تو به نور نگاه می کنی و من کنارت نشسته ام . دستانت گرم نیست خیره شده ای و نور تا ته مردمکان سیاهت را رنگ کرده است .
اشک هم گرمایی ندارد . دستم را با گوشه روسری پاک می کنم، سبز کمرنگ توی زرد و یشمی گم می شود با دستت صورتم را می پوشانم و انگشت اشاره ات را روی امتداد ابرویم می کشم . دستت را می لرزانم ، انگشتت را پایین تر می آورم، انگار لبم را نقاشی کنی و آهسته می بوسمش . دستت را می آورم تا روی گردنم و می گذارم دست سردت روی قلبم بنشیند .
پرستارداد می زند . خط های سبز مانیتور بالای سرت اوج می گیرند و فرود می آیند . نمی فهمم چه می گوید . زیربازویم را می گیرد . هنوز از زمین بلندم نکرده است . صورتم را کنار صورتت می آورم . نفست گرم نیست . گونه ات را می بوسم ، طوری که اگر خواب هم بودی، بیدار نمی شدی . می گویم، اکبر این همان لباس سبزی است که خریدی تا راضی شوم ۴۵ روز بروی منطقه و برگردی ، حالا ۴ هزار و ۵۰۰ روز گذشته است . هنوز منتظرم که برگردی اما تو به نور خیره شده ای .
حمید باباوند
هنوز منتظرم
- آذر 8, 1391
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 203 نفر
- برچسب ها : اشعار و متون ادبی, عاشقانه و عالمانه, کتاب, هنوز منتظرم
اشتراک گذاری این صفحه در :
بد نیست درباره ی لباس محرم بدانید!
۱۴۰۵/۰۳/۲۴
علت کاهش وزن ناخواسته چیست؟
۱۴۰۵/۰۳/۲۳
معرفی ۳۳ نوع دمنوش گیاهی
۱۴۰۵/۰۳/۲۲
نامگذاری فرزند
۱۴۰۵/۰۳/۲۱
جلوههای بهار در آیات قرآن و شعر بزرگان
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰