتر از سابق، مردمان ساده‌لوح را به دام می‌اندازند. این جماعت با خرافات و جعلیاتشان معانی اقوال «کتاب مقدس» را تحریف می‌کنند و درصدد امحای وحدت کلیسای کاتولیک برآمده‌اند. از آنجا که این خطای زیان‌آور در گاسکونی و اراضی همجوار روبه فزونی نهاده است، ما می‌خواهیم که شما واسقفان همکارتان با تمام قدرتی که دارید در برابر آن مقاومت ورزید… ما به شما اکیداً فرمان می‌دهیم که با هر وسیله‌ای که در اختیار دارید همه‌ی این بدعتگذاران را منهدم، و کلیه‌ی مردمانی را که بر اثر آرای آنها آلوده شده‌اند از قلمرو خویش بیرون کنید… در صورت لزوم، می‌توانید ملوک و مردم را برانگیزید تا به زور شمشیر آنها را پایمال کنند.
اسقف اعظم اوش، که درمورد خود و دیگران آدمی اهل تساهل بود، ظاهراً بعد از دریافت نامه‌ی پاپ هیچ اقدامی نکرد؛ اسقف اعظم ناربون و اسقف بزیه در مقابل نمایندگان پاپ، که برای اجرای فرامین وی آمده بودند، مقاومت ورزیدند. در همین اوان، شش بانو از طبقه‌ی نجبا به رهبری خواهر کنت فوا، ضمن مراسمی علنی که در آن عده‌ی زیادی از نجبا حضور داشتند، به آیین کاتارها گرویدند. اینو کنتیوس نمایندگان خود را که توفیقی حاصل نکرده بودند فراخواند و نماینده‌ی قوی اراده‌تری را، آرنو نام، که صدر رهبانان فرقه‌ی سیسترسیان بود، مأمور انجام این امر خطیر کرد (۱۲۰۴)، پاپ به آرنو اختیاراتی بسیار بخشید تا در سراسر فرانسه دستگاه تفتیش افکاری برپا کند، و به او اجازه داد که با صدور فرمانی عمومی جمیع گناهان پادشاه و آن دسته از نجبای فرانسوی را که در قلع و قمع بدعت کاتارها مدد می‌رسانند ببخشاید. پاپ به فیلیپ اوگوست پیشنهاد کرد که، در برابر این کمک، اراضی اشخاصی را که به شرکت در یک جهاد علیه آلبیگاییان حاضر نیستند از آن خود کند. فیلیپ در قبول پیشنهاد مردد ماند. وی تازه نورماندی را فتح کرده بود، و برای هضم آن لقمه‌ی چرب مهلتی می‌خواست. رمون ششم، کنت تولوز، موافقت کرد که بدعتگذاران را به قبول نظریات پاپ ترغیب کند، لکن حاضر نشد به جنگ با آنها برخیزد. اینو کنتیوس او را تکفیر کرد. رمون که حال را بدین منوال دید، قول داد اوامر پاپ را اطاعت کند؛ مورد بخشایش قرار گرفت، لکن دوباره طفره رفت. شهسواری که به فرمان یکی از نمایندگان پاپ مأمور اخراج کاتارها از خانه و زندگیشان شده بود سؤال می‌کرد: «چطور می‌توانیم به چنین عملی مبادرت ورزیم؟ ما با این مردمان بزرگ شده‌ایم، خویشان و بستگانی در میان آنها داریم، و به چشم خود می‌بینیم که پا از جاده‌ی عفاف و تقوا بیرون نمی‌گذارند.» در این ضمن قدیس دومیْنیک از اسپانیا وارد فرانسه‌ی جنوبی شد، با صلح و صفا به تبلیغ پرداخت، و از آنجا که آدمی متدین و پرهیزکار بود، عده‌ای از آنها را به پیروی از معتقدات صحیح کیش مسیحیت واداشت. این امکان بود که اشکال کار از این قبیل راهها و به کمک اصلاحات کلیسایی مرتفع، و وحدت میان مؤمنان برقرار شود، لکن قتل یکی از نمایندگان پاپ به نام پیر دوکاستلنو به دست شهسواری که از آن پس مورد حمایت رمون قرار گرفت ورق را برگردانید. اینو کنتیوس، که تقریباً مدت ده سال با شکیبایی شاهد بی‌ثمر ماندن کوششهای خویش برای قلع و قمع بدعت بود، اینک متوسل به اقدامات شدیدی شد. وی رمون و جمیع دستیاران او را تکفیر کرد، در تمام قلمرو وی مراسم مذهبی را ممنوع ساخت، و اعلام داشت که هر مسیحی این اراضی را تسخیر کند، آنجا مال حال وی خواهد بود. پاپ همچنین از مسیحیان کلیه‌ی کشورها خواست تا در جهادی علیه بدعتگذاران آلبیگاییان و حامیان آنان شرکت جویند، و دسته‌هایی از سپاهیان آلمانی و ایتالیایی نیز به آنها پیوستند. به کلیه‌ی شرکت کنندگان در این جهاد، مانند افرادی که عازم جنگهای صلیبی می‌شدند، وعده داده شد که مشمول فرمان امرزش عمومی خواهند بود. رمون تقاضای عفو کرد، علناً با بدنی نیمه عریان در کلیسای سن ژیل از دست کشیشان جد خورد، و رسماً در چنین جهادی شرکت جست (۱۲۰۹).
قسمت بیشتر ساکنان لانگدوک، اعم از نجبا و عوام، که می‌دیدند خاوندها و جماعتی از مردم تهیدست شمال شور مذهبی را وسیله‌ای برای ضبط اموال ایشان کرده‌اند، در مقابل مجاهدین به مقاومت قیام کردند. حتی مسیحیان اصیل آیین نواحی جنوبی نیز به مقابله با مهاجمان شمالی برخاستند. جهادگران هنگامی که به شهر نزدیک شدند، پیغام فرستادند که اگر اهالی شهر کلیه‌ی افرادی را که نامشان در سیاهه‌ی اسقف محل درج است تسلیم کنند، از کلیه‌ی مخافات جنگ خواهند رست. رهبران شهر از قبول چنین درخواستی خودداری ورزیدند، و جواب دادند که تن دادن به محاصره و حتی خوردن کودکانشان در نظر آنها بمراتب اولی‌تر خواهد بود. جهادگران از حصار شهر بالا رفتند، آنجا را تسخیر کردند، بیست هزار تن مرد و زن و کودک را بی‌هیچ ملاحظه به خاک هلاک انداختند، و حتی آنهایی را که در کلیسا متحصن شده بودند از دم تیغ گذرانیدند. کایساریوس، رهبانی از فرقه‌ی سیسترسیان اهل هایستر باخ، که بیست سال پس از این حوادث خاطرات خود را به رشته‌ی تحریر درآورده است، تنها منبع موثقی است که می‌گوید چون از آرنو، نماینده‌ی پاپ، سؤال شد که آیا از قتل کاتولیکها باید خودداری شود یا نه، پاسخ داد: «همه را به قتل برسانید، زیرا خداوند می‌داند که چه کسی برحق است.» شاید آرنو از آن می‌ترسید که تمام مغلوبین برای فرار از مرگ موقتاً کاتولیک مؤمن شده باشند. بعد از آنکه بزیه را آتش زدند و با خاک یکسان کردند، جهادگران به رهبری رمون پیش تاختند و بر دژ کارکاسون هجوم بردند. در این محل بود که برادرزاده‌ی رمون، روژه، کنت بزیه، به آخرین پایداری در برابر مهاجمان مبادرت ورزید. سرانجام دژ مسخر شد و روژه به عارضه‌ی اسهال خونی درگذشت.
 دلاورترین سرداران در این محاصره سیمون دو مونفور بود. سیمون که حدود سال ۱۱۷۰ در فرانسه بدنیا آمد، فرزند ارشد خداوند ناحیه‌ی مونفور بود که در نزدیکی پاریس قرار داشت؛ و چون مادرش یکی از زنان اشرافی انگلستان بود، بر اثر این بستگی عنوان ارل آو لستر یافت. سیمون، مثل بسیاری از مردان آن عهد که در شمشیر زنی و گزافه‌گویی سرآمد بودند، می‌توانست در عین حال هم آدمی بسیار دیندار باشد و هم در میدانهای جنگ هنرنمایی کند. وی همه روزه در مراسم قداس شرکت می‌جست، به پاکدامنی و عفاف مشهور بود، و به افتخار تمام در فلسطین خدمت کرده بود. اکنون وی با لشکر کوچکش، مرکب از ۵۰۰,۴ نفر، به ترغیب نماینده‌ی پاپ، به شهرها هجوم برد، بر کلیه‌ی مخالفان چیره شد، و مردم شهرهای فتح شده را مخیر ساخت که یا به قید سوگند خود را مکلف به پیروی از آیین کاتولیک سازند یا به عنوان بدعتگذار سر در زیر تیغ گذارند. هزاران نفر شق نخست را اختیار کردند، و صدها نفر به مرگ راضی شدند. مدت چهار سال سیمون به مبارزات خود ادامه داد، و تقریباً تمامی اراضی کنت رمون را، به جز تولوز، ویران کرد. در سال ۱۲۱۵، خود شهر تولوز تسلیم شد، و شورایی مرکب از اسقفان، در مونپلیه، کنت رمون را از مقامش عزل کرد. سیمون صاحب عنوان و مالک قسمت بیشتر اراضی وی شد.
اینو کنتیوس سوم با این جریانات کاملاً موافق نبود. وی بی‌اندازه از درک این حقیقت متوجش شد که جهادگران همچون مشتی راهزان درنده به سرقت اموال مردم و قتل نفس دست زده و اموال مردمانی را تصاحب کرده بودند که هرگز متهم به بدعت نبودند. به همین سبب، بر رمون رحمت آورد و مقرر داشت که تا زنده است، مرتباً از خزانه‌ی پاپی وظیفه‌ای دریافت دارد، و بخشی از اراضی وی را به امانت در اختیار کلیسا گذاشت تا فرزند رمون تهیدست نشود. رمون هفتم چون به سن رشد رسید، تولوز را بار دیگر تسخیر کرد. در دومین محاصره‌ی تولوز (۱۲۱۸)، سیمون درگذشت. اینک چون اینو کنتیوس سوم نیز از جهان رفته بود، جهاد آلبیگایی متوقف شد؛ و آن دسته از فداییان آلبیگایی که جان سالم از معرکه به در برده بودند، از گوشه‌ی انزوا به درآمدند تا در سایه‌ی حکومت معتدل کنت جدید تولوز به تبلیغ و اجرای مراسم مذهبی خود مشغول بودند.
در سال ۱۲۲۳، لویی هشتم، شاه فرانسه، به پاپ هونوریوس سوم پیشنهاد کرد که حاضر است رمون هفتم را از مقامش عزل کند و ریشه‌ی بدعت را در قلمرو وی بکلی از بیخ برکند، به شرط آنکه تمامی سرزمینهای رمون را ضمیمه‌ی قلمرو خویش کند. معلوم نیست جواب پاپ به این پیشنهاد از چه قرار بود، لکن می‌دانیم که جهاد جدیدی آغاز شد؛ هنگامی‌که لویی در مونپلیه درگذشت (۱۲۲۶)، چیزی نمانده بود که به فتح قاطعی نایل آید. رمون برای صلح با بلانش دوکاستی، نایب‌السلطنه‌ی لویی نهم، این موقعیت را مغتنم شمرد و پیشنهاد کرد که حاضر است دخترش ژان را به زنی به آلفونس برادر لویی بدهد و هنگامی که خودش از جهان درگذرد، اراضیش را به دختر و دامادش واگذارند. بلانش، که از دست نجبای سرکش به ستوه آمده بود، پیشنهاد را پذیرفت، و پاپ گرگوریوس نهم، با گرفتن تعهدی از رمون برای از بین بردن هر نوع بدعتی در قلمرو وی، با این قرار روی موافقت نشان داد. در سال ۱۲۲۹ معاهده‌ی صلحی در پاریس منعقد شد، و جنگهای آلبیگایی، بعد از سی سال زد و خورد و خرابی، به پایان رسید. آیین رسمی کاتولیک پیروز شد، تساهل از میان رفت، و شورای ناریون (۱۲۲۹) دستور اکید داد که هیچ قسمتی از کتاب مقدس نباید در تملک افراد غیرروحانی باشد. فئودالیسم رو به توسعه نهاد، آزادی شهری تنزل کرد، و عصر تروبادورهای سرخوش در فرانسه‌ی جنوبی سپری شد. در ۱۲۷۱، ژان و آلفونس، که متصرفات رمون را به ارث برده بودند، بدون جانشینی درگذشتند، و ایالت وسیع تولوز به لویی نهم و سلسله‌ی فرانسوی رسید. اکنون فرانسه‌ی مرکزی صاحب بنادر تجارتی آزادی در مدیترانه شده و گام بزرگی به سوی وحدت برداشته بود. این امر، و تفتیش افکار، دو نتیجه از نتایج مهم مبارزاتی بود که به قصد از بین بردن بدعتگذاران آلبیگایی درگرفت.
سابقه‌ی تفتیش عقاید: سنگسار کنید!
کتاب عهد قدیم برای معامله با بدعتگذاران دستور ساده و سر راستی به مؤمنان می‌داد، به این معنی که می‌گفت اینگونه افراد را باید دقیقاً مورد بازرسی قرار داد، و اگر سه نفر شاهد معتبر شهادت می‌دادند که «رفته و خدایان غیر را عبادت و سجده‌ کرده‌اند» آنگاه مؤمنان موظف بودند که «آن مرد یا زن را با سنگها سنگسار کنند تا بمیرد». (سفر تثنیه: ۱۷.۵)
اگر در میان تو نبی یا بیننده‌ی خواب از میان شما برخیزد و آیت یا معجزه برای شما ظاهر سازد و آن آیت یا معجزه واقع شود که از آن ترا خبر داده، گفت خدایان غیر را که نمی‌شناسی پیروی نماییم و آنها را عبادت کنیم، سخنان آن نبی یا بیننده‌ی خواب را مشنو، زیرا که یهوه خدایتان شما را امتحان می‌کند تا بداند که آیا یهوه خدای خود را به تمامی دل و به تمامی جان خود محبت می‌نمایید. یهوه خدای خود را پیروی نمایید و از او بترسید و اوامر او را نگاه دارید و قول او را بشنوید و او را عبادت نموده، به او ملحق شوید؛ و آن نبی یا بیننده‌ی خواب گشته شود، زیرا که سخنان فتنه‌انگیر بر یهوه خدای شما، که شما را از زمین مصر بیرون آورد و ترا خانه‌ی بندگی فدیه داد، گفته است تا ترا از طریقی که یهوه، خدایت، به تو امر فرموده تا به آن سلوک نمایی منحرف سازد. پس به این طور بدی را از میان خود دور خواهی کرد، و اگر برادرت، که پسر مادرت باشد، یا پسر یا دختر تو یا زن هماغوش تو با رفیقت که مثل جان تو باشد ترا در خفا اغوا کند و گوید که برویم و خدایان غیر را که تو و پدران تو را نشناختند عبادت نماییم، از خدایان امتهایی که به اطراف شما می‌باشند، خواه به تو نزدیک و خواه از تو دور باشند، از اقصای زمین تا اقصای دیگر آن، او را قبول مکن و او را گوش مده، و چشم تو بر وی رحم نکند و بر او شفقت منما و او را پنهان مکن؛ البته او را به قتل رسان. دست تو اول به قتل او دراز شود و بعد دست تمامی قوم، و او را به سنگ سنگسار نما تا بمیرد… («سفر تثنیه»: ۱۳ ۱۰-۹). زن جادوگر را زنده مگذار («سفر حج»: ۲۲. ۱۸).
انجیل یوحنا (۱۵ .۶) حاکی از این بود که خود عیسی مسیح این سنت قدیمی عهد قدیم را قبول کرده بود، زیرا گفت: «اگر کسی در من نماند، مثل شاخه بیرون انداخته می‌شود، و می‌خشکد، و آنها را جمع کرده در آتش می‌اندازند، و سوخته می‌شود.» جوامع یهود قرون وسطایی حکم کتاب عهد قدیم را درباره‌ی بدعت از لحاظ نظری قبول داشتند، اما تقریباً در عمل هیچگاه از آن پیروی نمی‌کردند. ابن‌میمون بدون چون و چرا حکم مزبور را قبول کرده بود.
به موجب قوانین یونانی، هرکس مرتکب asebeia یا پرستش خدایانی غیر از خدایان اصیل پانتئون یونانی می‌شد، عملش یک گناه بزرگ محسوب به حساب می‌آمد. به اتکای چنین قانونی بود که سقراط را مجبور به نوشیدن جام شوکران کردند. در رم باستان، که میان ارباب انواع و حکومت هماهنگی کاملی وجود داشت، بدعت و بی‌حرمتی به خدایان در حکم خیانت بزرگ محسوب می‌شد، و مجازات چنین جرمی مرگ بود. در هر مورد که مدعی خصوصی برای لودادن یک نفر مقصر وجود نداشت، قاضی دادگاه رومی شخص مضنون را احضار، و خودش درباره‌ی اتهام تحقیق می‌کرد. از این رویه‌‌ی کهنسال قضایی روم بود که دستگاهی برای تفتیش افکار در قرون وسطی به وجود آمد و بر آن نام «انگیزیسیون» اطلاق گردید. امپراطوران شرقی، که حقوق رومی را در امپراطوری بیزانس به کار می‌بستند، مانویان و سایر بدعتگذاران را محکوم به مرگ می‌کردند. در طی قرون تیرگی، چون در اروپای باختری کمتر اتفاق می‌افتاد که یکی از پیروان آیین مسیح به مخالفت با آن دین برخیزد، تساهل روبه فزونی گذاشت، و لئو نهم معتقد بود که درمورد بدعت فقط باید به مجازات تکفیر اکتفا کرد. در قرن دوازدهم چون بازار بدعتگذاران رواج گرفت، برخی از روحانیون معتقد شدند که علاوه بر صدور حکم تکفیر از جانب کلیسا، حکومت نیز باید اینگونه افراد را تبعید یا زندانی کند. در قرن دوازدهم، با احیای حقوق رومی در بولونیا، شرایط، طرق، و انگیزه‌ی یک تفتیش افکار مذهبی به وجود آمد و قانون کلیسایی بدعت نیز کلمه به کلمه از روی پنجمین قانون موسوم به بدعتگذاران یا مندرج در قانون نامه‌ی یوستینیانوس استنساخ شد. سرانجام، در قرن سیزدهم، کلیسا به تقلید از قانون بزرگترین دشمن خویش، یعنی فردریک دوم، مقرر داشت که مجازات بدعت باید مرگ باشد.
به زغم عموم مسیحیان – حتی در نظر بسیاری از بدعتگذاران – کلیسا را پسر خدا تأسیس کرده بود. برمبنای همین فرض، هرکس بر آیین کاتولیک می‌تاخت، نسبت به خداوند مرتکب اهانتی شده بود؛ با توجه به این مقدمات، یک نفر بدعتگزار سرکش، در نظر مؤمنان اصیل آیین، کسی نبود مگر نماینده‌ی شیطان، که می‌خواست هرچه را عیسی مسیح کرده بود نقش بر آب سازد؛ و هرکس یا حکومتی که با بدعتگذاران تساهل روا می‌داشت، به نصرت کار شیطان کمک می‌کرد. در این موقع، کلیسا چون خود را جزء لاینفکی از حکومت سیاسی و روحانی اروپا می‌دانست، بدعت را درست با همان چشمی می‌دید که حکومت به خیانت می‌نگریست؛ به عبارت دیگر، بدعت در واقع تیشه‌ای بود بر ریشه‌ی نظام اجتماعی. اینو کنتیوس گفت: «قانون مدنی، با ضبط اموال و قتل، خیانتکاران را به سزای اعمالشان می‌رساند. … به همین سبب، ما را حق بیشتری است تا افرادی را که نسبت به آیین عیسی مسیح خیانت می‌ورزند تکفیر و اموالشان را ضبط کنیم، زیرا بی‌حرمتی نسبت به بارگاه الاهی جرمی است بمراتب بزرگتر از اهانت به مقام پادشاهی.» در نظر دولتمردانی روحانی چون اینو کنتیوس، یک نفر بدعتگذار بمراتب بدتر از یک نفر مسلمان یا یهودی بود؛ مسلمانان و یهودیان یا در خارج دنیای مسیحیت زندگی می‌کردند یا اگر در میان مسیحیان می‌زیستند، تابع مقرراتی کاملاً سخت و شدید بودند. دشمن بیگانه سربازی بود که انسان در جنگی علنی با وی روبه‌رو می‌شد؛ فرد بدعتگذار خیانتکاری بود که در درون اردو مقام داشت و به وحدت جهانی مسیحی که دست‌اندرکار مبارزه‌ای عظیم با عالم اسلام بود خلل می‌رسانید. به علاوه، عالمان الاهی مدعی بودند که اگر هر آدمی کتاب مقدس را طبق نظر خویش (ولو آنکه هر اندازه مبهم باشد) تفسیر کند و برای خود تافته‌ی جدا بافته‌ای از مسیحیت به وجود آورد، دینی که پایه‌ی اصول اخلاقی سست مردمان اروپا بر آن استوار است بزودی به انواع کیشهای مختلف و متعدد تقسیم خواهد شد و خاصیت خود را به عنوان پیوندی اجتماعی که وسیله‌ی همبستگی افرادی بربری در یک جامعه و پیدایش یک تمدن شده است از دست خواهد داد.
خواه به علت آنکه مردمان در این نظرات با کلیسا شریک بودند، بی‌آنکه خود مسئول وضع چنین آرایی باشند؛ خواه به علت آنکه مردم ساده‌لوح طبیعتاً از هر چیز متفاوت یا نامأنوس می‌ترسند؛ خواه به علت آنکه افراد وقتی در میان جمعیتی قرار می‌گیرند و کسی به هویت آنها واقف نیست، از آشکار ساختن غرایزی که در حال عادی بر اثر فشار مسئولیت انفرادی، واخورده است لذت می‌برند – به هر کدام از این علل که باشد- خود مردم در همه جا به استثنای فرانسه‌ی جنوبی و ایتالیای شمالی با رغبت و ذوقی بی‌نهایت به تعقیب و آزار همنوعان خود پرداختند؛ و به قول بدعتگذاران را در ملاء عام به قتل می‌رسانیدند.» مؤمنان راشد شکایت داشتند از اینکه کلیسا بی‌اندازه با بدعتگذاران با مدارا رفتار می‌کند. بعضی اوقات «بدعتگذاران را از چنگ کشیشانی که آنها را حراست می‌کردند می‌ربودند.» کشیشی از فرانسه‌ی شمالی خطاب به اینو کنتیوس نوشت: «در این مملکت مردم به حدی است که هماره حاضرند نه فقط اشخاصی را که آشکارا از دسته‌ی بدعتگذاران هستند، بلکه آنهایی را که صرفاً مضنون به بدعتگذاریند در آتش بسوزانند.» در ۱۱۱۴، اسقف سواسون برخی از بدعتگذاران را زندکی کرد؛ در حالی که وی از مقر خودش دور بود، مردم «از ترس آنکه مبادا کشیشان بسیار بنرمی رفتار کنند» درهای زندانی را شکستند و بدعتگذاران را کشان کشان به پای تل هیمه‌ای بردند و زنده زنده در آتش سوزانیدند. در ۱۱۴۴، در شهر لیژ، جماعت اصرار در سوزانیدن برخی از بدعتگذارانی کردند که اسقف آدالبرو هنوز امید داشت ایشان را به پیروی از آرای صحیح دین و دارد. هنگامی که پیردوبرویی اظهار داشت که در آیین قربانی مقدس «کشیشان وقتی تظاهر به قلب ماهیت به جسم عیسی می‌کنند، دروغ می‌گویند»، «و مشتی از صلیبها را در روز جمعه‌ی مصلوب ساختن مسیح سوزانید، مردم در دم او را به قتل رسانیدند.
حکومت نیز تاحدی با اکراه در تعقیب و از بین بردن بدعتگذاران با مردم شریک شد، زیرا می‌ترسید بدون معاونت کلیسایی که بروز معتقدات مذهبی متحدالشکلی را در اذهان عامه‌ی مردم جایگزین می‌ساخت، اداره‌ی امور مملکت مختل شود. به علاوه، حکومت مظنون بود از آنکه مباد بدعت در مسائل سیاسی بهانه‌ای برای اصلاحات خانمان برانداز سیاسی باشد، و چه بسا که چنین هم بود. احتمال دارد که ملاحظات مادی هم موثر بوده باشند، زیرا هرگاه که بدعت جنبه‌ی مذهبی یا سیاسی داشت و بلوایی به پا می‌شد، مایملک کیسا و حکومت به خطر می‌افتاد. افکار عمومی طبقات عالیه – و باز لانگدوک یا فرانسه‌ی جنوبی از این قاعده‌ی کلی مستثنا بود- حکم می‌کرد که به هر قیمت شده ریشه‌ی بدعت کنده شود. هانری ششم، امپراطور آلمان (در ۱۱۹۴) فرمان داد که بدعتگذاران را شدیداً مورد مؤاخذه قرار دهند و اموال آنها را ضبط کنند. فرامین همانندی از طرف اوتو چهارم (۱۲۱۰)، لویی هشتم، پادشاه فرانسه (۱۲۲۶)، فلورانس (۱۲۲۷)، و میلان (۱۲۲۸) صادر شد. شدیدترین قوانینی که برای پایمال کردن جماعات بدعتگذار به تصویب رسید قوانین مصوبه‌ی فردریک دوم در خلال سالهای ۱۲۲۰-۱۲۳۹ بود. به موجب این قوانین، مقرر شد که هرکس به جرم بدعت از جانب کلیسا محکوم شود، او را به حکومت محلی تحویل دهند تا در آتش سوخته شود. اگر اینگونه افراد از عمل خویش نادم می‌شدند، بجای سوزانیدن در آتش، آنها را محکوم به حبس ابد می‌کردند. جمیع اموال بدعتگذاران ضبط می‌شد؛ وارثان آنها از حق ارث محکوم می‌شدند؛ کودکان آنها حق تصدی مشاغل حساس و مناصب عالیه را نداشتند، مگر آنکه با معرفی سایر بدعتگذاران کفاره‌ی گناهان پدر و مادر خود را می‌دادند. مقامات حکومتی موظف بودند خانه‌های آنها را خراب کنند و بستگانشان را از تعمیر و تجدید عمارت باز دارند. پادشاه ملایم طبع و مهربان فرانسه، لویی نهم، نیز قوانین همانندی را برای اتباع خویش تصویب کرد. در واقع پادشاهان بودند که بر سر بردن امتیاز در شروع تعقیب و قتل بدعتگذاران با مردم بنای رقابت را گذاشتند. روبر، پادشاه فرانسه، به سال ۱۰۲۲ سیزده تن از بدعتگذاران را در اورلئان به آتش سوزانید. از سال ۳۸۵ میلادی، که پریسکیلیانوس به دست حکومت به قتل رسید، این نخستین بار بود که افرادی را در تاریخ به جرم بدعت محکوم به مرگ می‌کردند. در سال ۱۰۵۱ هانری سوم، امپراطور آلمان، چند تن از مانویان یا کاتارها را در گوسلار به دار آویخت، و حال آنکه وازو، اسقف لیژ، جداً معترض بود که صدور حکم تکفیر درباره‌ی آنها کفایت می‌کند. در ۱۱۸۳، فیلیپ، کنت فلاندر، به دستیاری اسقف اعظم رنس، «جمع کثیری از نجبا، روحانیان، شهسواران، دهقانان، دوشیزگان، زنان شوهردار، و بیوگان را زنده در آتش سوزانیدند و اموال آنها را ضبط و بین خود تقسیم کردند.»
قاعدتاً قبل از قرن سیزدهم کار تفتیش و تحقیق در بدعت به عهده‌ی اسقفان محول بود. عمل این جماعت را نمی‌توان تفتیش افکار نام نهاد، زیرا معمولاً اسقفان در انتظار می‌نشست تا آنکه مردم سر و صدایی به راه اندازند و عده‌ای را آشکارا به بدعتگذاری متهم کنند. آنگاه اسقفان چون متهمین را احضار می‌کردند، اقرار گرفتن از آنها را کاری بس دشوار می‌دیدند، و از آنجا که شکنجه‌ دادن عملی موهن بود، برای اثبات جرم یا برائت متهمین، بر وفق سنت قرون وسطایی، به اوردالی متوسل می‌شدند، زیرا اعتقاد بر این بود که خداوند برای حفظ جان بیگناهان قدرت خویش را از طریق معجزات آشکار می‌کند، قدیس برنار این طریقه‌ی دادرسی را مقرون به مصلحت دید، و شورایی مرکب از اسقفان در رنس (۱۱۵۷) آن را به عنوان آیینی برای دادرسی درمورد بدعتگذاران تصویب کرد، لکن اینو کنتیوس سوم پیروی از این رویه را ممنوع ساخت. در ۱۱۸۵، پاپ لوکیوس سوم که از اهمال اسقفان در دنبال کردن بدعتگذاران ناراضی بود، به آن جماعت دستور داد که اقلاً هر سال یکبار از حوزه‌های خویش دیدن کنند، کلیه‌ی مظنونین را دستگیر سازند، هرکس را که حاضر به ادای سوگند کامل نسبت به کلیسا نباشد (کاتارها حاضر به شرکت در هیچگونه تحلیفی نبودند) مقصر به شمار آورند. و این قبیل معاندین را تحویل ارتش غیرروحانی دهند. نمایندگان پاپ در همه جا مختار بودند اسقفانی را که در پایمال ساختن بدعتگذاران اهمال می‌ورزند از مقامشان عزل کنند. در سال ۱۲۱۵، اینو کنتیوس سوم به کلیه‌ی مقامات کشوری تکلیف کرد تا رسماً سوگند یاد کنند که «کلیه‌ی بدعتگذارانی را که کلیسا محکوم به مجازات مقرر کرده است در سرزمینهای تابعه‌ی خویش نابود کنند»، وگرنه خود به جرم بدعتگذاری محکوم می‌شوند. به علاوه، پاپ به کلیه‌ی امرا و سلاطین اخطار کرد که اگر از انجام این وظیفه خویش تخلف ورزند، از مقام خود عزل خواهند شد، و وی جمیع رعایایشان را از قید بیعت آنها آزاد خواهد کرد. در این موقع هنوز غرض از «مجازات مقرر» فقط ضبط اموال و تبعید بود.
گرگوریوس نهم چون بر اریکه‌ی پاپی تکیه زد (۱۲۲۷)، متوجه شد که، با وجود تعقیب و مجازات بدعتگذاران از طرف اسقفان و مقامات حکومتی و عامه‌ی مردم، بازار بدعت رو به گرمی می‌رود. سراسر خطه‌ی بالکان، قسمت اعظم خاک ایتالیا، و بیشتر نواحی فرانسه چنان با نهضتهای بدعتگذاران متلاطم شده بودند که، چندی از دوران حکومت مقتدر و باشکوه اینو کنتیوس نگذشته، کلیسا ظاهراً خود را محکوم به انشعاب و تجزیه می‌دید. از دیدگاه آن خلیفه‌ی روحانی کهنسال، جنگ کلیسا در آن واحد با فردریک و بدعتگذاران در حکم مبارزه‌ای حیاتی بود، و از این لحاظ کلیسا حق داشت همان اصول اخلاقی و اقداماتی را اتخاذ کند که یک کشور در حال جنگ اتخاذ می‌کند. در همین اوان خبر رسید که اسقف فیلیپو پاترنون، که حوزه‌ی روحانی وی از پیزا تا آرتتسو ممتد بود، به آیین کاتاری گرویده است. گرگریوس از شنیدن این خبر بی‌اندازه متوحش شد و جمعی از بازپرسان را مأمور کرد تا در فلورانس، به رهبری رهبانی از فرقه‌ی دومینیکیان، دادگاهی تشکیل دهند و بدعتگذاران را به محاکمه بکشند (۱۲۲۷).
هرچند که در این موارد بازپرسان رسماً تابع اوامر اسقف محل بودند، در واقع همین عمل مقدمه‌ی تفتیش افکار پاپی بود. در سال ۱۲۳۱ گرگوریوس قوانینی را که فردریک به سال ۱۲۲۴ درباره‌ی معامله با بدعتگذاران تصویب کرده بود ضمیمه‌ی احکام کلیسایی کرد. از این پس کلیسا و حکومت هر دو موافقت کردند که اگر فردی به بدعتگذاران بگرود و توبه نکند، عملش در حکم خیانت است و مستوجب مرگ. به این نحو، تفتیش افکار رسماً زیر نظر پاپها دایر شده بود.
بازپرسان که بودند، چه می‌کردند؟
بعد از ۱۲۲۷، گرگوریوس و جانشینان شمار دم افزونی از «بازپرسان» مخصوص را به اطراف و اکناف گسیل داشتند تا به تعقیب بدعتگذاران مشغول باشند. گرگوریوس برای این امر خطیر اعزام افراد فرقه‌های جدید فقرای مسیحی را مرجح می‌شمرد. این رجحان تا حدی معلول زندگی بی‌پیرایه و اخلاص این جماعت بود که افتضاحات دنیاداری و تجمل‌پرستی کشیشان را خنثی می‌کرد و تاحدی معلول عدم اعتمادی بود که پاپ به اسقفان داشت؛ با اینهمه هیچ بازپرسی نمی‌توانست یک بدعتگذار را بدون جلب رضایت و صوابدید اسقفان محکوم به مجازاتی شدید بکند. عده‌ی رهبانان فرقه‌ی دومینیکیان (Dominicans) که به این کار گماشته شده بودند آن قدر زیاد بود که عوام بشوخی، با تحریف نامشان، آنها را Domini canes («سگان شکاری خدا») می‌خواندند. اکثر آنها در اخلاقیات بسیار سختگیر بودند، لکن تعداد کمی از آنان از فضیلت ترحم بهره‌ای داشتند. این جماعت خود را قضاتی نمی‌دانستند که کارشان در عین بی‌طرفی بخش و تفکیک ادله و براهین باشد، بلکه خود را مبارزانی در تعقیب دشمنان مسیح می‌شمردند. برخی از آنها، مانند برنارگی (برناردوس گویدونیس)، افرادی محتاط و تابع اوامر وجدان، و بعضی دیگر مردمان خونخواری بودند که از آزار همنوعان خویش لذت می‌بردند، مانند «روبر دومینیکن»، یکی از بدعتگذاران فرقه‌ی پاتارینها، که توبه کرده بود و به مذهب کاتولیک گرویده بود. وی به سال ۱۲۳۹ در عرض یک روز حکم سوزانیدن ۱۸۰ نفر زندانی را. از جمله اسقفی که به عقیده‌ی وی آزادی زیاده از حد برای بدعتگذاران قایل شده بود، صادر کرد. سرانجام گرگوریوس روبر را از مقامش عزل و تمام عمر زندانی کرد.
حوزه‌ی صلاحیت بازپرسان فقط محدود به مسیحیان می‌شد. یهودیان و مسملمانان به این قبیل محاکم احضار نمی‌شدند، مگر آنکه بعد از قبول دین مسیح، بار دیگر به آیین خویش رجعت کرده باشند. دومینیکیان برای ترغیب یهودیان به قبول آیین مسیح مجاهدات مخصوصی مبذول می‌داشتند، لکن اینگونه اقدامات به هیچوجه حکایت توسل به خشونت نبود. در ۱۲۵۶، هنگامی که به یهودیان تهمت زده شد که حین اجرای شعایر دینی خود خون کودکان مسیحی را به کار می‌برند، رهبانان فرقه‌های دومینیکیان و فرانسیسیان برای نجات آنها از چنگ جماعت جان خویش را به خطر انداختند. غرض اصلی و حوزه‌ی عمل دستگاه تفتیش افکار بخوبی از خلال سطور فرمانی که از جانب نیکولاس سوم در ۱۲۸۰ صادر شد هوایداست:
بدین وسیله، ما عموم بدعتگذاران کاتارها، پاتارینها، فقرای لیون… و امثالهم را، به هر اسم و عنوان نامیده شوند، تکفیر و لعنت می‌کنیم. هنگامی که اینگونه افراد از طرف کلیسا محکوم شوند، باید آنها را به قاضی حکومت بسپارند… اگر کسی بعد از بازداشت توبه کند و خواستار مجازات کفاره شود، باید او را مادام‌العمر زندانی سازند. … کلیه‌ی افرادی که به مردم بدعتگذار پناه دهند، یا از آنها دفاع یا به آنها کمک کنند، باید به عنوان بدعتگذار تکفیر و لعنت شوند. هرکس به مدت یک سال و یک روز در حالت تکفیر و لعنت باشد باید تبعید شود. … کسانی که مظنون به بدعتگذاری هستند، چنانچه نتوانند بیگناهی خود را ثابت کنند، تکفیر و لعنت خواهند شد. اگر طبق تکفیر و لعنت به مدت یک سال بر گردن آنها بماند، بدعتگذار تلقی می‌شوند و به مجازات مقرر خواهند رسید. این قبیل افراد را هیچ‌گونه حق فرجام‌خواهی نخواهد بود. … هرکس ایشان را طبق شعایر مسیحی اجازه‌ی کفن و دفن دهد، محکوم به حکم تکفیر خواهد شد، تا آنکه بخوبی رضایت خاطر کلیسا را جلب کند. چنین کسی مورد بخشایش قرار نخواهد گرفت، مگر آنکه با دست خویش اجساد به گور سپرده‌ی آن مردگان را از زیر خاک بیرون آورد و به دور افکند. … ما عموم افراد غیرروحانی را از بحث درباره‌ی مسائل مربوط به آیین کاتولیک باز می‌داریم؛ و اگر کسی از این فرمان تخلف ورزد، او را تکفیر خواهیم کرد. هرکس از وجود بدعتگذاران یا اشخاصی که در خفا محافلی تشکیل می‌دهند، یا کسانی که از همه جهات پیرو اصول و عقاید صحیح آیین کاتولیک نیستند، آگهی داشته باشند باید این مطالب را نزد کشیشی که برای اقرار گناهان به خدمتش می‌رود یا نزد کس دیگری فاش سازد، تا به اطلاع اسقف یا بازپرس روحانی برسانند. اگر شخصی از انجام این تکلیف سرپیچی کند، تکفیر خواهد شد. بدعتگذاران و کلیه‌ی افرادی که آنها را پناه می‌دهند، حمایت می‌کنند، یا مدد می‌رسانند، و همگی کودکان آنها تا دو نسل، حق تصدی مقامات کلیسایی را نخواهند داشت. … ما بدین وسیله کلیه‌ی این قبیل افراد را برای همیشه از عوایدشان محروم می‌سازیم.
جریان دادرسی در دادگاههای تفتیش افکار ممکن بود با توقیف آنی کلیه‌ی بدعتگذاران، و گاهی هم با بازداشت عموم مظنونان، آغاز شود. یا آنکه ممکن بود بازپرسان جمیع آفراد ذکور یک ناحیه را برای یک بازجویی مقدماتی احضار کنند. در ابتدا «ضرب‌الاجلی» به مدت تقریباً سی روز معین می‌کردند، که در طی این مدت هرکس به بدعتگذاری اعتراف و توبه می‌کرد، معمولاً او را اندک مدتی زندانی می‌کردند یا به طاعت یا امور خیریه‌اش می‌گماشتند. بدعتگذارانی که در عرض این مدت به گناه خود اعتراف نمی‌کردند، لکن در طی این بازجویی مقدماتی، یا به همت جاسوسان دستگاه تفتیش افکار یا به وسایل دیگری، رازشان آشکار می‌شد، به حضور قضات دادگاه تفتیش افکار جلب می‌شدند. معمولاً این دادگاه دوازده نفر عضو داشت که به وسیله‌ی حاکم، امیر، یا فرمانفرمای محلی از روی فهرست نام اشخاصی که اسقف و بازپرسان به وی ارائه داده بودند انتخاب می‌شد. به علاوه، دادگاه مزبور دو نفر تقریر نویس و چند تن «خدمه» داشت. اگر مقصران از این فرصت دوم برای اعتراف به گناهان استفاده می‌کردند، به نسبت گناهی که بنابر تشخیص قضات مرتکب شده بودند، مجازاتی در حقشان مقرر می‌شد؛ و اگر منکر تقصیر خود می‌شدند، آنها را به زندان می‌افکندند. ممکن بود مقصران را غیابی یا بعد از مرگشان محاکمه کنند. برای صدور حکم محکومیت مقصر، حضور دو نفر شاهد ضرورت داشت. شهادت بدعتگذاران اقرار کرده علیه سایرین مسموع بود. شهادت زنان و کودکان علیه شوهران و پدرانشان قبول می‌شد، اما بر له آنها مسموع نمی‌افتاد. کلیه‌ متهمان یک محل، در صورت تقاضا، مجاز بودند فهرست اسامی همه‌ی افرادی را که به ایشان اتهام وارد کره بودند، بررسی کنند، لکن این مسئله که کدام یک از این افراد کدامین کس یا کسان را متهم به بدعتگذاری کرده است، پوشیده می‌ماند، زیرا بیم آن می‌رفت که اگر این مطلب افشا شود، دوستان شخص متهم درصدد قتل متهم کنندگان برآیند؛ به قول هنری چارلز لی، «در واقع عده‌ای از شهود صرفاً به اتکای سوءظن به قتل رسیدند.» قاعدتاً از شخص متهم می‌خواستند که دشمنانش را نام ببرد، و آنگاه هیچگونه شهادتی از جانب این قبیل افراد علیه شخص متهم مسموع نبود. هرکس بیهوده دیگری را به بدعتگذاری متهم می‌کرد بسختی تنبیه می‌شد. قبل از سال ۱۳۰۰، متهم مجاز نبود برای مدافعه از حقوق خویش از کسی مدد جوید. بعد از سال ۱۲۵۴، طبق فرمان پاپ، بازپرسان مکلف بودند که مدارک را نه فقط به اسقف، بلکه به اعاظم و معاریف محل نیز ارائه دهند و با توافق نظر ایشان به صدور رأی درباره‌ی متهمین مبادرت ورزند. بعضی اوقات هیئتی از خبرگان را دعوت می‌کردند تا ادله را به نظر مقامات صالحه برسانند. به‌طور کلی، به بازپرسان دستور داده می‌شد که گریز مقصر از چنگ عدالت اولی‌تر از محکوم کردن شخص بیگناه است، و بازپرسان یا باید از شخص متهم اعترافی گرفته باشند یا دلیل متقنی داشته باشند.
به حکم حقوق رومی، گرفتن اقرار به کمک شکنجه مجاز بود. در محاکمه اسقفی، و در طی بیست ساله‌ی اول تفتیش افکار، از شکنجه هیچ استفاده‌ای نمی‌شد، لکن اینوکنتیوس چهارم مقرر داشت (۱۲۵۲) که هرجا قضات تقصیر شخص متهم را مسلم بدانند، می‌توانند متهم را مورد شکنجه قرار دهند. جانشینان اینوکنتیوس همگی به استفاده از این وسیله نظر موافق نشان دادند. پاپها توصیه کردند که، در امر تفتیش افکار، توسل به شکنجه باید آخرین حربه باشد، فقط یکبار از آن استفاده شود، و نباید به نحوی انجام پذیرد که منجر «به قلع و اتلاف جوارح و خطر مرگ» شود. بازپرسان عبارت «فقط یکبار» را چنین تفسیر می‌کردند که غرض از آن یکبار شکنجه برای هر نوبت بازپرسی است. گاهی آنها برای ادامه‌ی بازپرسی شکنجه را متوقف می‌کردند، سپس خود را مجاز می‌دانستند که شکنجه را از نو آغاز کنند. در چندین مورد، برای مجبور ساختن شهود به دادن شهادت یا وادشتن یک نفر بدعتگذار اعتراف کرده به لو دادن سایر بدعتگذاران، از شکنجه استفاده شد. معمولاً در این قبیل موارد، شکنجه عبارت بود از شلاق زدن متهمان، سوزانیدن، کشیدن جوارح از اطراف، یا حبس مجرد در سیاهچالهای تنگ و تاریک. پاهای متهم را ممکن بود به آهستگی در روی زغالهای سوزان بریان کنند، یا امکان داشت که او را به سه پایه‌ای ببندند و دستها و پاهای وی را با طنابهایی که به دور یک چرخ چاه پیچیده شده بود بکشند. بعضی اوقات، خوراک شخص زندانی را به عمد آن‌قدر محدود می‌کردند تا جسم و اراده‌اش ضعیف و مستعد چنان شکنجه‌هایی روحی شود که گاهی تصور کند بر وی رحمت خواهند آورد، گناهانش را عفو خواهند کرد، یا او را به دژخیم خواهند سپرد. دادگاههای تفتیش افکار برای اعترافهایی که به زور شکنجه از متهمان گرفته می‌شد چندان ارزشی قایل نبودند، لکن اشکال مزبور را از این طریق مرتفع می‌کردند که سه ساعت بعد از شکنجه، شخص متهم را وادار می‌کردند که اعترافات خود را تأیید کند. اگر متهم از قبول چنین امری خودداری می‌ورزید، شکنجه را از سر می‌گرفتند. در سال ۱۲۸۶ مقامات دولتی کارکاسون شکایتنامه‌ای پیش پادشاه فرانسه، فیلیپ چهارم، و پاپ نیکولاوس چهارم فرستادند و از خشونت شکنجه‌هایی که زیر نظر ژان گالان بازپرس صورت می‌گرفت شکوه کردند. برخی از زندانیان ژان را مدتهای درازی در زندانهای انفرادی و تاریکی محض نگاه می‌داشتند؛ بعضی را چنان زنجیر می‌بستند که مجبور بودند روی مدفوعات خویش بنشینند، و فقط قادر بودند بر پشت خود روی زمین دراز بکشند. عده‌ای را چنان بر روی آلت شکنجه از اطراف کشیده بودند که قدرت به کار بردن دست و پا از آنها سلب شده بود؛ و برخی زیر شکنجه جان سپرده بودند. فیلیپ این نوع وحشیگریها را تقبیح کرد، و پاپ کلمنس پنجم به منظور تعدیل استفاده از شکنجه تلاشهایی مبذول داشت (۱۳۱۲)، لکن دیری نگذشت که بازپرسان تفتیش افکار این قبیل اخطارها را نادیده انگاشتند.
زندانیانی را که از قبول دو فرصت مقدماتی برای اقرار به گناهان خویش خودداری ورزیده و بعداً محکوم شده بودند، و همچنین افرادی را که پس از توبه بار دیگر به بدعت گرویده بودند، مادام‌العمر زندانی می‌کردند یا به قتل می‌رسانیدند. حبس ابد را با مقداری آزادی عمل، دیدار بستگان و آشنایان، و تفریحات تخفیف می‌دادند؛ یا ممکن بود که از دادن خوراک و آب به زندانی خودداری ورزند، یا او را در غل و زنجیر نگاه دارند و به این وسیله مجازات وی را تشدید کنند. توقیف اموال مقصر جریمه‌ای بود اضافی که معمولاً‌ درمورد مقصران لجوج از آن استفاده می‌شد. معمولاً بخشی از اموال ضبط شده به حکمران غیرروحانی ایالت محل و بخشی به کلیسا تعلق می‌گرفت. در ایتالیا یک سوم دارایی مقصر را به خبرچینی می‌دادند که اولیای امور را از جرم وی آگاه سازد. در فرانسه تمامی دارایی مقر را پادشاه ضبط می‌کرد. این ملاحظات مالی بود که افراد و حکومت را در تعقیب بدعتگذاران متحد کرد و سرانجام حتی منجر به محاکمه‌ی اموات شد. هر آن ممکن بود اموال اشخاص بیگناه را، به استناد آنکه ماترک مردمان بدعتگذار بوده است، ضبط کنند. این موضوع یکی از سوءاستفاده‌های فراوانی بود که پاپها در نکوهیده شمردن آنها رنج بیهوده بردند. اسقف رودز لاف می‌زد که در یک مبارزه علیه بدعتگذاران حوزه‌ی روحانی خویش صد هزار سکه سول به دست آورده است.
هر چند وقت یکبار بازپرسان در طی مراسم موحشی موسوم به «سرمو گنرالیس» حکم قتل و مجازات مقصران را اعلام می‌کردند. افراد توبه کننده را بر روی صفه‌ای در وسط یک کلیسا قرار می‌دادند، اعترافات آنها به صدای بلند خوانده می‌شد، و از آنها می‌خواستند که اعترافات خود را تأیید و عباراتی را که در دم ذم و انکار بدعت بود تکرار کنند. آنگاه بازپرسی که تعزیه گردان این مجلس بود توبه کنندگان را از قید حکم تکفیر می‌رهانید، و احکام مختلفی را که درمورد مقصران صارد شده بود اعلام می‌داشت. به افرادی که قرار بود به ارتش غیرروحانی تحویل داده شوند یک روز دیگر مهلت می‌دادند تا دست از بدعت بردارند و به کیش راستینی بگروند؛ آنهایی که اعتراف و توبه می‌کردند، حتی اگر توبه در پای تل هیمه انجام می‌گرفت، به حبس ابد محکوم می‌شدند. افرادی را که تا آخرین لحظه پایداری می‌کردند و در عقیده‌ی خود راسخ می‌ماندند، در میدان عمومی شهر، بر روی تل هیمه آتش می‌زدند. در اسپانیا تمامی جریان اعلام حکم و سوزانیدن مقصران را «اوتودافه» می‌نامیدند و آن را نشانی از ایمان تعبیر می‌کردند، زیرا غرض از تمامی تشریفات تحکیم شالوده‌ی اصیل آیینی مردمان و تأیید ایمان کلیسا بود. کلیسا هرگز حکم قتل درمورد کسی صادر نمی‌کرد. شعار کهنسال کلیسا این جمله بود: «کلیسا از خون اجتناب می‌ورزد»؛ برای عموم روحانیون ریختن خون ممنوع بود. بنابراین، وقتی کلیسا مقصرانی را که محکوم ساخته بود تحویل ارتش غیرروحانی می‌داد، در واقع عمل خودش را منحصر به این می‌کرد که از حکومت می‌خواست «مجازات مقرر» را درباره‌ی محکومان مجری دارد، و ضمناً نصیحت می‌کرد که از «هر نوع خونریزی و هرگونه خطر مرگ» خودداری ورزند. بعد از گرگوریوس نهم، حکومت و کلیسا هر دو توافق نظر حاصل کردند که این توصیه را مقامات حکومت نباید لفظ به لفظ معنی کنند، و غرض کلیسا آن بود که خون ریخته نشود، لذا مجاز بودند که مقصران را زنده در آتش بسوزانند.
عده‌ی افرادی که از طرف دستگاه تفتیش افکار محکوم به مرگ شدند بمراتب کمتر از آن بوده است که زمانی تاریخنویسان می‌پنداشتند. برناردوکو، یکی از بازپرسان غیور تفتیش افکار، دفتر بزرگی از خود به یادگار گذاشت، حاوی جریان دادرسی افرادی که زیر نظر وی محاکمه شدند، حتی یکی از اینگونه افراد تحویل ارتش غیرروحانی داده نشد. در عرض هفده سال، یکی دیگر از عمال تفتیش افکار موسوم به برنار گی فقط نهصدو سی تن از بدعتگذاران را محکوم کرد، که چهل و پنج تن از ایشان به قتل رسیدند. در طی یکی از این مجالس اعدام نتایج دادرسی در تولوز، که به سال ۱۳۱۰ برگزار شد، به بیست نفر دستور داده شد تا به زیارت اماکن متبرکه بشتابند، شصت و پنج نفر به حبس ابد و هجده تن به مرگ محکوم شدند. در یکی دیگر از این مجالس به تاریخ ۱۳۱۲ پنجاه و یک نفر به زیارت اعزام شدند، هشتاد و شش نفر به مدتهای متفاوت زندانی شدند، و پنج نفر را تحویل مقامات دولتی دادند. دلخراش‌ترین فجایع تفتیش افکار در سیاهچالها صورت گرفت نه بر روی تل هیمه‌های سوزان.
نتایج تفتیش عقاید چه بود؟
تفتیش افکار قرون وسطایی برای مقاصدی پدید آمده بود که بی‌هیچ‌گونه اتلاف وقت به حصول آن نایل آمد. بدعت کاتارها را در فرانسه بکلی محو کرد، جماعت والدوسیان را مبدل به چند تن از متعصبین پراکنده ساخت، آیین کاتولیک را دوباره در ایتالیای جنوبی استقرار بخشید، و تجزیه‌ی مسیحیت مغرب زمین را مدت سه قرن به تأخیر انداخت. رهبری فرهنگی اروپا از دست فرانسه بیرون آمد و از آن ایتالیا شد، لکن حکومت سلطنتی فرانسه با تصاحب ناحیه‌ی لانگدوک تحکیم یافت و آن قدر نیرومند شد که حکومت پاپی را در دوران خلافت بونیفاکوس هشتم مطیع، و در دوران زمامداری کلمنس پنجم اسیر خود ساخت.
در اسپانیای قدیم از سال ۱۳۰۰، دستگاه تفتیش افکار سهم مهمی ایفا نکرد. رایموندو ذا پنیافورت، همان کشیشی که جیمز اول پادشاه آراگون نزدش اعتراف می‌کرد، در سال ۱۲۳۲ جیمز را تشویق به ترویج دستگاه تفتیش افکار کرد. شاید برای آنکه مبادا شور طرفداران دستگاه تفتیش افکار به افراط کشد، قانونی مورخ ۱۲۳۳ مقرر داشت که تمام اموال بدعتگذاران متعلق به حکومت باشد. لکن همین عامل بود که در قرون بعدی وسیله به دست جمعی از پادشاهان آزمندی داد که تفتیش افکار را با تحصیل عواید یکی می‌شمردند.
در ایتالیای شمالی کماکان عده‌ی زیادی از بدعتگذاران به حال خود باقی ماندند. اکثر مردم این نواحی، که بظاهر پیرو اصول صحیح مذهب کاتولیک بودند، آن‌قدرها برای این امر اهمیتی قائل نبودند، و حاضر نمی‌شدند که عملاً در تعقیب و آزار بدعتگذاران شریک باشند. امرای مستقل و مستبدی مانند اتسلینو در ویچنتسا، و پالاویچینو در کرمونا و میلان، پنهانی یا آشکارا از بدعتگذاران حمایت می‌کردند. در فلورانس رهبانی رودجری نام به قصد پشتیبانی از بنیاد تفتیش افکار به تشکیل فرقه‌ای نظامی مرکب از نجبای اصیل آیین دست زد. پاتارینها در معابر با افراد این جمعیت مبارزات خونینی کردند، و از دست آنها شکست خوردند (۱۲۴۵)؛ از آن پس بود که بدعت فلورانسیها چهره‌ی خود را زیر نقاب انزوا و گمنامی مستور ساخت. در ۱۲۵۲، رهبانی از بازپرسان تفتیش افکار، موسوم به پیرو داورونا، به دست جمعی از بدعتگذاران در میلان به قتل رسید؛ کلیسا این شخص را قدیس کرد و عنوان پیرو شهید بدو اعطا کرد؛ این عمل در جلوگیری از بدعت مردم ایتالیای شمالی بمراتب مؤثرتر بود تا شور و جوش جمیع بازپرسانی که به تفتیش افکار در آن صفحات می‌پرداختند. حکومت پاپی به تدارک جهادهایی علیه اتسلینو و پالاویچینو اقدام کرد، که اولی در ۱۲۵۹ مضمحل، و دومی در ۱۲۶۸ مغلوب شد. ظاهراً پیروزی کلیسا در ایتالیا کامل بود.
در انگلستان تفتیش افکار هیچگاه استیلا نیافت. هنری دوم در گرماگرم اختلاف خویش با تامس ا بکت، برای آنکه اصیل آیینی خود را ثابت کرده باشد، فرمان داد تا بیست و نه تن از بدعتگذاران را در آکسفورد تازیانه بزنند و داغ کنند (۱۱۶۶). از این گذشته، قبل از ویکلیف، در انگلستان چندان اثری از بدعت مشهور نبود. در آلمان بازار تفتیش افکار با پیدایش دوران کوتاهی از خشونت دیوانه‌وار رونق گرفت، و سپس آرام شد. در ۱۲۱۲، هانری، اسقف ستراسبورگ، در عرض یک روز، هشتاد تن از بدعتگذاران را به قتل رسانید. اکثر این افراد پیروان فرقه‌ی والدوسیان بودند؛ رهبر آنها، جان کشیش، عدم اعتقاد پیروان خویش را به خرید و فروش آمرزش گناهان، برزخ، و مجرد ماندن روحانیون اعلام می‌داشت و معتقد بود که کشیشان نباید صاحب هیچگونه مالی باشند. در ۱۲۲۷، گرگوریوس نهم کونراد را، که یکی از کشیشان ماربورگ بود، رئیس دستگاه تفتیش افکار آلمان کرد، و به وی مأموریت داد که نه فقط ریشه‌ی بدعت را برکند، بلکه به اصلاح روحانیون، که به عقیده‌ی پاپ علت اصلی زوال دین بودند، قبام کند. کونراد با نهایت بی‌رحمی به انجام هر دو مهم کمر بست. وی به تمامی بدعتگذاران پیشنهاد کرد که باید از دو شق یکی را برگزینند: یا اعتراف کنند و تن به مجازات دهند، یا انکار کنند و در آتش بسوزند. هنگامی که وی با نیرویی همانند در صدد اصلاح کشیشان برآمد، مردمان اصیل آیین به مخالفت با وی دست اتحاد به بدعتگذاران دادند. کونراد به دست دوستان اشخاصی که وی به کشتن داده بود به قتل رسید (۱۲۳۳)، و اسقفان آلمانی خود تصدی تفتیش افکار را برعهده گرفتند و آن را با روش عادلانه‌تری قرین ساختند. بسیاری از فرقه‌ها، که برخی از بدعتگزاران و بعضی از رازوران بودند، در آلمان و بوهم پایدار ماندند و زمینه را برای ظهور هوس و لوتر فراهم کردند.
برای قضاوت درباره‌ی تفتیش افکار باید خصوصیات عهدی را در مدنظر آورد که مردم به وحشی‌گری معتاد بودند. شاید فهم این پدیده در عهد خود ما -که در جنگ، و بدون هیچگونه رعایت مقررات حقوقی، عده‌ی مردمانی که به قتل رسیدند و بیگناهانی که به خاک افتادند بمراتب بیشتر از تمام جنگها و تعقیب و آزارهایی بود که از زمان قیصر تا عهد ناپلئون اتفاق افتاد – بهتر قابل درک باشد. عدم تساهل طبیعتاً لازمه‌ی ایمان محکم است. تساهل فقط هنگامی افزایش می‌یابد که ایمان اطمینان را از کف بدهد. اطمینان و ایقان آدمکش است. افلاطون در کتاب نوامیس خویش عدم تساهل را جایز شمرد. در قرن شانزدهم مصلحان بزرگ راوپا آن را تجویز کردند، و برخی از منقدان تفتیش افکار در عهد ما از همان روشهای تفتیش افکار قرون وسطایی که مورد استفاده‌ی حکومتهای جدید قرار گرفته است دفاع می‌کنند. روشهای بازپرسان تفتیش افکار، از جمله شکنجه، را بسیاری از دول ضمیمه‌ی آیین دادرسی خود کرده‌اند، و احتمالاً شکنجه دادن مخفیانه‌ی مظنونین در عصر خود ما بیشتر تقلید از روش تفتیش افکار است تا اقتباس از حقوق رومی. تعقیب و آزار مسیحیان در امپراطوری روم طی سه قرن اولیه‌ی رواج مسیحیت، در مقام قیاس با زجری که بدعتگذاران اروپا از ۱۲۲۷ تا ۱۴۹۲ چشیدند، اقدامی بود معتدل و مشفقانه. با تمام ملاحظاتی که از یک تاریخنویس باید انتظار داشت، و تا آنجا که یک مسیحی بتواند مراعات احوال دیگران را بکند، نظر مؤلف آن است که تفتیش افکار به اضافه‌ی جنگها و آزار صاحبان آرای مختلف عهد خود ما را باید از سیاهترین لکه‌های ننگ بر صحایف تاریخ بشری دانست، زیرا این همه معرف یک نوع درنده‌خویی است که نظیرش هرگز از هیچ حیوان درنده‌ای دیده نشده است.(۱)
پانوشت
ویل دورانت، تاریخ تهران، عصر ایمان، صص ۱۰۵۵-۱۰۳۳.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا