رنسانس؛ و احکام و آداب دینى!
متأسفانه مسأله عریضه نویسى که از جمله روشهاى خاصّ توسل و ایجاد ارتباط با فیض الهى است، همانند خیلى از برنامههاى دیگر دینى، تحت تأثیر شرایط نامناسب تمدّن جدید و دست آوردهاى آن ویا دیدگاههاى غلطى که در نتیجه سیطره تفکر دین ستیزانه و یا دین گریزانه غربى به وجود آمده است، به فراموشى سپرده شده و یا حداقل کم رنگ گشته است.
توضیح آن که به موازات نهضت رنسانس در غرب وایجاد تحوّل در علوم تجربى وصنایع، علیرغم دست آوردهاى مثبتى که این کار در پى داشت، اما به جهت آنکه این نهضت از یک جهان بینى واقع بینانه برخوردار نبود، لذا در ارائه یک تصویر وطرح صحیح در مورد پدیدههاى جهان به ویژه انسان و چگونگى رابطه آن با سایر پدیدهها ناتوان ماند که این امر معضلات ومشکلات بسیار پیچیدهاى را ایجاد نمود، که به اختصار به بعض آنها اشاره مىشود:
الف: سلب آسایش وامنیت:
یکى از مهمترین امیدهاى بشر در سدههاى اخیر، آن بود که در نتیجه پیشرفت علم و صنعت، انسان به یک زندگى راحت و عارى از فقر دست یابد واز آن به بعد بیشتر اوقات خود را صرف ارتقاء سطح بینش و تفکّر و رسیدگى به ابعاد روحى و معنوى خویش نماید. امّا علیرغم حصول پیشرفتهاى بسیار عظیم در عرصههاى علوم و صنایع نه تنها این آرزو به حقیقت نپیوست، بلکه به مرور زمان بر اثر آشکار شدن نواقص موجود در بنیانهاى فکرى و جهتگیرىهاى عملى تمدن جدید روز به روز فقر و بىعدالتى و ناامنى در جهان، گسترش یافت و حتى فرصت رسیدگى به طبیعىترین خواستهاى عاطفى و احساسى را از بین برد و در نهایت وقوع دو جنگ خانمان سوز جهانى، که از دست آوردهاى بسیار تلخ دوره جدید محسوب مىشود خط بطلانى بر تمامى امیدها وآرزوهایى که از تمدن جدید بود، کشیده شد.
ب: دین ستیزى:
از جمله ویژگىهاى تفکر حاکم بر نهضت رنسانس، دینستیزى آن است، این امر تاحدّ زیادى ناشى از عملکرد غلط دستاندرکاران کلیسا بود. زیرا اولا: امور موهوم و خرافى را تحت عنوان اصول واحکام دینى بر مردم تحمیل مىکردند وثانیا: جهت حفظ موقعیت پوشالى خود، با دست آوردهاى علوم به مخالفت مىپرداختند. این نوع برخورد ارباب کلیسا، در دراز مدّت سبب ایجاد بدبینى عمومى نسبت به دین واحکام دینى شد و بعدها متولّیان وضع جدید به اشتباه، همه ادیان الهى را به مانند همان دینى که کلیسا مبلّغ آن بود تلقّى نمودند و در یک قضاوت نادرست با اصل دین و احکام دینى مخالفت کرده وآن را همانند افیون، عامل عقب ماندگى و بدبختى و مخالف علم و دانش قلمداد کردند و تا جایى که مىتوانستند به تخریب و منزوى کردن آن پرداختند به گونهاى که در نهایت تنها در حدّ یک رفتار و سلیقه فردى امکان بروز ظهور به آن دادند و حقّ هرگونه دخالت در امور سیاسى و اجتماعى را از دین سلب کردند به عبارت بهتر آن را تبدیل به یک سلسله آداب فردى در محدوده ساختمان کلیسا و… کردند. پرواضح است این کار به اساس اخلاق و سلامتى روان و آرامش فکرى مردم خسارت جبران ناپذیرى را وارد ساخت که وضعیت نابسامان اخلاقى و فرهنگى و ناامنى اجتماعى و همینطور شیوع روز افزون روحیه یأس و ناامیدى و بروز انواع بیمارىهاى روانى و به دنبال آن بالا رفتن آمار خودکشى و قتل و جنایت در جوامع به اصطلاح صنعتى و پیشرفته امروز، مؤیّد این مدعاست.
ج – پیدایش ابزارهاى غفلت وسرگرمى جدید:
یکى دیگر از دست آوردهاى تمدّن جدید، پیدایش ابزارهاى پیچیده رسانهاى است که در آنِ واحد حداقل دو رسالت بسیار خطرناک را برعهده دارند: از یک طرف به ترویج و تحکیم دیدگاههاى تفکّر مادى جدید مىپردازند و از طرف دیگر به بهانه ایجاد سرگرمى، ضمن پرکردن اوقات باقیمانده انسان، امکان هرگونه رسیدگى به نیازهاى روحى و روانى را از بین مىبرند و بر اساس یک سلسله نقشهها و برنامهریزىهاى دقیق، آنها را به سمت مسائلى مىکشانند که امور دینى و معنوى را به کلى فراموش نمایند.
مجموعه این امور که متأسفانه امروزه تقریبا در تمامى جوامع، اعم از شرقى و غربى به شدّت در حال گسترش است، سبب پیدایش و رشد این بینش غلط و نادرست شده است که حلّ تمامى مشکلات انسان را در علوم تجربى و صنعت و تکنولوژى مىداند. در نتیجه کمکم در اغلب جوامع نسبت به مسائلى چون دعا و نیایش و توسل و سایر رهنمودهاى دینى و احکام و مقررات آن، نه تنها بى توجهى و بى تفاوتى نشان داده مىشود، بلکه با اکثر آداب واحکامِ حرکت آفرین و حیات بخش آن و مخصوصا با آن قسمتهایى از تعالیم ادیان که مانع تحقق اهداف شوم غارتگران بیگانه مىشوند، توسط مزدوران داخلى استعمارگران و حکّام وابسته، با ترفندهاى گوناگون مقابله مىگردد که این امر در دراز مدّت کیان و استقلال همه جانبه تمام جوامع دینى را با خطر روبرو مىسازد.
با این همه، پیروان صدیق و مخلص و شجاع ادیان الهى در سختترین شرایط هم حاضر نشدند، کوچکترین مقررات دینى را نادیده بگیرند و با تحمّل سختترین مشکلات، همواره نسبت به حفظ واجراى ارزشهاى دینى با تمام وجود تلاش کردند. این دسته از مردم اختصاص به گروه خاصى از جامعه نداشت و در میان همه اقشار به این قبیل افراد بر مىخوریم. وقتى سرگذشت و تاریخ زندگى این گونه از شخصیتها را در جامعه اسلامىمورد مطالعه قرار مىدهیم به خوبى روشن مىشود که این افراد، همانطور که در پایبندى به اصول اساسى اسلام و تلاش براى حاکمیّت همه جانبه ارزشهاى دین متحمل زحمات فراوانى شدهاند، به همان نسبت نیز در راستاى عمل به آداب و مقررات و وظایف فردى و رهنمودهاى فرعى اسلام نیز سعى و تلاش نمودهاند. این افراد اگر در موردى از خود تعلّل و مقاومتى نشان دادهاند، به خاطر تحقیق و دقت در شناخت هر چه بیشتر امور بوده است. لذا پس از تحصیل معرفت، به دور از هر گونه رفتارهاى روشن فکر مآبانه و بهانه تراشىهاى بى مورد در مقابل آن حقیقت، کمال خضوع و فروتنى را از خود نشان دادهاند.
در هر حال وقتى انسان تاریخ علماى جامعه اسلامى را مطالعه مىکند، به حکایتهاى زیادى درباره «عریضه نویسى» بر مىخورد، که آنها در موارد مختلفى با هدف توسل به ائمه اطهارعلیهم السّلام به ویژه استمداد از حضرت بقیه اللّه الاعظمعلیه السلام به این کار اقدام مىنمودهاند و از این طریق به برکت عنایتهاى خاص اهل بیتعلیهم السّلام بسیارى از مشکلات فردى و اجتماعى افراد و جامعه اسلامى برطرف مىشد.
در اینجا چند نمونه از این حکایات، به نحو اختصار بیان مىشود، بدان امید که این کار سبب آشنایى بیشتر با یکى دیگر از ابعاد وجودى ائمه معصومینعلیهم السّلام شده وبیش از پیش زمینه را براى ایمان به امدادهاى غیبى فراهم سازد.
حکایات عریضه نویسى
1. حکایت میرزا محمّد حسین نائینى
مرحوم محدّث نورى در کتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسین نائینى اصفهانى چنین نقل کرده است:
برادرم میرزا محمد سعید در سال (۱۲۸۵ق) از ناحیه پا، احساس درد شدیدى کرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبیبى به نام میرزا احمد نائینى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرک پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نکشید که زخمهاى زیادى علاوه بر پاها در میان دو کتف او پیدا شد. درد و خونریزى آن زخمها، محمد سعید را هر روز بیش از پیش ناتوان و ضعیف و لاغرتر مىساخت و معالجات طبیب جز افزایش درد و خونریزى و سرایت زخمها به قسمتهاى دیگر بدن نتیجه دیگرى در پى نداشت.
روزى خبر آوردند یک طبیب بسیار ماهرى به نام میرزا یوسف در یکى از روستاى اطراف ساکن است که در درمان بسیارى از مریضىهاى صعب العلاج مهارت زیادى از خود نشان داده است. پدرم کسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بیاورند. وقتى او به طور کامل برادرم را معاینه کرد، مدتى ساکت شد و به فکر فرو رفت، یادم هست در یک فرصتى که پدرم از اطاق بیرون رفته بود، به گونهاى که من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به یکى از دایىهایم که با ما زندگى مىکرد گفت. فهمیدم که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده است و به دایىام مىگوید: هر چه زحمت کشیده شود بى فایده است. منتهى دایىام تلاش مىکرد تا طبیب با پدرم به گونهاى موضوع را مطرح کند که باعث ناراحتى او نشود.
وقتى پدرم جهت اطلاع از نتایج معاینات دکتر دوباره به اتاق برگشت، میرزا یوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (که مبلغ بسیار زیادى بود) مىگیرم، آن وقت معالجه را شروع مىکنم. کاملا معلوم بود که هدف او از چنین پیشنهادى منصرف کردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلکه براى خیلىها در آن زمان و شرایط تهیه چنان پولى غیر ممکن بود.
لذا پس از بحثهاى زیاد، پدرم گفت: براى من امکان تهیه این پول مقدور نیست. در نتیجه طبیب هم از این فرصت استفاده کرده فورا منزل ما را ترک نمود.
بعد معلوم شد که والدینم همان موقع متوجه شده بودند که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده و درخواست آن پول کلان، بهانهاى بیش نبوده است.
من یک دایى دیگر به نام میرزا ابوطالب داشتم که زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارىها ومشکلات به او مراجعه مىکردند، او هرگاه عریضه به حضرت بقیهاللّهعلیه السلام مىنوشت ونتایجى به دست مىآمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راههاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دایى ابوطالب رفت واز او خواهش کرد تا براى شفاى محمد سعید عریضهاى بنویسد.
عصر روز جمعهاى بود که دایىام عریضه را نوشت. مادرم آن را از او تحویل گرفت و همان موقع به همراه برادرم کنار چاهى که در بیرون روستا بود رفتند و در حالى که به شدّت گریه مىکردند، عریضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از این ماجرا نگذشته بود که من در خواب دیدم سه نفر سواره با همان اوصافى که در حکایت تشرّف اسماعیل هرقلى [۶]نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مىآیند. وقتى آنها را دیدم یک مرتبه به یاد جریان اسماعیل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّتعلیه السلام هستند که آمدهاند برادرم محمّد سعید را شفا دهند.
وقتى آن سه نفر به نزدیکى خانه ما رسیدند، همگى از اسب پیاده شدند و درست به همان اطاقى که برادرم در آن خوابیده بود داخل شدند. همان کسى را که من فکر مىکردم خود حضرتعلیه السلام هستند نزدیک برادرم رفتند و نیزهاى را که در دست داشتند روى کتف «محمد سعید» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائیت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.
من در آن حال متوجّه شدم که منظور آن حضرت، دایى علىاکبرم است که خیلى وقت پیش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخیر کردن، همه خانواده نگرانش بودند.
محمد سعید اطاعت امر کرد و در نهایت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله به سوى در رفت تا از دایى على اکبر استقبال کند.
در این لحظه از خواب بیدار شدم و درست به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که صبح شده است ولى هیچ یک از اهل خانه براى نماز صبح بیدار نشدهاند. بلافاصله یاد خوابى که دیده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به نزدیک برادرم رساندم و او را بیدار کردم و به او گفتم: محمد سعید! محمد سعید! بلندشو آقا امام زمانعلیه السلام تو را شفا دادند.
سپس بدون معطلى او را گرفتم و از زمین بلندش کردم.
در اثر سر و صداى من مادرم از خواب بیدار شد، وقتى دید که محمد سعید را بیدار کردهام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى که داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى کم شده بود، چرا بیدارش کردى؟!
گفتم: مادر! امامعلیه السلام محمد سعید را شفا دادند.
مادرم از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتى؟
خواستم تا حرفم را تکرار کنم، که دیدم محمد سعید شروع به راه رفتن کرد، و مثل اینکه اصلا هیچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با صداى بلند شروع به گریه کردن نمود و همه اهل خانه بإ صداى او از خواب بیدار شدند و به دنبال آن طولى نکشید همه اهالى روستا از اتفاقى که افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى دیدن محمد سعید به خانه ما مىرساندند.
بحمد للّه امام زمانعلیه السلام به عریضه وتوسل مادرم عنایت کرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مریضى دیده نشد. و چند روز بعد هم دایى على اکبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به لطف حضرت حجه بن الحسنعلیه السلام کاملتر شد. ۱
2ـ حکایت سید محمد جبل عاملی
مرحوم نورى مىنویسد: عالم متّقى مرحوم سید محمد جبل عاملى از اهالى قریه جب شلیت، از ترس حاکمان ستم پیشه و ظالم آن منطقه، که قصد داشتند سید را وادار کنند به نیروهاى نظامى آنها بپیوندد، بطور مخفیانه با دست خالى از جبل عامل خارج مىشود و پس از تحمّل سختىها، خود را به نجف اشرف مىرساند و مجاور حرم حضرت امیرالمؤمنین علىعلیه السلام زندگى ساده و فقیرانهاى را شروع مىکند. شرایط آن زمان به گونهاى بوده است که تقریبا اکثر مردم حتى در تأمین مایحتاج روزانه خود دچار مشکل بودهاند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بدیهى است که امثال سید محمّد که با دست خالى مجبور به ترک وطن مىشوند و در عین حال به جهت عفیف و با حیا بودن راضى نمىشوند که کسى متوجّه تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زیادترى را متحمل گردند. در چنین شرایطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سیّد محمّد مجبور بود چندین روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراکى را براى خوردن تهیه نماید، بر اثر تکرار این وضع سیّد هر چه فکر مىکند هیچ راهى به نظرش نمىرسد. ناگهان به ذهنش خطور مىکند که عریضهاى به حضرت حجه بن الحسن المهدىعلیه السلام بنویسد و از آن حضرت درخواست کمک و حلّ مشکل نماید. در موقع نوشتن عریضه بنا را بر این مىگذارد که چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونهاى کنترل کند که کوچکترین خلاف شرعى را مرتکب نشود، تا به واسطه این کار مورد عنایت امام زمانعلیه السلام قرار گیرد.
ضمنا عهد مىکند درخواست خود را هر روز صبح روى کاغذى بنویسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن که کسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى که در عریضهنویسى وارد شده است آن را در آب جارى یا چاهى بیندازد.
سیّد این کار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مىدهد منتهى در روز آخر وقتى نتیجهاى نمىبیند با ناراحتى خاصّى بر مىگردد. در وسط راه متوجه مىشود که کسى از پشت سر مىآید. وقتى سیّد بر مىگردد و به پشت سر خود نگاه مىکند مىبیند یک مرد عربى در چند قدمى او مىآید. وقتى به سید نزدیکتر مىشود سلام مىکند و پس از احوالپرسى مختصر، از سیّد سؤال مىکند: سیّد محمّد! مگر چه مشکلى دارى که سى و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اینجا مىرسانى و عریضهاى را که همراه مىآورى به آب مىاندازى و سپس بر مىگردى؟ آیا فکر مىکنى که امام تو از حاجت و مشکل تو اطلاعى ندارد؟!
سید محمّد مىگوید: من در حالى که از حرفهاى آن عرب جوان تعجب کرده بودم با خود گفتم: این آقا کیست که مرا با اسم شناخت؟ در حالى که من تاکنون او را در جایى ندیدهام.
ثانیا: او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مىکند، و حال آنکه ازاهالى جبل عامل کسى اینگونه لباس نمىپوشد و قطعا او از جبل عاملىهاى ساکن نجف هم نیست چون من همه آنها را مىشناسم.
ثالثا: من در طى این سى و نه روز که صبح زود از شهر خارج مىشدم، همواره مواظب بودم که کسى متوجه من نشود، پس این آقا چگونه خبر دار شده است که سى و نه روز است من این کار را تکرار مىکنم؟!
همینطور که با آن مرد عرب به طرف شهر مىآمدیم من به این مطالب فکر مىکردم، ناگهان با خودم گفتم: یعنى ممکن است که من این توفیق را پیدا کرده و به زیارت حضرت ولى عصرعلیه السلام نائل آیم؟!
از آنجایى که قبلا درباره اوصاف وشمایل آن حضرت چیزهایى شنیده بودم، تصمیم گرفتم ببینم آیا از آن نشانهها در این عرب جوان اثرى وجود دارد یا نه؟ این بود که در صدد برآمدم تا با او مصافحه کنم، لذا دستم را به طرف او دراز کردم ومتقابلا آن جوان هم دست مبارکش را پیش آورد، وقتى باهم مصافحه کردیم، مطمئن شدم که او همان عزیزى است که همه مشتاق زیارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا دست مبارکش را ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مبارکش بیندارم ولى وقتى با تمام وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مبارکشان برسانم، بلافاصله ناپدید شد و مرا در حسرت دیدار دوبارهاش گذاشت و گر چه بعدها آن مشکل فقر از من برطرف شد، ولى هیچ وقت حسرت دیدارى دوباره، به پایان نرسید. ۲
۳- دو حکایت از آیه اللّه سید کاظم قزوینى
یکى از فضلاى حوزه علمیه قم مىگوید در آخر ماه شوال (۱۴۱۱ه’.ق ) به خدمت آیه اللّه سید کاظم قزوینى؛ رسیدم واز ایشان درباره توجهات وعنایات امام زمانعلیه السلام در دوره غیبت سؤال کردم، ایشان دو حکایت در مورد عریضهنویسى را که براى خودشان پیش آمده بود متذکر شدند، که در اینجا با کمى تصرّف وتلخیص آن دو حکایت را مىآوریم:
حکایت اول:
آیه اللّه قزوینى در حالى که معلوم بود از یادآورى آن جریان بسیار متأثر شده بودند فرمودند: در سال ۱۳۹۲ه .ق که توفیق مجاورت حائر حسینىعلیه السلام را داشتم، از طرف یکى از مراجع معظم، امر رسیدگى به امور شهریه طلاب به عهده من گذارده شد.
در یکى از ماهها که شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم که براى پرداخت شهریه طلاب پولى وجود ندارد و تقریبا حدود هزار دینار لازم بود تا شهریه طلاب پرداخته شود، به فکر افتادم که این پول را از کجا تهیه کنم؟ هرچه بررسى کردم، دیدم به هیچ وجه امکان تهیه آن مقدار پول در آن شرایط برایم میسّر نیست و در ضمن از چنان پشتوانه واعتبارى هم برخوردار نبودم که کسى آن پول را به من قرض بدهد. بعد از مدّتها فکر کردن به یاد امام زمانعلیه السلام افتادم، عریضهاى به محضر مبارک حضرت ولىعصر -سلام اللّه علیه- به این مضمون نوشتم:
«اگر داستان آیه اللّه العظمى مرحوم سید مهدى بحرالعلوم (سید مهدى بحر العلوم) در مکّه معظمه صحت دارد عنایتى بفرمایید، این پول را حواله کنید تا بتوانیم مشکل طلاب را برطرف نماییم». سپس در همان شب عریضه را در ضریح مقدّس اباعبداللّه الحسینعلیه السلام انداختم.
صبح زود، بین الطلوعین بود که دیدم کسى درِ منزل را مىزند، وقتى در را باز کردم، دیدم شخصى از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف کرده او را وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خوردیم، وقتى سفره صبحانه جمع شد، ایشان آماده خداحافظى گشت. خواستم که او را بدرقه نمایم، او پولى را از جیب خود در آورده وبه من داد و گفت:
این پول را هر کجا که لازم مىدانید صرف کنید.
من وقتى وضع را به این منوال دیدم، حالت بسیار عجیبى به من دست داد، ولى بهر زحمتى که بود خودم را کنترل کردم تا او از در خانه بیرون رفت. آنگاه بىاختیار در حالى که اشک مجالم نمىداد خطاب به امید عالمیان عرض کردم:
«آقا جان! آن قدر بزرگوارى فرمودید که نگذاشتید حتى آفتاب طلوع کند؟».
عریضه نویسی
سید صادق سید نژاد
انتشارات مسجد مقدس جمکران
1 عبقرى حسان، ج ۲ص ۱۹۸
2 مفاتیح الجنان، ص ۷۶۵ بحار الانوار، ج ۹۱ص ۲۳۵و ۲۳۶
3 منتهى الآمال، ص ۳۳۴