علي قهرماني
احد، زخمهاي عميقاش را با خاطراتي تلخ همراه آورد. 72 تن از ياران پيامبر با قافله شهيدان رفتند و بسیاری با زخمهايي کاری ماندند. علی(ع) در ستيز با كفر سپر نداشت، خود سپر شد براي جان رسول خدا. یادگار علي از احد بیش از 80 جراحت بود. صورت ماه پیامبر(ص) نيز زخم برداشت. خون نميايستاد. فاطمه كه پرستار شد، دل پدر با شادي ضربان گرفت. فاطمه، حصیری را سوزاند و خاکسترش را روی زخم ریخت. خون بند آمد. از اين پس كار مراقبت از پدر شروع شده بود.*
* انساب الاشراف، ج 1، ص 324.
*
دستي بر دسداس داشت براي آسياب كردن گندم، و دستي ديگر براي در آغوش كشيدن فرزند و شيردادن به او.
در گرماي سوزان عربستان، پوششاش جز لباسي خشن از پشم شتر نبود؛ دختر بهترين خلق خدا.
پدر كه به ديدن فرزند آمد، كار فاطمه و لباس او را كه ديد، اشك در چشمانش نشست.
رو به دخترش فرمود «دخترم! تلخي دنيا را در برابر شيريني آخرت تحمل كن؛ چراكه خداوند فرموده: آنقدر به شما خواهم بخشيد تا راضي شويد.»*
* برگزيده تفسير نمونه، ج 5، ص 523.
*
ايراني بود و فارسيزبان. سلمان صدايش ميزدند؛ سلمان فارسي. عمري بلند داشت. سفر بسيار رفته بود. ديده بود زندگي مجلل دختران و زنان پادشاهان ايران و روم را. از سادهزيستي دختر پيامبر خدا(ص) تعجب ميكرد. باورش نميشد دختر بالامقامترينِ پيامبران الهي، لباسي با 12 وصله آنهم از جنس ليفِ خرما بر تن كند. خاطرات سفرهايش را و حالا اين تعجب را به پيامبر(ص) گفت، و ايشان نيز به دخترشان.
پدرجان! اينكه تعجبي ندارد؛ در اين پنج سال زندگي با علي(ع) تنها زيراندازمان پوستين گوسفندي است كه روزها بر روي آن به حيوانات علوفه ميدهيم، و همان پوستين، زيراندازمان هنگامِ خواب است.*
* سفينهالبحار، ج 1، ص 571؛ بحارالانوار، ج 43، ص 88.
*
«بگو هيچ اجر و پاداشي در برابر ابلاغ رسالتم نميخواهم، مگر دوست داشتن و نيكي به نزديكانم…»
معناي آيه روشن بود؛ نيكي به خاندان و نزديكان پيامبر خاتم.
با اين حال از رسول خدا(ص) پرسيدند: نزديكان شما كه محبت آنها بر ما واجب است، چه كساني هستند؟
فرمود «علي و فاطمه و فرزندان فاطمه (س)» و اين كلام را سه بار تكرار كرد.*
* شواهر التزيل، حاكم حكاني، ج 2، ص 131؛ تفسير نمونه، ج 20، ص 410.
*
سائل پشت در بود. فاطمه(س) پوستين گوسفندي به او داد. آن را نخواست.
بانو هرچه جستوجو كرد، چيز ارزشمند ديگري نيافت براي احسان، گردنبندش را باز كرد و به مستمند بخشيد.
سائل خشنود شد. بهسوي مسجد شتافت و رخداد آن روز را براي نمازگزاران گفت.
عمار، پيش پيامبر(ص) نشسته بود. از آن عرب خواست گردنبند را با يك اسب، يك دست لباس و قدري پول عوض كند.
عمار، گردنبند را همراه يك غلام به پيامبر(ص) هديه داد. حضرت نيز غلام و گردنبند را به فاطمه(س) بخشيد.
غلام، پيش بانو آمد و ماجرا را شرح داد.
حضرت صديقه(س) گردنبند را كه يادگاريِ دخترِ حمزه سيدالشهداء بود، باز گرفت و غلام را در راه خدا آزاد كرد.
غلام، مسرور بود و پر از لبخند ميگفت «چه گردنبند بابركتي! گرسنهاي را سير كرد. عرياني را پوشاند. فقيري را ثروت داد. بردهاي را آزاد كرد و بار ديگر به صاحب اصلياش بازگشت.»*
* بحارالانوار، ج 43، ص 53؛ جلاءالعيون، بشر، ج 1، ص 144.
*
«كه حاضر است اين غريبه را ميهمان كند؟»
كسي به سؤال رسول خدا(ص) جواب نداد. در مدينه، فقر همهگير شده بود؛ مهاجر، داراييهايش را در مكه گذاشته بود، و انصار هم هرچه داشت با مهاجر تقسيم كرده بود.
مثل هميشه دست با كرامت علي(ع) بود كه بهياري پيامبر(ص) آمد.
«كه حاضر است اين غريبه را ميهمان كند؟»
يك نفر ميزبان شد.
در خانه به همسرش گفت:
اي دختر رسول خدا آيا غذايي در منزل هست؟
ـ اندازه خوراك يك كودك
كودكان، گرسنه خوابيدند تا غذاي مهمان فراهم باشد.
فرداي آن روز، ديدار پيامبر(ص) و علي(ع) با يك مژده بزرگ براي ميزبان مهربان همراه بود.
عليجان! اين كارتان ملائك الهي را به تعجب واداشت و اين آيه در حق شما نازل شد:
«هرچند به چيزي نيازمند باشند باز ديگران را بر خويش در آن مقدم ميدارند».*
* حشر، 9؛ بحارالانوار، ج 41، ص 28.
*
برخي پيامبر را به اسم صدا ميزدند. بعضي با فرياد، دستهاي دور از ادب و…؛ جاهليت رفته بود اما فرزندانش نه.
آيه نازل شد. دستور رسيد كه همه بايد پيامبر را با القابي چون رسولِ پروردگار و نبيِّ خدا بخوانند.
فاطمه(س) كه نزد پدر آمد. صدا زد: اي رسول خدا(ص)!
پدر ساكت ماند.
ـ اي رسول خدا! اي نبي پروردگار!
و پدر باز ساكت بود.
پيامبر ولي آرام لب به سخن گشود: دخترم فاطمهجان! اين آيه در حق تو و اهل خانه تو نيامده، تو از من هستي و من از تو.*
پيامبر (ص) دوست داشت كه دخترش او را بابا صدا كند.
* سفينهالبحار، ج 2، ص 374.
*
قصهِ تلخ هجران بود و روايت كوچ عزيزترين انسان. داغ، عظيم بود و اشك، كمترين مرهم.
ناگهان در ميان گريهها، تبسمي شكُفت.
گريهها آشكار بود، رازي نداشت اما آن تبسم و آن لبخند چرا.
_ پدرم فرمود: تو اولين كسي هستي كه از خاندانم به من پيوند ميخوري.
ياد مرگ و ملاقات نزديك رسول مهر، آرامبخش مصيبتهاي مادر سادات شد.*
* كشفالغمه، ج 2، ص 8.
*
مهاجر و انصار پشت در نشسته بودند.
زن از اين جماعت چندرنگ گله داشت و از سكوت سردشان كه حقيقت را به قربانگاه ميفرستاد، شكايت.
خروشي مقدس بود اما آرام، لبها را به ثناي خدا و درود بر پيامبرش گشود:
به خداوند سوگند شب را به صبح نرساندم، مگر اينكه از دنياي ظالمانه شما بيزارم و بر مردنماهايتان خشمگين.
چه زشت است كُندي شمشيرها در برابر بيداد و ستم!
چه ناپسند است شوخي گرفتن سرنوشت دين و جامعه!
چه ناگوار است سر به سنگ خارا زدن و كار بيحاصل كردن!
و چه دردناك، تباهي عقيدهها، انحراف انديشهها و سستي ارادهها!*
* نسيم بهشت، ص 286.
*
آمد و زل زد به چشمهاي غمگين بانوي خانه.
بانو! كدام اندوه، دامنگير روح شماست؟ چه چيز پريشانتان كرده است؟
_ در تمام زندگي خواستهام و كوشيدهام چشم نامحرمي به من ننگرد. حالا در اين روزهاي آخر، نگران نگاههايي هستم كه بر جنازهام ميافتد.
بانو كه تعجب را در چشمهاي اسماء خوانده بود و تحيرش را ادامه داد:
اين تابوتهاي مرسوم، پوشيده نيست. هرچند روي جنازه را پارچه ميكشند، اما حجم بدن در برابر ديدِ نامحرمهاست.
اسماء خاطرههاي دورش را مرور كرد:
در سرزمين مادريام تابوتي ديدهام كه ديواره دارد، آنگونه كه اندام، پوشيده از نگاه ديگران است.
به اسماء گفت يكي از آن تابوتها را برايش بسازند.
تابوت را كه ساختند، فاطمه(س) سراسر رضايت شد. آنقدر كه هيچكس بانو را از هنگام رحلت پدر تا آن روز آنگونه خوشحال نديده بود.*
* جلاءالعيون، ج 1، ص 217؛ كنزالعمال، ج 12، ص 686.
*
باران بود بالاي سر زهرا(س).
بانو كه چشم گشود. نگاهش كه به نگاه علي(ع) گره خورد، چشمان زيباي او هم ابري شد.
ـ فاطمهجان! تو چرا گريه ميكني؟! قرار است دردنامه فراق را براي من بنويسند.
ـ عليجان! براي غم خودم نميگريم؛
اشكهاي من براي توست و آنهمه مصيبت، آن همه رنج و آن انبوه سختي كه در پيش داري. براي مظلوميت تو گريه ميكنم و آنوقت كه زهرا در كنارت نيست تا ياريات كند.*
*منهاج البيان، ص 506.
مجله آشنا، شماره 239، صفحات 17-14.