شهید عبدالرحیم اسماعیل طحان , شهید عبدالمجید صدف ساز, شفای زهرا , شهید آناتولی میرزایی (شهید تازه مسلمان) , شفای چشم عبدالله

شهيد عبدالرحيم اسماعيل طحان , شهيد عبدالمجيد صدف ساز, شفاي زهرا , شهيد آناتولي ميرزايي (شهيد تازه مسلمان) ,  شفاي چشم عبدالله

شهید عبدالرحیم اسماعیل طحان
مدت ده سال بود که از او خبری نداشتیم،‌ نه می‌دانستیم شهید شده است نه اسیر. تا این‌که یک شب او را در عالم خواب دیدم. بسیار مهربان بود، و در حالی‌که چهره‌ای خندان داشت، گفت: «مادر! این‌قدر بی‌تابی نکن، به زودی پیش شما خواهم آمد».
چند روز بعد وقتی پیکر مطهر تعدادی از شهدا را تشییع کردند، تابوت «عبدالرحیم» هم بر امواج دست‌های حلقه شده بر دوش مردم چون نگین انگشتری می‌درخشید.
منبع :روزنامه ی اطلاعات ۲۴/۱۰/۸۰
راوی : مادر شهید

 

شهید عبدالمجید صدف ساز(۱)
آگاه از شهادت
طلبه‌ی شهید « عباس جلایی» تعریف می‌کرد: قبل از شروع عملیات پیروزمندانه‌ی فتح‌المبین در پادگان دوکوهه (۱) بودیم که خبر رسید، امشب عملیات می‌شود. همه خود را برای رفتن آماده می‌کردند. حال و هوای پادگاه به کلی تغییر کرد. در محوطه‌ی آن‌جا مجید صدف‌ساز (۲) را دیدم که داشت سرش را با آب می‌شست. گفتم: در این هوای سرد چرا این کار را می‌کنی؟ و او با حالتی روحانی جواب داد: «می‌دانم که انشا‌الله شهید خواهم شد و تیر به سرم اصابت خواهد کرد» و او از اولین شهدای عملیات فتح‌المبین بود که تیر به سرش اصابت کرد و جاودانه شد.
1- نرسیده به شهر اندیمشک می‌باشد.
2- پاسدار شهید عبدالمجید صدف‌ساز در سال ۱۳۴۲ در دزفول متولد شد، پس از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه‌ها عزیمت کرد و در عملیات فتح‌المبین به فیض شهادت نایل آمد.
منبع :کتاب زخم‌ های خورشید
راوی : شهید عباس جلایی

 

شفای زهرا
تنها فرزندم زهرا و تنها یادگار حاج مهدی در تب می‌سوخت و تلاش‌هایم برای پایین آوردن دمای بدنش اثری نداشت. نگران بودم. اگر بلایی سرش می‌آمد، خودم را نمی‌بخشیدم.
بالای سرش نشستم و قدری قرآن خواندم. در همین حال قسمتی از پارچه‌ای که روی جنازه‌ی همسرم انداخته بودند و چند نفر با خواست خدا به وسیله‌ی تبرک جستن به آن پارچه شفا یافته بودند، افتادم. پارچه را آوردم و کنار زهرا خوابم برد. در عالم رؤیا دیدم حاج مهدی در کنار بستر زهرا نشسته و او را بغل گرفته است. او مرا از خواب بیدار کرد و با لبخندی گفت: «چرا این قدر ناراحت هستی؟» گفتم: «زهرا تبش پایین نمی‌آید، می‌ترسم بلایی سرش بیاید.»
حاج مهدی گفت: «ناراحت نباش. زهرا شفا پیدا کرده و دیگر تب ندارد.» از خواب بیدار شدم. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود. دست بر پیشانی زهرا گذاشتم، تب نداشت. آری او شفا یافته بود.
منبع :روزنامه ی جمهوری اسلامی _ ۲۴/۶/۸۱
راوی : همسر شهید حاج مهدی طیاری

 

شهید آناتولی میرزایی (شهید تازه مسلمان)
در بمباران مسجد «سید» اصفهان در سال هزار و سیصد و شصت پنج، شهیدی را به گلستان آوردند که آناتولی میرزایی نام داشت. کسانی که جسد این شهید را آوردند، اظهار داشتند: این شهید غریب است و قوم و خویشی در اصفهان ندارد. بعداً متوجه شدیم این شهید قبلاً مسیحی بوده است.
پس از مدتی که از دفن او گذشت، چند نفر مسیحی از تهران به ما مراجعه کردند و گفتند: «چون این شهید از خانواده‌ی ماست، می‌خواهیم از دادستانی حکم بگیریم تا قبر این شهید را نبش کرده و جسد او را برای دفن درگورستان ارامنه به تهران ببریم، گفتم: «اشکالی ندارد، اگر حکم دادستانی را آوردید، در خدمت شما هستم.»
آن‌ها دو روز بعد حکم دادستانی را گرفتند و به گلستان شهدا مراجعه کردند. به دستور بنیاد شهید اصفهان قرار شد صبح روز بعد نبش قبر کنیم و جسد شهید را جهت انتقال به تهران تحویل دهیم.
همان شب که صبح روز بعد از آن قرار بود نبش قبر انجام شود، شهید به خوابم آمد و گفت: «من چند سال است مسلمان شده‌ام و دیگر مسیحی نیستم، شما نگذارید مرا از دیگر شهدا جدا کنند» صبح که از خواب بلند شدم از خدا کمک گرفتم، که دلیلی برای این خواب و گفته‌ی شهید به من نشان دهد. لذا چند روزی آن افراد را معطل کردم و گفتم به دلیل رعایت مسایل بهداشتی باید چند روز صبر کنید.
چند روز بعد یک نفر از اهالی خمینی‌شهر اصفهان به گلستان شهدا آمد. وقتی قضیه را از من شنید، گفت: «اتفاقاً این شهید بیست سال راننده‌ی کامیون من بود، چند سال پیش مسلمان شد و نماز می‌خواند. آن شخص را با افراد آن خانواده‌ی مسیحی روبرو کردم. آن‌ها هم قبول کردند و رفتند، بدین‌ترتیب جسد شهید میرزایی در قطعه‌ی شهدای کربلای چهار شماره‌ی یازده ردیف سه گلستان شهدای اصفهان باقی ماند.
منبع :کتاب لحظه‌ های آسمانی
راوی : اسد‌الله مکی‌نژاد (نماینده ی بنیاد شهید در گلستان شهدای اصفهان)

 

شفای چشم عبدالله
در دوران اسارت برادری به نام «عبدالله» بود که بیش از ۸۰% بینایی خود را از دست داده بود. روزی عبدالله پیش اسیر دیگری به نام «یاسر» که مددکار چشم پزشک عراقی بود، رفت و بعد با معاینه‌ی پزشک متوجه شد که دیگر امیدی به بهبودی‌اش نیست.
چند روز بعد عبدالله در جمع اسرای موصل ۴ زائر کربلا شد و قتلگاه شهدای کربلا را زیارت کرد. شب وقتی برگشت، دلش گرفته بود، دو رکعت نماز خواند و پس از راز و نیاز با محضر حضرت امام حسین (ع) چنین گفت: من تا حالا، شفای چشم و رفتن به ایران را از شما می‌خواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفه‌ام بوده که اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده که به وظیفه‌ی خود عمل کنم. امروز به برکت عنایت شما [می‌خواهیم به ایران برگردیم] من با این چشم راهی ندارم، جز این‌که دست گدایی پیش این و آن دراز کنم و این برای من سخت خواهد بود… شما را به حق مادرتان زهرا (س) قسم می‌دهم که نظری بفرمایید تا من بتوانم بینایی چشم خویش را از شما بگیرم تا محتاج کسی نباشم.
عبدالله پیشانی‌اش را بر مهر گذاشته بود و اشک می‌ریخت. سرش را که بلند کرد متوجه شد بینایی چشم او برگشته. او شفا یافته‌ی سیدالشهدا بود. او حتی شماره‌های ریزی که روی ظرف‌های غذای آسایشگاه نوشته شده بود را از دور می‌خواند. فردا پزشک مسیحی او را معاینه کرد و یک دفعه صدا زد: «یا عیسی بن مریم! چشم‌هایش توانایی چشم‌های سالم یک جوان ۱۵ ساله را دارد.»
منبع :کتاب لحظه‌ های آسمانی

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا