گروه‌های فشار اسرائیل در امریکا

گروه‌هاي فشار اسرائيل در امريکا

سال ۱۹۹۱ بود و نوآم چامسکی تازه سخنرانی خود را در دانشگاه برکلی درباره درگیری بین اسرائیل و فلسطینیان به پایان رسانده بود و در حال پاسخگویی به پرسش‌های مخاطبان بود. یک عرب امریکایی از او خواست تا موضع خود را در قبال تأثیر گروه‌های فشار اسرائیل در آمریکا عنوان کند.
چامسکی پاسخ داد که درباره شهرت این گروه فشار کمی غلو شده است و مانند گروه‌های فشار دیگر هنگامی قوی و تأثیرگذار است که موضع آن در راستای موضع نخبگانی باشد که خط‌مشی امریکا را در واشنگتن تعیین می‌کنند. قبل از آن در عصر همان روز او عنوان داشته بود که اسرائیل ژاندارم آمریکا در منطقه خاورمیانه است و این خدمات را از سوی آمریکا به عنوان پاداش در قبال این خدمت دریافت می‌دارد. این پاسخ چامسکی، تشویق‌های گرم مخاطبانی را به همراه داشت که بی‌شک از اینکه می‌دیدند یهودیان امریکا در قبال ظلم و ستم اسرائیلی‌ها به فلسطینیان (در چهارمین سال نخستین انتفاضه) از هر تقصیری مبرّا هستند، خوشحال بودند. آنچه بسیار ارزشمند است توضیح چامسکی است که تبیین کرده بود حمایت‌های اقتصادی و سیاسی آمریکا از اسرائیل در طول سال‌ها تقریباً تنها در همان گروه فشار اسرائیل خلاصه می‌شود و نه هیچ چیز دیگری.
البته نه کاملاً   هیچ چیز دیگری  ! در بین استثنائات، اکثریت قاطعی از کنگره و رسانه‌های گروه‌ها غالب (که بسیار ارزشمند است) و تقریباً کل جناح چپ آمریکا – مکتبی و آرمان‌گرا – قرار دارند که ظاهراً شامل سازمان‌هایی می‌شوند که در صف اول جنگ علیه حقوق فلسطینیان هستند.
و همین تلاقی افکار میان حامیان اسرائیل و جناح چپ است که به توضیح این ابهام که چرا بینش حمایت از فلسطین در ایالات متحده به شکست انجامید، کمک می‌کند.
موضع چامسکی درباره‌ گروه فشار، در واقع پیش از سخنرانی عصر آن روز در دانشگاه برکلی، شکل گرفته بود. او در کتاب مثلث سوم که در سال ۱۹۸۳ به چاپ رسید، با لحنی کاملاً زیرکانه گفته بود:
  ارتباط ویژه   را اغلب به فشارهای سیاسی داخلی، به ویژه تأثیرات جامعه‌ یهود آمریکا در زندگی سیاسی و عقیدتی نسبت می‌دهیم. در حالی‌که حقیقت چیز دیگری است…   دیدگاه حمایت از اسرائیل   را دست کم می‌گیرد… و نقش گروه‌های فشار در تصمیم‌گیری‌ها را بزرگ جلوه می‌دهد. (ص۱۳)
یک سال قبل، کنگره از اسرائیل به دلیل تهاجم ویرانگر به لبنان تقدیر کرده بود و میلیاردها دلار بودجه کشور را به ارتش اسرائیل اختصاص داد تا هزینه‌ای را که صرف خرید ادوات جنگ کرده بودند، جبران کند. چه میزان از این حمایت به قانون   حمایت از اسرائیل   مربوط می‌شد و چقدر از آن مدیون فشارهای گروه فشار اسرائیل بود. این سؤالی بود که در همان زمان باید از طریق جناح چپ پاسخ داده می‌شد، امّا نشد. و بعد از گذشت بیست سال، دیدگاه چامسکی همچنان   خرد برتر   است.
در سال ۲۰۰۱ میلادی، در نیمه‌ دومین انتفاضه، چامسکی اندکی فراتر رفت و گفت:   محکوم کردن جنایات اسرائیل در آمریکا کاملاً نکوهیده و مطرود است.   و عبارت جنگ آمریکا و اسرائیل با فلسطین، صحیح‌تر است و می‌توان آن را   با جنایات پیشین روسیه در اروپای غربی و جنایات گذشته‌ آمریکا در آمریکای مرکزی   مقایسه کرد. بعد، برای تأکید بیشتر بر این نکته، نوشت:   بالگردهای IDF همان بالگردهای آمریکایی هستند که خلبان‌های اسرائیلی دارند.  
پروفسور استفن زونس ـ که به نوعی طرفدار چامسکی است ـ نه تنها از یهودیان اسرائیل به خاطر اعمالشان سلب مسئولیت می‌کند، بلکه این یقین را به وجود می‌آورد که آن‌ها خود قربانی‌اند.
زونس درکتاب جدیدش انبار باروت که بسیاری، از جمله چامسکی آن را ستوده‌اند و درباره‌ خاورمیانه است، اعراب را   به دلیل سرزنش اسرائیل، صهیونیسم و یهود   متهم می‌کند. براساس نظر او، اسرائیلی‌ها را به ایفای این نقش مجبور کرده بودند، همان‌گونه که اعضای محله‌های یهودی‌نشین اروپای غربی به ارائه خدماتی از جمله جمع‌آوری مالیات واداشته شدند. آن‌ها صرفاً واسطه بودند؛ درست مثل واسطه‌هایی که بین اربابان فئودال و رعیت‌ها در روزگاران گذشته وجود داشتند.
در حقیقت، زونس می‌نویسد:   سیاست فعلی آمریکا با آن یهودستیزی تاریخی ارتباط دارد  . هر کس که به مقایسه‌ قدرت نسبی جمعیت یهود در قرن‌های گذشته و آنچه امروز در آمریکا مشاهده می‌کنیم، بپردازد، به مضحک بودن این جمله پی‌خواهد برد.
در حقیقت، قدرت یهود را عده‌ای از نویسندگان یهود در بوق و کرنا کرده‌اند؛ مثلاً جی. جی.گلدبرگ، سردبیر هفته‌نامه‌ یهودی   فوروارد   که کتابی به همین نام در سال ۱۹۹۶ نوشت. به هر حال، هر کوششی برای فهم این مطلب از یک نقطه‌نظر انتقادی شما را متهم به یهودستیزی می‌کند. همان‌گونه که بیل وکتی کریسشین در مقاله‌ خود در کنترپانچ (۲۵ ژانویه ۲۰۰۳) درباره‌ نقش حقه‌های جدید یهودیان جناح راست در طراحی سیاست آمریکا برای خاورمیانه، سخن گفته‌اند:
  هر کس جسارت این را داشته باشد که بگوید اقدامات اسرائیلی‌ها به تحریک سیاست‌های جنگ‌ طلبانه‌ دولت بوش منجر شده یا دخالت در آن بوده است، برچسب یهودستیزی خواهد خورد. تنها زمزمه‌ واژه‌   استیلا   به هر ترتیب که با اسرائیل در ارتباط باشد، کافی است؛ مثلاً   استیلای آمریکائی ـ اسرائیلی بر خاورمیانه   یا   تلاش آمریکا در کسب سلطه‌ جهانی و تضمین کردن امنیت برای دولت اسرائیل   یا بعضی از چپی‌ها که با جنگ علیه عراق مخالف بودند می‌گفتند که با این کار   پروتکل‌های بزرگان یهود   دوباره احیا خواهد شد ـ یک سند جعلی قدیمی که می‌گفت: در سلطه بر جهان، قوم یهود حرف اول را می‌زند.
این همان چیزی است که زونس از آن به عنوان مثالی یاد می‌کند در   یهودستیزی پنهان که با غلو کردن درباره‌ توان اقتصادی و سیاسی یهود، رواج یافته است.   و اینکه   اعتقاد به اینکه سیاست خارجی آمریکا آن‌قدر پلورالیستی است که گروه‌های فشار بتوانند بر آن تأثیرگذار باشند، کاملاً ساده‌لوحانه است.  
این نخستین بار است که یهودیان در رده‌های بالای هرم قدرت هستند؛ همان‌گونه که بنجامین گینس برگ در کتاب خود، آغوش منحوس: یهود و ایالات متحده، می‌گوید، هیچ‌گاه چنین که امروز هست، نبوده است. گینس برگ در آغاز کتاب می‌گوید:
  از سال ۱۹۶۰ تأثیر قابل ملاحظه‌ یهود بر اقتصاد، فرهنگ، اندیشه و سیاست آمریکا آغاز شد. یهودیان نقش عمده‌ای در اقتصاد آمریکا در دهه‌ ۸۰ ایفا کردند و در میان بهره‌برداران اصلی مدیریت مشارکتی آن دهه نام آن‌ها نیز به چشم می‌خورد. امروزه، اگرچه جمعیت یهود در آمریکا به سختی به ۲ درصد می‌رسد، نیمی از میلیاردهای آن یهودی هستند. گردانندگان اصلی سه شبکه‌ بزرگ تلویزیونی و چهار استودیوی بزرگ فیلم، صاحبان بزرگ‌ترین زنجیره مطبوعاتی و مطرح‌ترین روزنامه‌ ایالات متحده، نیویورک تایمز، یهودی هستند.  
این مطلب در سال ۱۹۹۳ نوشته شده است. امروزه پس از گذشت ده سال، یهودیان اسرائیلی ساکن آمریکا تأثیرات شگرفی در ایالات متحده دارند و قدرت تصمیم‌گیری در هر یک از مسائل فرهنگی و سیاسی به آنان اعطا شده است. این توطئه‌‌ای پنهان نیست. خوانندگان همیشگی بخش تجارت نیویورک تایمز ـ که از آمد و رفت غول‌های عظیم رسانه‌ای سخن می‌گوید ـ نیز به خوبی از آن آگاهند. آیا تمام این غول‌ها، افراطیان اسرائیلی هستند؟ نه لزوماً، اما وقتی یکی از رسانه‌های آمریکایی را با همتایان اروپایی‌ او در زمینه‌ انعکاس خبرهای جنگ اسرائیلی ـ فلسطین مقایسه می‌کنیم، جانبداری شدید رسانه‌های آمریکایی از اسرائیل کاملاً چشمگیر است.
این همان چیزی است که روزنامه‌نگار ملّی،   اریک آلترمن  ، آن را تصریح می‌کند:   اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها در دیدگاه‌های بنیادین خویش نسبت به مسئله اسرائیل ـ فلسطین تفاوت دارند؛ چه نخبگان و چه مردم عادی آنها. آمریکایی‌ها بیشتر برای اسرائیل دلسوزی می‌کنند و اروپایی‌ها، طرفدار فلسطینی‌ها هستند.  
موردی که تحلیل چامسکی به آن می‌افزاید این است که آمریکا بیش از اسرائیل سیاست تدافعی دارد؛ مثلاً اگر حمایت‌های آمریکا نبود، اسرائیل باید مدت‌ها پیش کرانه‌ غربی و غزه را ترک می‌کرد. در تحلیل چامسکی، توجه به این نکته ضروری است که هر دولت آمریکایی، به استثنای آیزنهاور، کوشیده است تا وضعیت اسرائیل در راستای سیاست‌های جهانی و منطقه‌ای آمریکا بهبود یابد. و این پدیده بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که چامسکی سعی در قبولاندن آن دارد. آگاهان داخلی، اعم از منتقدان و حامیان اسرائیل، جزئیات کشمکش‌های میان دولت‌های آمریکا و اسرائیل را فاش ساخته‌اند که البته در این تعارضات، همیشه اسرائیل به لطف گروه فشار داخلی‌اش، پیروز بوده است. اما چامسکی، تلاش‌های رؤسای جمهور آمریکا ـ که ریچارد نیکسون آغازگر آن بود ـ در مهار کردن توسعه‌طلبی اسرائیل، توقف سیطره‌ آن و وادارکردنش به عقب‌نشینی از سرزمین‌های اشغالی را، نادیده گرفته است.
  دول اسرائیلی … تمام نیروهای یهودیان آمریکایی را علیه آن‌ها بسیج کردند ـ که کنگره‌ و رسانه‌های جمعی را تا حد زیادی تحت سلطه داشتند ـ با ایجاد این تشکلّ عظیم، تمام رؤسای جمهوری (بزرگ و کوچک)، بازیکنان فوتبال و ستاره‌های سینما، یکی پس از دیگری به این جمع پیوستند.
جرالد فورد که از عملکرد اسرائیل در ترک سنا پس از جنگ ۱۹۷۳، ناراضی بود، نه تنها کمک‌های امریکا به اسرائیل را به مدت شش ماه به حال تعلیق درآورد، در نطقی که در مارس همان سال از سوی سخنگوی دولت ـ هنری کیسینجر ـ انجام گرفت، اعلام داشت، رابطه‌ آمریکا ـ اسرائیل باید بازنگری شود. پس از چند هفته، AIPAC (کمیته‌ منافع مشترک امریکا ـ اسرائیل) با تنظیم نامه‌ای با امضای ۷۶ سناتور، در آن حمایت خود از اسرائیل را اعلام کرده بودند. این نامه به کاخ سفید هم هشدار می‌داد که همین‌گونه اقدام کند.
زبان نامه خشن و لحن آن قلندرمآبانه بود. فورد به نارضایتی‌های خود خاتمه داد.
تنها کافی است که به ریاست جمهوری بوش نظری بیندازیم تا عین این پدیده را مشاهده کنیم. در سال ۱۹۹۱ (سال سخنرانی چامسکی در برکلی) نخست‌وزیر اسرائیل ـ اسحق شامیر ـ از بوش پدر، ده بیلیون دلار به عنوان قرض تقاضا کرد تا به ضمانت آمریکا، به امر اسکان مجدد یهودیان روسیه بپردازد.
چندی پیش از آن، آقای بوش از کنگره خواسته بود که مانع پرداخت ۶۵۰ میلیون دلاری شوند که قرار بود بابت توقف جنگ خلیج‌فارس به عنوان غرامت به اسرائیل بپردازند، اما وقتی دید ممکن است حق وتوی او نادیده انگاشته شود، تسلیم شد.
این بار بوش خطاب به شامیر گفت که اسرائیل تنها در صورتی تضمین خواهد کرد، که امر اسکان را متوقف کند و قول دهد که هیچیک از یهودیان روس را در کرانه‌ غربی سکنی ندهد.
شامیر نپذیرفت و از AIPAC خواست تا کنگره و کمیته‌ یهودیان امریکا را بسیج کند و به حمایت از اسرائیل بپردازد. نامه‌ای که AIPAC آن را تنظیم کرده بود، به امضای بیش از ۲۴۰ عضو مجلس نمایندگان رسید و در آن از بوش خواسته شده بود که با آن‌ها موافقت کند، در ضمن ۷۷ سناتور نیز در حمایت از قانون آن را امضاء کرده بودند.
در ۱۲ سپتامبر ۱۹۹۱، گروه‌های فشار یهودی به دولت واشنگتن فشار آوردند که بوش ضمن شرکت در کنفرانس خبری تلویزیونی، با لحنی اعتراض‌آمیز بگوید:   ۱۰۰۰ عضو گروه فشار یهود در رأس هرم کنگره امریکا، بر ضد من هستند!  
این جمله، به منزله‌ سنگ نبشته‌ گور او بود.
بعدها چامسکی با اشاره به بیانیه‌ بوش گفت که گروه فشار اسرائیل که این همه درباره‌ آن مبالغه می‌شود، یک   شیر کاغذی   بیش نیست. او در مجله‌   زی   نوشت که   سقوط و فروپاشی این گروه فشار، از یک چشم بر هم زدن هم آسانتر است.   و حقیقت هم چیزی جز این نبود.
روز بعد، تام داین ـ مدیر اجرایی AIPAC ـ ادعا کرد که   ۱۲ سپتامبر ۱۹۹۱، تا ابد به بدنامی شهره خواهد بود  . دیدگاه‌های مشابهی نیز از سوی رهبران یهود ابراز شد که بوش را به برانگیختن یهودستیزی متهم می‌کردند.
آنچه بیش از هر چیز اهمیت داشت این بود که حتی دوستانش در رسانه‌های گروهی مطرح کشور، ـ ویلیام سفایر، جورج ویل و چارلز کراسام ـ حتی به انتقاد از او می‌پرداختند، و به اقتصاد کشور و نحوه‌ کشورداری او هم ایراد گرفتند، و این سراشیبی سقوط بوش بود.
رأی یهودیان به بوش که در سال ۱۹۸۸، حدود ۳۸ درصد تخمین زده شده بود، به حدود ۱۲ درصد سقوط کرد. ضمن آنکه در تخمین‌ها کمتر از ۸ درصد برای آن لحاظ می‌کردند.
مخالفت بوش با ضمانت اقتصادی اسرائیل مشکلی بر مشکلات گروه فشار اسرائیل افزود. وقتی او در مارس ۱۹۹۰، نظر ناامیدکننده‌ خود را درباره‌ اسکان یهودیان در اورشلیم (بیت‌المقدس) شرقی ابراز داشت، AIPAC یورش خود را آغاز کرد (درست به وضوح حملاتی که در مسئله جنگ خلیج فارس به بوش کرده بود).
داین پس از نگارش مطلبی انتقادی در نیویورک تایمز، سخنرانی پرشوری را در کنفرانس رهبران جوان یهودیان آمریکا ایراد کرد. او با خطاب آنها با عنوان   برادران و خواهران  ، ‌گفت:   به خاطر داشته باشید که دوستان اسرائیلی در این شهر، رأس هرم کنگره‌ آمریکا را در اختیار دارند  . ماهها بعد با درخواست اسرائیل موافقت شد، اما آن هنگام بوش دیگر رئیس جمهور نبود.
اکنون کمی جلوتر بیاییم، به بهار گذشته که جورج بوش، با صراحت بسیار از نخست‌وزیر اسرائیل ـ آریل شارون ـ خواست که از جنین عقب‌نشینی کند و گفت   دیگر کافی است!   اما عقب‌نشینی بوش از مواضع خود پس از مخالفت شارون، تیتر تمام روزنامه‌های دنیا شد. چه اتفاقی افتاد؟ انتقادهای صریح از سوی حزب متعلق به بوش در کنگره و از سوی دوستان قدیمی پدرش در رسانه‌ها، گریبانگیر او شد. جورج ویل از طریق شبکه‌ دوبی، مصاحبه‌ای‌ با یاسر عرفات ترتیب داد و عرفات، بوش را به از دست دادن شفافیت اخلاقی متهم کرد. روز بعد، سفایر گفت که بوش وارد میدان مین بزرگی از اشتباهات شده است و   حامی نامطمئنی برای بقای اسرائیل است  .
جونیر نیز ظرف همان هفته، ادعا کرد که شارون   مرد صلح   است. به این ترتیب، آن‌گونه که روزنامه‌نگار معروف، رابرت فیسک و دیگران گفته‌اند، چنین به نظر می‌رسد که نطق‌های بوش را شارون می‌نویسد!
عده‌ای هم هستند که اعتقاد دارند، جورج‌ بوش و رئیس جمهورهای قبل از او، این نطق‌های آتشین انتقادی را تنها برای ظاهرسازی ایراد می‌کنند؛ برای فریب دنیا و به ویژه کشورهای عربی تا بگویند، آمریکا می‌تواند واسطه‌ قابل اعتمادی میان اسرائیلی‌ها و فلسطینیان باشد. اما باور این مطلب کمی دشوار است که تمام آن‌ها خود را به سادگی بازیچه قرار دادند تا بر سیاست‌های آمریکا سرپوش بگذارند.
سخنان استفن گرین قابل قبول‌تر است؛ کسی که کتاب او، جانبداری: روابط مخفیانه‌ امریکا با اسرائیلی‌های جنگ‌طلب، نخستین آرشیو وزارت امور خارجه‌ امریکا، در ارتباط با روابط آمریکا ـ اسرائیل بود. گرین درباره‌ دولت آیزنهاور در سال ۱۹۴۸ می‌نویسد،   اسرائیل و دوستان اسرائیل در آمریکا، سیاست آمریکا در منطقه را تعریف می‌کردند. رؤسای جمهور آمریکا (در درجات مختلف اقتدار) تنها ابزار اجرای آن سیاست و انطباق آن با مسائل تاکتیکی بودند  .
شاید اغراق باشد اما سناتور سابق امریکایی ـ جیمز ابورزک ـ در ژوئن گذشته سخنان گرین را در سخنرانی خود در مقابل کمیته‌ عرب ـ آمریکایی ضدتبعیض، تأیید کرد:
  این وضعیت امروز سیاست آمریکاست. قدرت مالی گروه فشار اسرائیل آن‌قدر هست که ما سناتورها و نمایندگان امریکا را وادار کند در برابر اسرائیل و گروه فشار امریکایی‌اش سرتعظیم فرود آوریم.  
  اشتباه نکنید! رأ‌ی‌ها و تعظیم‌ها هیچ ربطی به عشق قانونگذاران به اسرائیل ندارد.
آن‌ها فقط پولی را می‌بینند که اعضای گروه فشار اسرائیل با آن، فعالیت‌های این گروه را تغذیه می‌کند. تخمین من حداقل شش میلیارد دلار است که سالانه از خزانه‌ آمریکا به سوی اسرائیل روانه می‌شود، این پول، به علاوه‌ حمایت‌های سیاسی ایالات متحده از اسرائیل در سازمان ملل، مؤلفه‌ای است که دست اسرائیلی‌ها را در اعمال جنایتکارانه‌شان در فلسطین بازمی‌‌گذارد.  
این حقیقتی است که بارها و بارها و به اشکال مختلف از سوی اعضای سابق کنگره هم بیان شده است و واقعیتی است که چامسکی و دیگرانی که تحلیل‌های او را می‌پذیرند، ترجیح دادند از آن چشم بپوشند.
مشکل آن قدرها که چامسکی گفته است بزرگ نیست. اما از این‌ها گذشته بخشی از حرف‌های او درست است، به‌ویژه وقتی درباره‌ شیوه‌هایی که رسانه‌های گروهی از آن برای فریب افکار عمومی در جهت خدمت به منافع آمریکا استفاده می‌کنند، سخن می‌گوید.
با این حال، با احتساب حمایت امریکا از اسرائیل به عنوان جزئی از این منافع و چشمپوشی از تأثیر گروه فشار اسرائیل در توضیح آن جزء، به نظر می‌رسد که چامسکی اشتباه بزرگی مرتکب شده که نتایج آن قابل بررسی است. اگر تحلیل چامسکی را بپذیریم باید بگوییم که جنبش متحد فلسطینی‌ها در تنها هدف سیاسی خویش که تضعیف سلطه‌ اسرائیل بر کنگره و رأی‌دهندگان امریکایی بوده است، شکست خورده‌اند؛ هدفی که می‌توان آن را به چالش کشیدن میلیون‌ها دلار کمک آمریکا به اسرائیل و بخشودگی‌های مالیاتی یهودیان عنوان کرد.
پرسش‌هایی که باید پاسخ داده شوند، این‌هاست: چرا جنبش، سخنان چامسکی را مشتاقانه پذیرفته است و چرا جناح مقابل، که کسانی مثل اداورد سعید، ادهرمان، یوری آونری و الکساندر کاکبرن در آن هستند، نادیده انگاشته می‌شود؟ البته چندین دلیل وجود دارد.
افرادی که جنبش را تشکیل می‌دهند ـ یهود و غیریهود ـ از موضع چامسکی استقبال کرده‌اند؛ زیرا این همان چیزی است که دوست داشتند بشنوند؛ به خاطر رسیدن به این جمع‌بندی که یهودی‌ها مقصر نیستند. ترس از برانگیختن احساسات ضدیهود یا معرفی شدن به عنوان یک یهودستیز (یا یهودی از خود منزجر) آن‌قدر در فرهنگ و سیاست ما ریشه دارد و عمیق شده است که هیچ‌کس از آن ایمن نیست؛ نه چامسکی نه زونس! و این مطلب مدام با خاطر نشان ساختن یهودکشی در فیلم‌ها و اخبار رسانه‌ها به‌طور منظم و هدفمند به مردم القا می‌شود. چامسکی از جلمه افرادی است که سال‌هاست مورد انتقاد شدید تشکیلات یهود قرار گرفته است و حتی به دلیل انتقادهایی که از سیاست‌های اسرائیلی کرده است، بر او برچسب تکفیر زده‌اند. و این سیر تاریخی حتماً بر تحلیل چامسکی تأثیرگذار بوده است.
اما مشکلات این جنبش چیزی فراتر از ترس متهم شدن به یهودستیزی است. همان چیزی که چامسکی کاملاً از آن آگاه بوده و به درستی در کتاب مثلث سوم آورده است:
جناح چپ آمریکا و گروه‌های صلح طلب، جدای از عوامل حاشیه‌ای، کاملاً طرفدار اسرائیل هستند (برخلاف بسیاری از ادعاهای بی‌اساس)، و چشم و گوش خود را به روی تمام منتقدانی که در جاهای مختلف از آنان انتقاد می‌کنند، بسته‌اند.  
مسئله کمک‌های امریکا به اسرائیل مثال‌های خوبی دارد. در طول دوره ریاست جمهوری ریگان، جنبش ضدمداخله، تلاش گسترده‌ای را برای بلوکه کردن بودجه‌ سالانه‌ پانزده میلیون دلاری در مورد مسئله نیکاراگوآ آغاز کرد. مردم در سراسر کشور ترغیب شده بودند که از نمایندگان کنگره بخواهند علیه این بودجه رأی دهند. این تلاش نه‌تنها موفقیت آمیز نبود، بلکه دولت را واداشت به چیزی تعهد کند که بعدها کنترا گیت (Contra gate) نامیده شد.
در همان زمان، اسرائیل همان میزان کمک را از امریکا دریافت می‌کرد. و امروز میزان رسمی آن بودجه روزانه ده میلیون دلار است و هنوز هیچ گروهی درصدد ریشه‌یابی این سیل عظیم بودجه یا حتی توجه دادن افکار عمومی به این مسئله برنیامده است، هرگاه تلاشی شکل می‌گرفت، با مخالفت‌ مهره‌های اصلی، مثل   کمیته‌ خدماتی دوستان آمریکا   روبه‌رو می‌شد، که بسیار نگران از دست رفتن حامیان اصلی یهود بودند.
(تلاش‌های اخیری که در اینترنت آغاز شده است برای تعلیق کمک نظامی ـ نه کمک اقتصادی ـ تا زمانی که اسرائیل همه‌ سرزمین‌های اشغالی را از نیروهای خود تخلیه کند.)
شعارهایی که بخش‌های مختلف جنبش واحد فلسطین آنها را سر می‌دهند، مثل:   پایان اشغال  ،   پایان تبعیض نژادی اسرائیلی  ،   صهیونیسم‌ همان نژادپرستی   یا   دو کشور برای دو ملت  ، در حالی که مسائل اصلی این درگیری و جنگ را مورد اشاره قرار می‌دهد، نشان دهنده سطح آگاهی آنها نیز می‌باشد که مردم آمریکا را مقصر نمی‌دانند. دانستن اینکه مالیات‌هایی که مردم می‌دهند، بدون هزینه شدن در برنامه‌های اجتماعی صرف چه می‌شود، طنین گسترده‌ای خواهد داشت. آغاز یک عملیات جدی برای متوقف ساختن کمک‌های امریکا به اسرائیل نیاز به مداخله‌ مستقیم کنگره و شناخت نقش گروه فشار اسرائیل دارد.
ارزیابی چامسکی از وضعیت اسرائیل در خاورمیانه، رگه‌هایی از حقیقت را به همراه دارد، اما هیچ‌چیز به اندازه‌ عبارت جورج بال ـ معاون سابق وزارت امور خارجه، شایسته نیست:   دلبستگی عاشقانه‌ امریکا به دولت یهود  . با این حال، تلاش‌های او برای به تصویر کشیدن رابطه‌ امریکا ـ اسرائیل و همانند ساختن آن با ارتباطات واشنگتن با دولت‌های متبوع در السالوادور، گواتمالا و نیکاراگوا هیچ پایه‌ای از واقعیت ندارد.
مداخله‌ آمریکا در امریکای مرکزی بسیار ساده بود. حکومت‌های دیکتاتوری آن کشورها به منظور تقویت ارتش و جوخه‌های مرگ در سرکوبی آرزوهای مردم برای برخورداری از زمین، حقوق شهروندی و عدالت اقتصادی، تقاضای نیرو و اسحله کرده بودند و تمام این‌ها بتدریج سرمایه‌های امریکا را کاهش می‌داد. کمک آمریکا به این کشورها کاملاً‌ مقطعی و گذرا بود. آیا اسرائیل هم در دسته‌ همین کشورها قرار می‌گیرد؟ معلوم است که نه! تمام آنچه درباره اسرائیل و اکثریت یهود آن می‌توان گفت، بهره‌مندی از حقوق دموکراتیک است.
بعلاوه، هیچ گروه فشار السالوادوری، نیکاراگوایی یا گواتمالایی در واشنگتن نبود که ضمن تلف کردن میلیون‌ها دلار بودجه، نظر کنگره را جلب کند یا اعضای آن را تهدید نماید. هیچ نماینده‌ای از این کشورها در مجلس نمایندگان یا سنا نبود که بودجه‌های چند میلیون دلاری را به آنها اختصاص دهد. آنها هیچ شبکه‌ تلویزیونی، ایستگاه رادیویی، روزنامه یا استودیوی فیلم در اختیار نداشتند. هیچ اتحادیه‌ تجاری یا صندوق بازنشستگی میلیاردها دلار در اقتصاد آنها سرمایه‌گذاری نمی‌کرد. تنها گروه فشاری که می‌توان آن را تقریباً در گروه‌های فشار رده‌بندی کرد، تبعیدیان کوبایی در میامی است که حضور و قدرت آنها در حال پررنگ شدن است، اگرچه نفوذ سیاسی آنها در مقایسه با حامیان اسرائیل بسیار ناچیز است.
اما درباره این ارزیابی چامسکی از اسرائیل که آن را ژاندارم امریکا در خاورمیانه می‌داند، چه باید گفت؟ هنوز هیچ گزارشی از ریخته‌ شدن حتی یک قطره خون یک سرباز اسرائیلی برای حفاظت از منافع آمریکا در دست نیست و احتمال اینکه در آینده نیز چنین اتفاقی رخ دهد، بسیار ضعیف است. هرگاه رؤسای جمهور آمریکا به وجود ژاندارم در منطقه نیاز داشته‌اند، سربازان آمریکایی این وظیفه را انجام داده‌اند.
وقتی رئیس جمهور آیزنهاور، در سال ۱۹۵۸ منافع آمریکا در لبنان را در خطر دید، یکان تفنگداران دریایی را به منطقه اعزام کرد.
همان‌طور که گفته شد، رئیس جمهور بوش نه‌تنها از اسرائیل خواست که کاری نکند، بلکه بعدها به ارتش خود خشم گرفت که چرا به نخست‌وزیر، دن‌کوایل، اجازه نداده‌اند تا اطلاعاتی را که نیروی هوایی اسرائیل برای پاسخگویی به حملات اسکاد عراق نیاز داشته است، در اختیار آن‌ها بگذارد. به این ترتیب، خلبان‌های اسرائیلی در هواپیماهای خود ماندند و در انتظار اطلاعاتی بودند که هیچ‌گاه به آن‌ها نرسید.
آنچه چامسکی به عنوان سندی بر ادعای خود مبنی بر اینکه اسرائیل ژاندارم آمریکاست، ارائه می‌کند، توجه دادن به این نکته است که اسرائیل در جنگ شاه‌حسین با سازمان آزادیبخش فلسطین که در سپتامبر ۱۹۷۰ در اردن روی داد، هیچ دخالتی نکرده است.
روشن است که این تنها نوعی سیاست برای حفظ منافع اسرائیل بود. و در مراحل بعد، منافع واشنگتن را هم تأمین می‌کرد. از دیدگاه چامسکی، خدمت مهم دیگری هم به آمریکا شد. آنچه چامسکی از آن چشم می‌پوشد و بسیاری از تاریخ‌نگاران هم آن را از قلم می‌اندازند، دلیل نیامدن نیروهای سوریه به منطقه برای نجات فلسطینی‌ها بود.
فرمانده‌ نیروی هوایی سوریه ـ حافظ اسد ـ اندکی با فلسطینیان همدردی کرد و روابط دوستانه‌ای را که سازمان آزادیبخش فلسطین در زمان ریاست جمهوری اتاسی، با دولت سوریه داشت، به باد انتقاد گرفت.
وقتی شاه‌حسین حمله خود را آغاز کرد، حافظ اسد هواپیماهای خود را همچنان در باند نگه داشت.
سه ماه بعد، پس از یک کودتا، حافظ اسد خود رئیس جمهور شد. از جمله نخستین فعالیت‌های او زندانی کردن صدها فلسطینی و حامیان سوری آن‌ها بود. پس از آن به نابود کردن تشکل‌های شبه‌نظامی که سوریه حامی آنها بود، پرداخت و بودجه‌هایی را که سوریه به گروه‌های شبه‌نظامی فلسطینی اختصاص داده بود، حذف کرد. در سال‌های بعد، اسد به گروه‌های مخالف یاسرعرفات اجازه داد که سازمان‌های اداری و یک ایستگاه رادیویی در دمشق تأسیس کنند. یک سال پس از تهاجم اسرائیل به لبنان، او حامی جنگ داخلی کوتاه اما خونین میان فلسطینیان بود که در شمال لبنان روی داد. این تاریخ است که این‌گونه می‌غرد.
اینکه حضور اسرائیل در منطقه، چقدر همسایه‌های عربی ضعیف‌تر را از به خطر افتادن منافع آمریکا، مرعوب ساخته است، خود شکل دهنده‌ فرضیه‌ای است. مسلماً بسیاری از این دول مرتجع ـ که بیشتر آنها متحدان آمریکا هستند ـ از حضور اسرائیل به عنوان بهانه‌ای در جهت سرکوبی جنبش‌های مخالف داخلی سود جسته‌اند. (مثلاً مداخله‌ سازمان سیا در سرنگونی مصدق به سال ۱۹۵۳ در ایران و همچنین سرنگونی عبدالکریم قاسم در عراق به سال ۱۹۶۳ از این دسته است.)
آنچه اسرائیل برای امریکا در جهت رسیدن به سودهای چند جانبه، فراهم آورده است، برنامه‌های تسلیحاتی مشترک (که بیشتر هزینه‌های آن را مالیات دهندگان آمریکایی می‌پردازند) و بکارگیری آنها در ارتش امریکاست که البته مهندسان اسرائیلی این برنامه‌ها را هدایت می‌کنند و در حقیقت در پست‌ترین حالت ممکن، به منزله‌   گاو‌آهن‌هایی   بودند که برای زنده به گور کردن سربازان عراقی در حال فرار در نخستین   جنگ خلیج   به کار گرفته می‌شدند. به این دلیل که حمایت‌های شایان آمریکا چیزی فراتر از این برنامه‌های تسلیحاتی بود، سخت است که بگوئیم این برنامه‌ها بودند که اساس حمایت‌های آمریکا از اسرائیل را تشکیل می‌دادند.
مبحث دیگری که چامسکی مطرح می‌کند این است که اسرائیل تمایل دارد به آمریکا خدمت کند، آن هم با انجام وظایفی که دولت‌های سابق امریکا قادر به انجام آن نبوده‌ یا نخواسته‌اند که با انجام آنها در خدمت قوانین ویژه‌ آمریکا و افکار عمومی باشند؛ مثلاً فروش سلاح به رژیم‌های غیرقانونی یا تربیت جوخه‌های مرگ.
آنچه اسرائیل به درخواست آمریکا انجام داده، مسئله گسترده‌ای است. یاکوب مریدور یکی از وزرای اسرائیل می‌گوید:
  باید به آمریکایی بگوییم در تایوان با ما رقابت نکنید، با ما در منطقه‌ کارائیب رقابت نکنید یادر دیگر مناطقی که می‌توانیم مستقیماً سلاح‌های خود را بفروشیم و این جاها همان جاهایی است که دست شما باز نیست. این فرصت را به ما بدهید و در فروش مهمات و تجهیزات جنگی به ما اعتماد کنید.  
در حقیقت، اکنون زمان آن نیست که آمریکا، تربیت جوخه‌های مرگ در آمریکای لاتین یا تهیه سلاح را متوقف کند. به استنثانی گواتمالا، که کارتر کمک آمریکا را متوقف کرد.
حتی در چنین حالتی نیز، هیچ مشکلی برای ارتش اسرائیل پیش نمی‌آید.
تنها در یک مورد، خلاف این مسئله مشاهده شد. اسرائیل،۸۰ درصد سلاح‌های السالوادور را پیش از اینکه امریکا وارد عمل شود، تأمین کرده بود. چنانکه طرح‌های تجاری و تسلیحاتی اسرائیل با افریقای جنوبی‌ ـ شامل توسعه‌ تسلیحات هسته‌ای ـ اتفاقی طبیعی بود؛ دو گروهی که هر دو سرزمین‌های ملتی دیگر را غصب کرده‌ بودند و هر دو خود را در موقعیت یکسان می‌دیدند:   ملت متمدنی که گروهی وحشی آن‌ها را تهدید می‌کنند.   این‌ ارتباط آن‌قدر نزدیک شد که سان سیتی آفریقای جنوبی، پاتوق گذراندن تعطیلات اسرائیلی‌ها شد.
وقتی علت فروش این‌ سلاح‌ها از مقامات اسرائیل پرسیده شد، آن را تنها راه حفظ حیات صنعت تسلیحات اسرائیل معرفی کردند. فروش تسلیحات از سوی اسرائیل به چین، انتقادهای فراوان چندین دولت را درپی داشته، اما کنگره این فشارها را تعدیل کرده است.
آنچه اسرائیل از آن سود می‌جست، سکوت جنبش‌های ضدمداخله‌ای امریکا و جنبش‌های ضدتبعیض نژادی را درپی داشت و رهبران همین جنبش‌ها از سیاست‌های آمریکا بسیار آسان‌تر انتقاد می‌کنند تا از سیاست‌های اسرائیل!
فرقی نمی‌کند که رفتار آنها به دلیل تمایل‌شان به حفظ منافع اسرائیل باشد یا اینکه نگران جنبش‌های ضدیهود باشند؛ در هر صورت نتیجه یکسان است.
تظاهراتی که من خود آن را در سال ۱۹۸۵، علیه ارتباط اسرائیل با تبعیض نژادی افریقای جنوبی و نقش آن در حکم جانشین امریکا در آمریکای مرکزی، شکل دادم، نمونه‌ بسیار خوبی است. وقتی به اعضای مرکز اطلاعات نیکاراگوا (NIC)، در منطقه خلیج سانفرانسیسکو نزدیک شدم و تقاضای حمایت گروهی برای این تظاهرات کردم، پاسخ منفی شنیدم. ان.آی.سی (NIC)، اصلی‌ترین گروه متحد نیکاراگوایی بود و به رغم سابقه‌ ننگین اسرائیل، در کمک به سوموزا، هیأت مدیره‌ اِن.ای.سی رأی بر عدم حمایت داد و تصویب کردند که دیگر هیچ حمایتی نکنند، چیزی که درست پس از آن تظاهرات آن را نقض کردند. هیأت مدیره‌ اِن.آی.سی تقریباً صددرصد یهودی بود.
از عهده‌ مرکز اطلاعات و اخبار گواتمالا (GNIB) بهتر برآمدم، البته پس از کمی مشاجره که البته انتظار آن می‌رفت. درست در همان موقع اسرائیل تأمین‌کننده‌ ۹۸ درصد از تسلیحات یکی از تروریستی‌ترین رژیم‌های زمان حاضر و مسئول تربیت کل نیروهای آن بود.
شاید در ابتدای امر این‌گونه به نظر برسد، سازمانی که ادعای یکپارچگی با ملت گواتمالا را دارد، نه‌تنها باید از چنین تظاهراتی حمایت کند، بلکه باید مشتاق شرکت در آن هم باشد.
ظاهراً بر سر این مسئله، شکاف عمیقی در هیأت مدیره‌ GNIB ایجاد شده بود. من که دیگر نمی‌خواستم پاسخ منفی بشنوم، آنقدر با هیأت مدیره تماس گرفتم تا بالاخره به حمایت از ما رأی دادند. کمیته‌ اتحاد با مردم السالوادورا در اُکلند از ما حمایت کرد. انجمن ملّی سانفرانسیسکو نپذیرفت. (یک‌سال قبل که در هفته‌نامه‌ سانفرانسیسکو مطلبی در نقد نفوذ گروه فشار اسرائیل بر حزب دموکرات نوشته بودم، مقامات این انجمن نامه‌ای به سردبیر نوشتند و ادعا کردند که من احساسات ضدیهود را برانگیخته‌ام). سازمان‌های پیشروی تبعیض نژادی نیز پس از بحث و بررسی طولانی از من حمایت کردند.
آن تظاهرات در پاسخ به نپذیرفتن بسیج عمومی سانفرانسیسکو برای صلح، کار و عدالت بود ـ ائتلافی از جنبش‌های مختلف ـ و شکل دادن راهپیمایی اعتراض‌آمیز علیه تبعیض نژادی در افریقای جنوبی و مداخله‌ آمریکا در مسائل امریکای مرکزی از اهداف آن به شمار می‌رفت و در این میان هیچ سخنی از خاورمیانه نبود.
در جلسه سازماندهی قبل از برگزاری راه‌پیمایی، چند تن از ما خواستند که مسئله   دخالت امریکا در خاورمیانه   هم به عنوان یکی از محورهای اصلی به اهداف از پیش تعیین شده‌ کار، افزوده شود. گروه به‌طور قاطع، علیه این نظر رأی داد. یک عضو اتحادیه‌ کارگری تجاری یهود به ما گفت:   ما می‌توانیم آن‌قدر فلسطینی قتل عام کنیم که اصلاً نشود درباره‌ آن سخن گفت   و این پاسخ عجیب، در واقع بازتاب سخنان ریگان درباره‌ خاتمه دادن به تبعیض نژادی در افریقای جنوبی بود. و خیلی محرمانه به ما گفتند در صورتی که سخنی از خاورمیانه در این تظاهرات به میان بیاید، اتحادیه‌های کارگری و انجمن‌ها سر به شورش برخواهند داشت؛ معنای این جمله وجود حامیان بسیار قدرتمند اسرائیل، در میان مقامات رسمی حزب کارگر بود.
زمان نپذیرفتن بسیج سانفرانسیسکو (برای صلح، کار و عدالت) بسیار قابل توجه بود. دو سال و نیم قبل، اسرائیل به لبنان حمله کرده بود و آن هنگام که ما در سانفرانسیسکو جلسه داشتیم، هنوز نیروهایش در لبنان مستقر بودند و سران این بسیج هنوز هم به تینا ناکاچه ـ یکی از برنامه‌سازان KPFA دانشگاه برکلی ـ که تنها لبنانی حاضر در سالن بزرگ اجلاس بود، اجازه نمی‌دادند که درباره‌ خواسته‌هایش سخن بگوید.
سه سال بعد، بسیج، راه‌پیمایی بزرگ دیگری را طرح‌ریزی کرد. آن‌ هنگام ملت فلسطین، نخستین انتفاضه را پشت سر گذاشته بودند و کاملاً بجا و شایسته بود که بیانیه‌ای برای خاتمه دادن به اشغالگری اسرائیلی‌ها، صادر شود. سازمان دهندگان ـ که از سال ۱۹۸۵ همان افراد بودند ـ پشت درهای بسته به بحث پرداختند و نتایج این‌ها بود:   آمریکا در مسائل امریکای مرکزی یا حوزه‌ دریای کارائیب دخالت نکند. از حمایت تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی دست بردارد. استفاده از سلاح‌های اتمی را محدود یا لغو کند. اشتغال و عدالت ایجاد کند و به جنگ خاتمه دهد  .
این بار، بسیج هیچ فرصتی ایجاد نکرد و اجلاس عمومی را که در آن می‌توانستیم خواسته‌هایمان را مطرح کنیم و آن‌گاه ر‌أی بدهیم، لغود کرد. در پاسخ به این اقدام، ائتلافی اضطراری درباره‌ حقوق فلسطینیان تشکیل شد. طوماری تهیه شد و نزدیک به ۳۰۰ نفر آن را امضا کردند که صدها فلسطینی جزو آن‌ها بودند. رهبری بسیج بالاخره موافقت کرد. در پشت اعلان‌های رسمی، جایی که وقتی آن‌ها را به دیوار یا درختی می‌چسباندند اصلاً مشخص نبود، جملات زیر به چشم می‌خورد:
  بگذارید صلح در همه جا برقرار باشد: وضع اسفناک ملت فلسطین، آن‌گونه که در وقایع اخیر کرانه‌ غربی رود اردن و غزه دیده‌ایم، به یادمان آورد که باید در هر جا از حقوق بشر حمایت کنیم. بگذاریم که تمام دنیا از نیروهای نظامی و سلاح‌های مرگبار به دور باشند و توان و منابع خود را در جهت ارتقای کیفیت زندگی به کار گیرند؛ صلح، کار و عدالت.   هیچ حرفی از اسرائیل و وحشی‌گری سربازان آن نبود. انجمن‌های مختلف، اعلانیه را منتشر می‌کردند و از موضوع اصلی به‌کلی چشم پوشیده بودند.
در فوریه ۲۰۰۲، نمونه‌ جدید و کوچکی از آن بسیج برای انجام تظاهراتی در اعتراض به جنگ آمریکا در افغانستان برنامه‌ریزی شد. افراد، همان افراد بسیج سانفرانسیسکو بودند، اما نتایج یکسانی آفریدند. بحث بر سر این بود که به ائتلاف گسترده‌ای نیاز است و باید جلوی گسترش بیشتر مسئله فلسطین گرفته شود.
جنبش ملّی در اعتراض به ادامه‌ جنگ عراق هم از همان دست بود. درست مثل سال ۱۹۹۱ ـ زمان جنگ خلیج فارس ـ راه‌پیمایی‌های بزرگ جدا سازمان یافته شکل می‌گرفت، در حالی که شرکت کنندگان یکسان بودند. به رغم دیگر اختلافات سیاسی، آنچه سازمان‌دهندگان دو راهپیمایی بر سر آن توافق داشتند این بود که در هیچ بیانیه‌ اعتراض‌آمیزی نباید سخن از درگیری اسرائیل ـ فلسطین به میان بیاید، حتی اگر ارتباط این درگیری‌ها با اوضاع عراق، بیش از هر گواه دیگری لزوم سخن گفتن در این‌باره را تأیید کند. ترس جنبش از لطمه زدن به شرایط یهودیان امریکا جلوی دفاع آن‌ها از حقوق فلسطینیان را می‌گرفت.
سپتامبر گذشته،   پایان جنگ در عراق، عدالت است برای فلسطین  ، شعار نزدیک به نیم میلیون اعتراض کننده در میدان ترافالگر بود. تفاوت همان چیزی بود که یکی از رهبران امریکایی‌الاصل تجمع در نخستین انتقاضه گفته بود:   مشکل این جنبش، تعداد زیاد صهیونیست‌های لیبرال است.  
اگر بخواهیم تنها یک حادثه را که بر این جنبش تأثیر گذاشت ذکر کنیم، همانی است که در ۱۲ ژوئن ۱۹۸۲ در نیویورک روی دارد. در آن تاریخ، هشتصدهزار نفر با شعار محدود کردن تسلیحات هسته‌ای در   سانترال پارک   تجمع کردند.
شش روز قبل در ششم ژوئن، اسرائیل تهاجم گسترده‌ای به لبنان ترتیب داده بود. هدف او از بین بردن سازمان آزادیبخش فلسطین در آن کشور بود. هشتاد هزار سرباز به پشتیبانی حجم عظیمی از بمباران‌های هوایی و دریایی، مرگ و ویرانی آفریدند؛ آن‌قدر که آنچه عراق در کویت انجام داد، شعاع کوچکی از آن هم نبود.
در همان سال حدود دویست‌هزار فلسطینی و لبنانی کشته و ده‌ها هزار نفر از آنان زخمی شده بودند.
اما پاسخ نیویورک چه بود؟ برای اینکه بگویند رنجی را که آن‌ها در سرزمینشان می‌برند، درک می‌کنند، به یک مرد لبنانی اجازه دادند که جلوی دوربین‌ها ظاهر شود؛ بدون اینکه او را معرفی کنند و بدون اینکه اجازه داده شود کلمه‌ای سخن بگوید! هیچیک از سخنگویان هم اشاره‌ای به این موضوع نکرد. اسرائیل و گروه فشار به هیچ دلیلی بازخواست نمی‌شوند!
بیست‌ویک‌سال بعد، آریل شارون ـ طراح آن تهاجم ـ نخست‌وزیر اسرائیل بود و برای دور دوم نیز انتخاب شد. اکنون که من این سطور را می‌نویسم، صهیونیست‌های اسرائیلی در دولت بوش، طعم بزرگترین موفقیت خود را می‌چشند. آری، پس از تمام این حرف و حدیث‌ها، آنها نیروی هدایت‌‌گر جنگی شده‌اند که هدف اصلی آن در گام نخست‌   طرح نقشه‌ جدیدی از خاورمیانه   در سایه‌ اتحاد آمریکا و اسرائیل است.
اما جناج چپ؟! رابی‌ آرتور واسکُف ـ که مدت زمانی طولانی فعال سیاسی بوده است و صلاحیت‌های لازم را دارد ـ در هفته‌نامه‌ یهودی آینده اطمینان داد که سازمان دهندگان تظاهرات ضدجنگ ۱۵ فوریه در نیویورک (اتحاد برای صلح و عدالت) تلاش بسیاری برای روشن شدن این موضوع کرده‌اند که بگویند قضیه ربطی به لفاظی‌های ضداسرائیلی ندارد. از همان آغاز هم چیزی در بیانیه‌های اتحاد صلح وجود نداشت که به مسئله اسرائیل ـ فلسطین مربوط باشد.
اما همه چیز رو به بهبود است! در آغاز ماه ژوئن،   اتحاد صلح و عدالت  ، کنفرانس بزرگی در شیکاگو ترتیب داد که در آن صدها تن از مبارزان صلح از سراسر کشور حضور داشتند. نتیجه‌ آن کنفرانس طرحی عملی بود که به تأیید تمامی اعضای مجمع رسید و محتوای آن   عملیاتی برای ایجاد عدالت در فلسطین   و دستور به     ساختن و پرداختن پیامی بود که توجه‌ها و حساسیت‌ها را به هر دو گروه فلسطینی و یهود معطوف سازد.    
یک سند کاری هم وجود داشت که به     بیانیه‌ اتحاد     معروف شد و متن آن نیز این‌گونه بود:
    مداخله‌ ارتش آمریکا در امریکای لاتین، افریقا و آسیا روبه افزایش است و شاهد این مدعا، کمک‌های فزاینده‌ آمریکا به دول سرکوبگر کلمبیا، افزایش نیروهای امریکایی در فیلیپین، و حضور مجموعه‌ای از ارتش آمریکا از شرق آفریقا تا جنوب آسیاست. کمک‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی آمریکا، ارتش اسرائیل را تغذیه می‌کند و آن را به قدرت نظامی بی‌نظیری در منطقه تبدیل کرده است و بر حضور غیرقانونی اسرائیل در کرانه‌ غربی رود اردن، غزه و … و قائل نشدن حقوق مساوی برای فلسطینیان صحه می‌گذارد./پ
منبع: / خبرگزاری / فارس

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید