یکی از دردهای اجتماع امروزه، وجود افراد هرزه و بی بندبار در خیابان ها، چهارراه ها، پارک ها و … است. آنان با گفتن حرف های زشت به دختران و زنان، امنیت روانی جامعه را دچار بحران می سازند. تاسف بارتر این است که گاه این هرزگی را به جایی می رسانند که دنبال ناموس خود می افتند و از او تقاضای نامشروع می کنند و بعد از کشف حقیقت، هاله ای از شرم و حیا وجود آنان را احاطه می کند؛ وقایع تلخ و شرم آوری که قلم از ذکر آن شرم دارد و برای رعایت عفت قلم و کلام از ذکر آن صرف نظر می کنیم. به قول شاعر:
من از مفصل این نکته مجملی گفتم
پرویز جوان ۲۰ ساله شوشتری که برای خرید وسایل خانه به بازار رفته بود، اجناس خریداری شده را پشت در گذاشت و زنگ خانه را به صدا در آورد. وقتی پدر پرویز در را باز کرد، زنبیل را پشت در دید ولی از پرویز خبری نبود. او زنبیل را به خانه برد. مادر پرویز وقتی اجناس خریداری شده را از داخل زنبیل بیرون می آورد، نامه ای توجهش را به خود جلب کرد. پرویز خطاب به پدر و مادرش نوشته بود: از شدت خجالت دیگر به خانه نخواهد آمد. واقعه چنین بود که پرویز هنگامی که از خرید به منزل می گشت ناگهان متوجه دختری خوش اندام چادری شد که از حمام محله بیرون آمد و توی کوچه به راه افتاد. پرویز ناگهان قدم هایش را تند کرد تا به یک قدمی دخترک رسید و در حالی که تماشای پیچ و تاب اندام دختر او را از خود بی خود کرده بود دست انداخت تا چادر دختر را از سرش بکشد و در همین لحظه متلک بسیار رکیکی نثار دختر کرد. دخترک ناگهان به عصبانیت برگشت و یک سیلی محکم به گوش پرویز زد و در همین لحظه ناگهان هر دو بر جای خود میخکوب شدند، چون دختری که از حمام به طرف خانه می رفت عصمت، خواهر پرویز، بود.
مجمل
- فروردین 4, 1392
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 151 نفر
- برچسب ها : پرویز جوان, جوان, خجالت, خواهر, داستان ها و حکمت ها, شوشتری, عاشقانه و عالمانه, مشاوره
اشتراک گذاری این صفحه در :
طرز تهیه اسنک مرغ یا بوقلمون
۱۴۰۴/۱۱/۲۳
خاطرات یک بانوی رزمنده
۱۴۰۴/۱۱/۲۲
عسل گندم سیاه و فواید آن
۱۴۰۴/۱۱/۲۱
حرکتی در راستای جهان تبیین
۱۴۰۴/۱۱/۲۱
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰
نمونه اي از آثار اخروي دعاي پدر و مادر
۱۴۰۴/۰۷/۰۵