عریضه ۴

عریضه 4

رنسانس؛ و احکام و آداب دینى!
 متأسفانه مسأله عریضه نویسى که از جمله روش‏هاى خاصّ توسل و ایجاد ارتباط با فیض الهى است، همانند خیلى از برنامه‏هاى دیگر دینى، تحت تأثیر شرایط نامناسب تمدّن جدید و دست آوردهاى آن ویا دیدگاه‏هاى غلطى که در نتیجه سیطره تفکر دین ستیزانه و یا دین گریزانه غربى به وجود آمده است، به فراموشى سپرده شده و یا حداقل کم رنگ گشته است.
 توضیح آن که به موازات نهضت رنسانس در غرب وایجاد تحوّل در علوم تجربى وصنایع، علیرغم دست آوردهاى مثبتى که این کار در پى داشت، اما به جهت آن‏که این نهضت از یک جهان بینى واقع بینانه برخوردار نبود، لذا در ارائه یک تصویر وطرح صحیح در مورد پدیده‏هاى جهان به ویژه انسان و چگونگى رابطه آن با سایر پدیده‏ها ناتوان ماند که این امر معضلات ومشکلات بسیار پیچیده‏اى را ایجاد نمود، که به اختصار به بعض آنها اشاره مى‏شود:
 
 الف: سلب آسایش وامنیت:
 یکى از مهمترین امیدهاى بشر در سده‏هاى اخیر، آن بود که در نتیجه پیشرفت علم و صنعت، انسان به یک زندگى راحت و عارى از فقر دست یابد واز آن به بعد بیشتر اوقات خود را صرف ارتقاء سطح بینش و تفکّر و رسیدگى به ابعاد روحى و معنوى خویش نماید. امّا علیرغم حصول پیشرفت‏هاى بسیار عظیم در عرصه‏هاى علوم و صنایع نه تنها این آرزو به حقیقت نپیوست، بلکه به مرور زمان بر اثر آشکار شدن نواقص موجود در بنیان‏هاى فکرى و جهت‏گیرى‏هاى عملى تمدن جدید روز به روز فقر و بى‏عدالتى و ناامنى در جهان، گسترش یافت و حتى فرصت رسیدگى به طبیعى‏ترین خواست‏هاى عاطفى و احساسى را از بین برد و در نهایت وقوع دو جنگ خانمان سوز جهانى، که از دست آوردهاى بسیار تلخ دوره جدید محسوب مى‏شود خط بطلانى بر تمامى امیدها وآرزوهایى که از تمدن جدید بود، کشیده شد.
 
 ب: دین ستیزى:
 از جمله ویژگى‏هاى تفکر حاکم بر نهضت رنسانس، دین‏ستیزى آن است، این امر تاحدّ زیادى ناشى از عملکرد غلط دست‏اندرکاران کلیسا بود. زیرا اولا: امور موهوم و خرافى را تحت عنوان اصول واحکام دینى بر مردم تحمیل مى‏کردند وثانیا: جهت حفظ موقعیت پوشالى خود، با دست آوردهاى علوم به مخالفت مى‏پرداختند. این نوع برخورد ارباب کلیسا، در دراز مدّت سبب ایجاد بدبینى عمومى نسبت به دین واحکام دینى شد و بعدها متولّیان وضع جدید به اشتباه، همه ادیان الهى را به مانند همان دینى که کلیسا مبلّغ آن بود تلقّى نمودند و در یک قضاوت نادرست با اصل دین و احکام دینى مخالفت کرده وآن را همانند افیون، عامل عقب ماندگى و بدبختى و مخالف علم و دانش قلمداد کردند و تا جایى که مى‏توانستند به تخریب و منزوى کردن آن پرداختند به گونه‏اى که در نهایت تنها در حدّ یک رفتار و سلیقه فردى امکان بروز ظهور به آن دادند و حقّ هرگونه دخالت در امور سیاسى و اجتماعى را از دین سلب کردند به عبارت بهتر آن را تبدیل به یک سلسله آداب فردى در محدوده ساختمان کلیسا و… کردند. پرواضح است این کار به اساس اخلاق و سلامتى روان و آرامش فکرى مردم خسارت جبران ناپذیرى را وارد ساخت که وضعیت نابسامان اخلاقى و فرهنگى و ناامنى اجتماعى و همینطور شیوع روز افزون روحیه یأس و ناامیدى و بروز انواع بیمارى‏هاى روانى و به دنبال آن بالا رفتن آمار خودکشى و قتل و جنایت در جوامع به اصطلاح صنعتى و پیشرفته امروز، مؤیّد این مدعاست.
 
 ج – پیدایش ابزارهاى غفلت وسرگرمى جدید:
 یکى دیگر از دست آوردهاى تمدّن جدید، پیدایش ابزارهاى پیچیده رسانه‏اى است که در آنِ واحد حداقل دو رسالت بسیار خطرناک را برعهده دارند: از یک طرف به ترویج و تحکیم دیدگاه‏هاى تفکّر مادى جدید مى‏پردازند و از طرف دیگر به بهانه ایجاد سرگرمى، ضمن پرکردن اوقات باقیمانده انسان، امکان هرگونه رسیدگى به نیازهاى روحى و روانى را از بین مى‏برند و بر اساس یک سلسله نقشه‏ها و برنامه‏ریزى‏هاى دقیق، آنها را به سمت مسائلى مى‏کشانند که امور دینى و معنوى را به کلى فراموش نمایند.
 مجموعه این امور که متأسفانه امروزه تقریبا در تمامى جوامع، اعم از شرقى و غربى به شدّت در حال گسترش است، سبب پیدایش و رشد این بینش غلط و نادرست شده است که حلّ تمامى مشکلات انسان را در علوم تجربى و صنعت و تکنولوژى مى‏داند. در نتیجه کم‏کم در اغلب جوامع نسبت به مسائلى چون دعا و نیایش و توسل و سایر رهنمودهاى دینى و احکام و مقررات آن، نه تنها بى توجهى و بى تفاوتى نشان داده مى‏شود، بلکه با اکثر آداب واحکامِ حرکت آفرین و حیات بخش آن و مخصوصا با آن قسمت‏هایى از تعالیم ادیان که مانع تحقق اهداف شوم غارتگران بیگانه مى‏شوند، توسط مزدوران داخلى استعمارگران و حکّام وابسته، با ترفندهاى گوناگون مقابله مى‏گردد که این امر در دراز مدّت کیان و استقلال همه جانبه تمام جوامع دینى را با خطر روبرو مى‏سازد.
 با این همه، پیروان صدیق و مخلص و شجاع ادیان الهى در سخت‏ترین شرایط هم حاضر نشدند، کوچکترین مقررات دینى را نادیده بگیرند و با تحمّل سخت‏ترین مشکلات، همواره نسبت به حفظ واجراى ارزش‏هاى دینى با تمام وجود تلاش کردند. این دسته از مردم اختصاص به گروه خاصى از جامعه نداشت و در میان همه اقشار به این قبیل افراد بر مى‏خوریم. وقتى سرگذشت و تاریخ زندگى این گونه از شخصیت‏ها را در جامعه اسلامى‏مورد مطالعه قرار مى‏دهیم به خوبى روشن مى‏شود که این افراد، همانطور که در پایبندى به اصول اساسى اسلام و تلاش براى حاکمیّت همه جانبه ارزش‏هاى دین متحمل زحمات فراوانى شده‏اند، به همان نسبت نیز در راستاى عمل به آداب و مقررات و وظایف فردى و رهنمودهاى فرعى اسلام نیز سعى و تلاش نموده‏اند. این افراد اگر در موردى از خود تعلّل و مقاومتى نشان داده‏اند، به خاطر تحقیق و دقت در شناخت هر چه بیشتر امور بوده است. لذا پس از تحصیل معرفت، به دور از هر گونه رفتارهاى روشن فکر مآبانه و بهانه تراشى‏هاى بى مورد در مقابل آن حقیقت، کمال خضوع و فروتنى را از خود نشان داده‏اند.
 در هر حال وقتى انسان تاریخ علماى جامعه اسلامى را مطالعه مى‏کند، به حکایت‏هاى زیادى درباره «عریضه نویسى» بر مى‏خورد، که آنها در موارد مختلفى با هدف توسل به ائمه اطهارعلیهم السّلام  به ویژه استمداد از حضرت بقیه اللّه الاعظم‏علیه السلام  به این کار اقدام مى‏نموده‏اند و از این طریق به برکت عنایت‏هاى خاص اهل بیت‏علیهم السّلام بسیارى از مشکلات فردى و اجتماعى افراد و جامعه اسلامى برطرف مى‏شد.
 در اینجا چند نمونه از این حکایات، به نحو اختصار بیان مى‏شود، بدان امید که این کار سبب آشنایى بیشتر با یکى دیگر از ابعاد وجودى ائمه معصومین‏علیهم السّلام شده وبیش از پیش زمینه را براى ایمان به امدادهاى غیبى فراهم سازد.
 
حکایات عریضه نویسى
1.  حکایت میرزا محمّد حسین نائینى
مرحوم محدّث نورى در کتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسین نائینى اصفهانى چنین نقل کرده است:
 برادرم میرزا محمد سعید در سال (۱۲۸۵ق) از ناحیه پا، احساس درد شدیدى کرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبیبى به نام میرزا احمد نائینى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرک پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نکشید که زخم‏هاى زیادى علاوه بر پاها در میان دو کتف او پیدا شد. درد و خونریزى آن زخم‏ها، محمد سعید را هر روز بیش از پیش ناتوان و ضعیف و لاغرتر مى‏ساخت و معالجات طبیب جز افزایش درد و خونریزى و سرایت زخم‏ها به قسمت‏هاى دیگر بدن نتیجه دیگرى در پى نداشت.
 روزى خبر آوردند یک طبیب بسیار ماهرى به نام میرزا یوسف در یکى از روستاى اطراف ساکن است که در درمان بسیارى از مریضى‏هاى صعب العلاج مهارت زیادى از خود نشان داده است. پدرم کسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بیاورند. وقتى او به طور کامل برادرم را معاینه کرد، مدتى ساکت شد و به فکر فرو رفت، یادم هست در یک فرصتى که پدرم از اطاق بیرون رفته بود، به گونه‏اى که من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به یکى از دایى‏هایم که با ما زندگى مى‏کرد گفت. فهمیدم که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده است و به دایى‏ام مى‏گوید: هر چه زحمت کشیده شود بى فایده است. منتهى دایى‏ام تلاش مى‏کرد تا طبیب با پدرم به گونه‏اى موضوع را مطرح کند که باعث ناراحتى او نشود.
 وقتى پدرم جهت اطلاع از نتایج معاینات دکتر دوباره به اتاق برگشت، میرزا یوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (که مبلغ بسیار زیادى بود) مى‏گیرم، آن وقت معالجه را شروع مى‏کنم. کاملا معلوم بود که هدف او از چنین پیشنهادى منصرف کردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلکه براى خیلى‏ها در آن زمان و شرایط تهیه چنان پولى غیر ممکن بود.
 لذا پس از بحث‏هاى زیاد، پدرم گفت: براى من امکان تهیه این پول مقدور نیست. در نتیجه طبیب هم از این فرصت استفاده کرده فورا منزل ما را ترک نمود.
 بعد معلوم شد که والدینم همان موقع متوجه شده بودند که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده و درخواست آن پول کلان، بهانه‏اى بیش نبوده است.
 من یک دایى دیگر به نام میرزا ابوطالب داشتم که زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارى‏ها ومشکلات به او مراجعه مى‏کردند، او هرگاه عریضه به حضرت بقیهاللّه‏علیه السلام  مى‏نوشت ونتایجى به دست مى‏آمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دایى ابوطالب رفت واز او خواهش کرد تا براى شفاى محمد سعید عریضه‏اى بنویسد.
 عصر روز جمعه‏اى بود که دایى‏ام عریضه را نوشت. مادرم آن را از او تحویل گرفت و همان موقع به همراه برادرم کنار چاهى که در بیرون روستا بود رفتند و در حالى که به شدّت گریه مى‏کردند، عریضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از این ماجرا نگذشته بود که من در خواب دیدم سه نفر سواره با همان اوصافى که در حکایت تشرّف اسماعیل هرقلى  [۶]نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مى‏آیند. وقتى آنها را دیدم یک مرتبه به یاد جریان اسماعیل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏علیه السلام هستند که آمده‏اند برادرم محمّد سعید را شفا دهند.
 وقتى آن سه نفر به نزدیکى خانه ما رسیدند، همگى از اسب پیاده شدند و درست به همان اطاقى که برادرم در آن خوابیده بود داخل شدند. همان کسى را که من فکر مى‏کردم خود حضرت‏علیه السلام  هستند نزدیک برادرم رفتند و نیزه‏اى را که در دست داشتند روى کتف «محمد سعید» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائیت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.
 من در آن حال متوجّه شدم که منظور آن حضرت، دایى على‏اکبرم است که خیلى وقت پیش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخیر کردن، همه خانواده نگرانش بودند.
 محمد سعید اطاعت امر کرد و در نهایت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله به سوى در رفت تا از دایى على اکبر استقبال کند.
 در این لحظه از خواب بیدار شدم و درست به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که صبح شده است ولى هیچ یک از اهل خانه براى نماز صبح بیدار نشده‏اند. بلافاصله یاد خوابى که دیده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به نزدیک برادرم رساندم و او را بیدار کردم و به او گفتم: محمد سعید! محمد سعید! بلندشو آقا امام زمان‏علیه السلام  تو را شفا دادند.
 سپس بدون معطلى او را گرفتم و از زمین بلندش کردم.
 در اثر سر و صداى من مادرم از خواب بیدار شد، وقتى دید که محمد سعید را بیدار کرده‏ام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى که داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى کم شده بود، چرا بیدارش کردى؟!
 گفتم: مادر! امام‏علیه السلام  محمد سعید را شفا دادند.
 مادرم از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتى؟
 خواستم تا حرفم را تکرار کنم، که دیدم محمد سعید شروع به راه رفتن کرد، و مثل اینکه اصلا هیچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با صداى بلند شروع به گریه کردن نمود و همه اهل خانه بإ  صداى او از خواب بیدار شدند و به دنبال آن طولى نکشید همه اهالى روستا از اتفاقى که افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى دیدن محمد سعید به خانه ما مى‏رساندند.
 بحمد للّه امام زمان‏علیه السلام  به عریضه وتوسل مادرم عنایت کرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مریضى دیده نشد. و چند روز بعد هم دایى على اکبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به لطف حضرت حجه بن الحسن‏علیه السلام  کامل‏تر شد. ۱
2ـ حکایت سید محمد جبل عاملی
 مرحوم نورى مى‏نویسد: عالم متّقى مرحوم سید محمد جبل عاملى از اهالى قریه جب شلیت، از ترس حاکمان ستم پیشه و ظالم آن منطقه، که قصد داشتند سید را وادار کنند به نیروهاى نظامى آنها بپیوندد، بطور مخفیانه با دست خالى از جبل عامل خارج مى‏شود و پس از تحمّل سختى‏ها، خود را به نجف اشرف مى‏رساند و مجاور حرم حضرت امیرالمؤمنین على‏علیه السلام زندگى ساده و فقیرانه‏اى را شروع مى‏کند. شرایط آن زمان به گونه‏اى بوده است که تقریبا اکثر مردم حتى در تأمین مایحتاج روزانه خود دچار مشکل بوده‏اند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بدیهى است که امثال سید محمّد که با دست خالى مجبور به ترک وطن مى‏شوند و در عین حال به جهت عفیف و با حیا بودن راضى نمى‏شوند که کسى متوجّه تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زیادترى را متحمل گردند. در چنین شرایطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سیّد محمّد مجبور بود چندین روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراکى را براى خوردن تهیه نماید، بر اثر تکرار این وضع سیّد هر چه فکر مى‏کند هیچ راهى به نظرش نمى‏رسد. ناگهان به ذهنش خطور مى‏کند که عریضه‏اى به حضرت حجه بن الحسن المهدى‏علیه السلام بنویسد و از آن حضرت درخواست کمک و حلّ مشکل نماید. در موقع نوشتن عریضه بنا را بر این مى‏گذارد که چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونه‏اى کنترل کند که کوچک‏ترین خلاف شرعى را مرتکب نشود، تا به واسطه این کار مورد عنایت امام زمان‏علیه السلام  قرار گیرد.
 ضمنا عهد مى‏کند درخواست خود را هر روز صبح روى کاغذى بنویسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن که کسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى که در عریضه‏نویسى وارد شده است آن را در آب جارى یا چاهى بیندازد.
 سیّد این کار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مى‏دهد منتهى در روز آخر وقتى نتیجه‏اى نمى‏بیند با ناراحتى خاصّى بر مى‏گردد. در وسط راه متوجه مى‏شود که کسى از پشت سر مى‏آید. وقتى سیّد بر مى‏گردد و به پشت سر خود نگاه مى‏کند مى‏بیند یک مرد عربى در چند قدمى او مى‏آید. وقتى به سید نزدیکتر مى‏شود سلام مى‏کند و پس از احوالپرسى مختصر، از سیّد سؤال مى‏کند: سیّد محمّد! مگر چه مشکلى دارى که سى و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اینجا مى‏رسانى و عریضه‏اى را که همراه مى‏آورى به آب مى‏اندازى و سپس بر مى‏گردى؟ آیا فکر مى‏کنى که امام تو از حاجت و مشکل تو اطلاعى ندارد؟!
 سید محمّد مى‏گوید: من در حالى که از حرفهاى آن عرب جوان تعجب کرده بودم با خود گفتم: این آقا کیست که مرا با اسم شناخت؟ در حالى که من تاکنون او را در جایى ندیده‏ام.
 ثانیا: او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مى‏کند، و حال آنکه ازاهالى جبل عامل کسى این‏گونه لباس نمى‏پوشد و قطعا او از جبل عاملى‏هاى ساکن نجف هم نیست چون من همه آنها را مى‏شناسم.
ثالثا: من در طى این سى و نه روز که صبح زود از شهر خارج مى‏شدم، همواره مواظب بودم که کسى متوجه من نشود، پس این آقا چگونه خبر دار شده است که سى و نه روز است من این کار را تکرار مى‏کنم؟!
 همین‏طور که با آن مرد عرب به طرف شهر مى‏آمدیم من به این مطالب فکر مى‏کردم، ناگهان با خودم گفتم: یعنى ممکن است که من این توفیق را پیدا کرده و به زیارت حضرت ولى عصرعلیه السلام  نائل آیم؟!
 از آنجایى که قبلا درباره اوصاف وشمایل آن حضرت چیزهایى شنیده بودم، تصمیم گرفتم ببینم آیا از آن نشانه‏ها در این عرب جوان اثرى وجود دارد یا نه؟ این بود که در صدد برآمدم تا با او مصافحه کنم، لذا دستم را به طرف او دراز کردم ومتقابلا آن جوان هم دست مبارکش را پیش آورد، وقتى باهم مصافحه کردیم، مطمئن شدم که او همان عزیزى است که همه مشتاق زیارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا  دست مبارکش را ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مبارکش بیندارم ولى وقتى با تمام وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مبارکشان برسانم، بلافاصله ناپدید شد و مرا در حسرت دیدار دوباره‏اش گذاشت و گر چه بعدها آن مشکل فقر از من برطرف شد، ولى هیچ وقت حسرت دیدارى دوباره، به پایان نرسید.  ۲
 ۳-  دو حکایت از آیه اللّه سید کاظم قزوینى
 یکى از فضلاى حوزه علمیه قم مى‏گوید در آخر ماه شوال (۱۴۱۱ه’.ق ) به خدمت آیه اللّه سید کاظم قزوینى؛   رسیدم واز ایشان درباره توجهات وعنایات امام زمان‏علیه السلام  در دوره غیبت سؤال کردم، ایشان دو حکایت در مورد عریضه‏نویسى را که براى خودشان پیش آمده بود متذکر شدند، که در اینجا با کمى تصرّف وتلخیص آن دو حکایت را مى‏آوریم:
 
 حکایت اول:
 آیه اللّه قزوینى در حالى که معلوم بود از یادآورى آن جریان بسیار متأثر شده بودند فرمودند: در سال  ۱۳۹۲ه .ق که توفیق مجاورت حائر حسینى‏علیه السلام  را داشتم، از طرف یکى از مراجع معظم، امر رسیدگى به امور شهریه طلاب به عهده من گذارده شد.
 در یکى از ماه‏ها که شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم که براى پرداخت شهریه طلاب پولى وجود ندارد و تقریبا حدود هزار دینار لازم بود تا شهریه طلاب پرداخته شود، به فکر افتادم که این پول را از کجا تهیه کنم؟ هرچه بررسى کردم، دیدم به هیچ وجه امکان تهیه آن مقدار پول در آن شرایط برایم میسّر نیست و در ضمن از چنان پشتوانه واعتبارى هم برخوردار نبودم که کسى آن پول را به من قرض بدهد. بعد از مدّت‏ها فکر کردن به یاد امام زمان‏علیه السلام  افتادم، عریضه‏اى به محضر مبارک حضرت ولى‏عصر -سلام اللّه علیه- به این مضمون نوشتم:
 «اگر داستان آیه اللّه العظمى مرحوم سید مهدى بحرالعلوم (سید مهدى بحر العلوم) در مکّه معظمه صحت دارد عنایتى بفرمایید، این پول را حواله کنید تا بتوانیم مشکل طلاب را برطرف نماییم». سپس در همان شب عریضه را در ضریح مقدّس اباعبداللّه الحسین‏علیه السلام  انداختم.
 صبح زود، بین الطلوعین بود که دیدم کسى درِ منزل را مى‏زند، وقتى در را باز کردم، دیدم شخصى از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف کرده او را وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خوردیم، وقتى سفره صبحانه جمع شد، ایشان آماده خداحافظى گشت. خواستم که او را بدرقه نمایم، او پولى را از جیب خود در آورده وبه من داد و گفت:
 این پول را هر کجا که لازم مى‏دانید صرف کنید.
 من وقتى وضع را به این منوال دیدم، حالت بسیار عجیبى به من دست داد، ولى بهر زحمتى که بود خودم را کنترل کردم تا او از در خانه بیرون رفت. آنگاه بى‏اختیار در حالى که اشک مجالم نمى‏داد خطاب به امید عالمیان عرض کردم:
 «آقا جان! آن قدر بزرگوارى فرمودید که نگذاشتید حتى آفتاب طلوع کند؟». 

 عریضه نویسی
سید صادق سید نژاد
انتشارات مسجد مقدس جمکران
 
1  عبقرى حسان، ج  ۲ص ۱۹۸
 
2 مفاتیح الجنان، ص  ۷۶۵ بحار الانوار، ج  ۹۱ص  ۲۳۵و ۲۳۶
 
3   منتهى الآمال، ص  ۳۳۴

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا