دسته بندی :آذر ۳, ۱۴۰۴

مقاله

نماز جماعت خانوادگی

داستان آشنا نماز جماعت خانوادگی مریم بلاش‌آبادی هنوز آفتاب درست و حسابی آسمان را روشن نکرده، قبل از این‌که بچه‌ها از خواب بیدار شوند می‌سپارمشان به حبیب. در خانه را یواشکی باز می‌کنم و می‌زنم بیرون. خودم را به مترو می‌رسانم و ایستگاه پانزده خرداد پیاده می‌شوم. می‌افتم توی کوچه

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید