پادشاهی به داراالمجانینی رفت و در آنجا دیوانگان را تماشا میکرد.در میان آنها جوان خوش سیمایی را یافت که به هیچ وجه علائم جنون در وی مشهود نبود.پادشاه از وی سؤالاتی کرد و جوابهای مناسب شنید.دیوانه به پادشاه گفت:((حالا من از شما یک سؤال می کنم.))
پادشاه گفت:((بسیار خوب))
دیوانه پرسید:((وقتی انسان میخوابد لذت خواب را در چه وقت احساس میکند؟))
پادشاه کمی فکر کرد و گفت:((وقتی خوابیده است.))
دیوانه گفت:((در خواب حس اینکه لذت را بچشد ندارد!))
پادشاه گفت:((قبل از خواب رفتن.))
دیوانه گفت:((آن وقت هنوز لذت حاصل نشده است تا بتوان آن را چشید!))
پادشاه گفت:بعد از خواب موقعی که بیدار میشود.))
دیوانه گفت:((وقتی که زمان لذت گذشته است چطور میتوان آن را احساس کرد؟!))
در این بین برای پادشاه که زیاد معتاد به خوردن شراب بود شراب آوردند.پادشاه گفت:این دیوانه بهتر از اکثر عقلا حرف زد حق او این است که با من شراب بخورد.))حکم داد گیلاسی شراب به او بدهند.دیوانه به پادشاه گفت:((شما شراب میخورید تا مثل من شوید من بخورم تا مثل که شوم؟!))
پادشاه متنبه شد و از آن روز به بعد دیگر شراب ننوشید.
پادشاه و دیوانه
- شهریور 16, 1392
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 192 نفر
- برچسب ها : پادشاه, داستان ها و حکمت ها, دیوانه, شراب, عاشقانه و عالمانه, عقل
اشتراک گذاری این صفحه در :
نامگذاری فرزند
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
پنج شاخص انقلابیگری، انقلابی بودن و انقلابی ماندن
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
دختر یا پسر؟
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
ازدواج از دیدگاه اسلام
۱۴۰۴/۱۱/۱۴
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰
نمونه اي از آثار اخروي دعاي پدر و مادر
۱۴۰۴/۰۷/۰۵