
ولی نمی توانم بمانم
فرزند شهیدم سیروس محسنی برای همه و به خصوص من و پدرش، احترام بسیاری قایل بود و هرگاه ما را می دید، دستمان را می بوسید اما این علاقه شدید، مانع اعزام او به جبهه نشد. روزی که عازم جبهه بود، من و پدرش بیمار بودیم اما او وقتی کارهای

فرزند شهیدم سیروس محسنی برای همه و به خصوص من و پدرش، احترام بسیاری قایل بود و هرگاه ما را می دید، دستمان را می بوسید اما این علاقه شدید، مانع اعزام او به جبهه نشد. روزی که عازم جبهه بود، من و پدرش بیمار بودیم اما او وقتی کارهای

شهيد عين الله زنگنه واقعاً عاشق شهادت بود و هيچ چيز نمي توانست او را از شهادت منصرف كند. او دل از دنيا بريده بود و حتي عشق به زن و فرزند نيز مانع جبهه رفتنش نمي شد. يك روز كه پس از مدتي به منزل برگشت، پسر كوچك او

شهید نصر اصفهانی در جریان مبارزات مردمی علیه رژیم ستمشاهی در اصفهان، به همراه سایر نیروهای انقلابی به طور مستمر شرکت داشت. با استفاده از هنر عکاسی، مبارزات و تظاهرات مردم را به تصویر میکشید. در سخنرانیها و جلسات مذهبی که در گوشه و کنار اصفهان برپا میشد، شرکت

من مادر شهيد حسين طوايفي هستم.حسينِ من مظلوم و محجوب بود و به علت وضعيت نامناسب اقتصادي پدرش، تنها تا سال پنجم ابتدايي ادامه تحصيل داد و سپس در كارهاي كشاورزي دستگير و کمک حال پدر بود، تا آن كه خدمت مقدس سربازي اعزام شد. قبل از رفتن به من

تابستان سال 1366 که از طریق تیپ 63 خاتم وارد منطقه شلمچه شدیم حدود 20 – 30 روزی از بمباران شیمیایی وسیع منطقه گذشته بود، آثار مخرب گلوله های شیمیایی هنوز قابل مشاهده بود و بچه هایی که از قبل در آنجا بودند با نشان دادن تک تک سنگرها و

دلش در گرو عشق الهي بود، ذكر نام خداوند و خلوص و تقوا راهي مقدس براي او به شمار ميرفت، كه از كودكي جانش با آن آميخته بود. آن سردار دلاور همیشه نمازش را به جماعت ميخواند و در روزههاي مكررش «قرب الهي» را ميجست. دروغ و تملق در قاموس

من در بیمارستان شهید چمران تهران بستری بودم، جنازه رحیم برادر کوچکم را بعد از 25 روز شناسایی و به خاک سپرده بودند. به من، مادرم و برادرم کاظم اطلاع دادند که رحیم پیدا شده است، در این بیست و چند روز شاید هزاران بار فکر او و اینکه حالش

حاجي اسوه صبر و مقاومت بود، در آخرين روزهايي كه تاول هاي شيميايي دست مجروحش را مجروح تر نموده بود، طلب آب مي كند و مي گويد مي خواهد آخرين نمازش را با وضو بخواند. بعد از اتمام نماز گويا به خوابي كوتاه فرو مي رود بعد از مدت كوتاهي

مادر شهيد «علی رضا اسدزاده» نقل می کند: فرزندم علی رضا موقعي كه از منطقه عملياتي به مرخصي ميآمد، سعي ميكرد که هر چه زودتر و قبل از پايان مرخصي به جبهه برگردد. حتي چندين بار در جبهه مجروح شده بود كه با من و پدرش هم در ميان نگذاشته

شهيد محمد صنيع خاني یک بار که برای معالجه مجروحیت های شیمایی اش به خارج از کشور عزیمت می کرد، مرحوم حاج احمد خمینی(فرزند امام خمینی(ره)) به او گفته بود: من برای خودم دعا نمی کنم، برای تو دعا می کنم که به سلامت برگردی! حتی ایشان در یک سخنرانی

مهم ترین مسئله امروز ما در جبهه، صبر و استقامت در مقابل دشمن است. تا به حال تنها ضعفي كه داشته ایم از «عوامل و سلاح های شيميايي» بوده است. واقعیت این است که ما در مقابل بمب هاي شيميايي زود از كار ميافتاديم. چه كار بايد بكنيم ؟! چگونه

شهید نصر اصفهانی برای نماز جماعت اهمیت زیادی قایل بود، به ویژه برای نماز صبح . همیشه جزو نخستین کسانی بود که در کوی « شهید فلاحی » برای برپایی نماز صبح حاضر میشد. اگر ما هم تنبلی میکردیم و در نماز صبح حاضر نمیشدیم، به ما تذکر میداد.

سید هادی از كودكي شيفته قرآن و عترت و عامل به احكام دين مبين اسلام بود و به نماز اهميت ميداد. پس از اخذ ديپلم در دانشگاه مشهد قبول شد و تحصيلاتش را در آن دانشگاه ادامه داد. در دوران مبارزات منتهی به پیروزی انقلاب فعالانه شرکت داشت به طوري

شهيد محسن الشريف ساعت حدود 12:30 نيمه شب بود كه پس از اتمام كارها جهت استراحت به سنگري كه به صورت كانکس در زير خاك قرار داشت رفتيم. هنوز كاملاً خوابمان نبرده بود كه با صداي مهيبي از جا برخاستيم. همه جا دود بود و چيزي مشاهده نمي شد. همه،

برادر جانبازي را به بيمارستان ( بيمارستاني در لندن ) آورده بودند كه در اثر بمباران شيميايي دو چشم خود را از دست داده بود . افزون بر اين ، تمام دندان هايش هم ريخته بود و اصلا نمي توانست غذا بخورد و به وسيلة شيلنگ از راه دهان به

سهراب بسيار مهربان ،گشاده رو، با اراده و از نظر معنوي داراي روحيه بالايي بود يك سال از ازدواج ما گذشته بود كه جنگ تحميلي آغاز شد. در مدت زمان كوتاهي بسيج روستا تشكيل شد و اولين مسئوول بسيح، سهراب بود. دوستان بسيجي اش با وجود او روحيه مي

ماههاي اول جنگ تماس تلفني برايمان سخت بود، حاجي بيسيم را وصل ميکرد، روي خط تلفن و فقط يک جمله ميگفت «سلام، من خوبم، هنوز زندهام و خداحافظ » اکثر شب ها در خانه نبود، بعد از 10 الي 12 روز هم که به خانه ميآمد، از خستگي بدون هيچ

سید محمد صنيع خاني برای معالجه زخمهای شیمیایی در لندن به سرمیبرد، شبها در گوشه ای از بیمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول میشد. یک بار پزشک معالجش به طور تصادفی متوجه حالات او شد و سخت تحت تاثیر نیایشهای او قرار گرفت. با این که هم مسلک

فرزند اولم علي روز تولد حضرت رسول به دنيا آمد، دو هفته بعد از تولد علي منوچهر تصميم گرفتم به جبهه برود اما من موافق نبودم به همين علت اصلاًجوابي به صحبت هايش نميدادم. يک روز منوچهر موقع نماز خواندن در حاليکه گريه ميکرد گفت:«خدايا من چکارکنم؟» خيلي بيغيرتي است

يك شب خواب پيامبر بزرگوار اسلام(ص) را ديدم. وقتی از خواب برخاستم و آنچه را كه ديده بودم براي مادرم تعريف كردم. ايشان با چند نفر از علماء تماس گرفت و خوابم اينگونه تعبير شد كه؛ بهتر است با فردي از «سادات» ازدواج كنم. اما هیچ یک از خواستگارهايم «سید»

نيمه هاى شب بود كه عراق تك شيميايى كرد. نيروها خواب بودند ولى طبق معمول من بيدار بودم. فوراً حاج حبيب الله كريمى فرمانده را بيدار كردم. ماسك ها را زديم و او به يك طرف رفت و من هم از طرف ديگر، تا تمام نيروها را بيدار كنيم. وقتى

شهيد اكبر آقابابايي هجده سال داشتم که اکبر به خواستگاريام آمد. آن روز ابتدا وضو گرفت. چند آيه قرآن خواند. سپس درباره تمام شرايطي که ممکن بود، در زندگي اتفاق بيفتد، صحبت کرد.نميتوانستم چيزي بگويم، دفعه بعد که به منزلمان آمد، گفت:«ممکن است يک هفته بعد از عقد خبر

در آخرین روزهای «عملیات بدر» (اسفند ماه سال1363)، ناگهان بوی خیلی خوشی سر تا سر منطقه را فرا گرفت. «بوی شکلات کاکائویی» بود. من و بچه ها با ولع بو می کشیدیم و آب دهانمان را فرو می دادیم و دنبال سنگری می گشتیم که از آن بوی شکلات بلند

هشت سال در کنار اکبر و همسر او بودم. بیشتر این زمان را در جبهه بود. فقط دو سال به طور مداوم در کنار هم بوديم. من طعم واقعي خوشبختي را در همان سالها چشيدم. وقتي ميديد،من ناراحتم، برايم قرآن ميخواند و از حماسه عاشورا ميگفت. اوایل جنگ،يک بار مرا

بعد از عمليات والفجر 8 شهر فاو عراق به تصرف سپاه اسلام درآمد، گردان حضرت رسول (ص) جهت پدافند عازم فاو شد. فصل تايستان بود و گرما بيداد ميكرد. دشمن قبل از ورود ما، منطقه را بمباران شيميايي کرده بود. چند روزي از استقرار گردان نگذشته بود كه به دليل

يك سال بود كه احمد به مرخصي نيامده بود. او با آغاز جنگ تمام وقت و انرژي خود را صرف خدمت به مجروحان كرده بود و هميشه در منطقه به سر ميبرد. در ابتدا در كرمانشاه مشغول انجام وظيفه بود، بنا به تقاضاي خود، به صورت داوطلبانه به خط مقدم

از پنجره اتاق بیرون را نگاه میکنم، هاله ای از دود، ساختمان ها را در آغوش گرفته است. انگار شیمیایی زده اند. یکی فریاد میزند : شیمیایی ! شیمیایی ! . همه ماسک میزنند به جز راننده بلدوزری که در حال زدن خاکریز است. در همین لحظه یک نفر با

شهید حاج منصور عاشوري هيچگاه به دنيا و ماديات وابستگي نداشت و هركس كه از نزديك با ايشان و زندگياش آشنا بود تصويري از سادگي و سادهزيستي نسبت به او در دلش نقش ميبست. او اهميت فوقالعادهاي به نماز اول وقت مي داد و انس او با قرآن، فضاي خانه

از زبان اسوه های مقاومت شجاعت بچه های پدافند شیمیایی میان رزمندگان زبانزد بود. در حالی که منطقه آلوده به گازهای سمی و خطرناک بود و همه را تحت الشعاع قرار می داد، بچه های پدافند شیمیایی وارد میدان شده و منطقه را پاکسازی می کردند. اینها سخنان «حمید یاریاری»

شهيد محمد جعفر نصر اصفهاني اواخر سال 1359 بود.خدمت سربازيام نيمهكاره مانده بود، جوانان كشورم دستهدسته براي دفاع از ميهن اسلامي به جبهه مي رفتند و در خون مي غلطيدند. تصميم گرفتم كه هيچگاه جبهه را ترك نكنم. نميدانستم، در وارد كدام ارگان رزمي شوم. ميان ارتش و سپاه