نماز جماعت خانوادگی

داستان آشنا

نماز جماعت خانوادگی

مریم بلاش‌آبادی

هنوز آفتاب درست و حسابی آسمان را روشن نکرده، قبل از این‌که بچه‌ها از خواب بیدار شوند می‌سپارمشان به حبیب. در خانه را یواشکی باز می‌کنم و می‌زنم بیرون. خودم را به مترو می‌رسانم و ایستگاه پانزده خرداد پیاده می‌شوم. می‌افتم توی کوچه پس‌کوچه‌های بازار بزرگ تهران، کرکره بیشتر مغازه‌ها پایین است. به چند تا از مغازه‌های توی مسیر سَر می‌زنم. بوی چایی تازه‌دم از لای آن همه طاقه پارچه و جوراب‌های نو می‌زند زیر دماغم، یادم می‌افتد دفعه اول که با حبیب آمدم بازار، اول کاری یک‌راست مرا برد دُکان سعید املتی؛ البته دکان که چه عرض کنم ته یک کوچه بن‌بست چند تا چهارپایه پلاستیکی و میز گذاشته بودند… اما لامصب یک‌جوری چسبید که هنوز مزه‌اش زیر زبانم است. صدای قار‌وقور شکمم بلند می‌شود. هر طور شده این بار هم خودم را می‌رسانم به آنجا. صندلی‌ام را طوری تنظیم می‌کنم که سر کوچه را ببینم. همه اطرافم را دیوارهای آجری احاطه کرده. آقا سعید، یک گاز رومیزی سه‌شعله را گذاشته بیخ دیوار و کنارش چهار، پنج‌تا قوطی رب و روغن و نان تافتون و کلی چیزمیز دیگر را چپانده. هر بار که با قاشق توی دستش رب را توی ماهیتابه روحی تفت می‌دهد، بلند می‌گوید «هِی خدا دمت گرم» بعد هم به زبان تُرکی برای خودش چیزهایی زمزمه می‌کند. نمی‌دانم چند دقیقه می‌شود که خیره مانده‌ام به حرکاتش، فقط یکهو می‌بینم که ظرف املت را می‌گذارد جلویم و می‌گوید«می‌دونی چیه دخترم؟ من تازه جوون از دست دادم، خدا خیلی هوامو داشته وگرنه تا الان باید صدبار می‌شکستم!». یک لبخند ملیح بین آن همه چین و چروک صورتش می‌افتد و در کسری از ثانیه از جلو چشمانم می‌رود. قاشق را که دست می‌گیرم یک‌نفس تا لقمه آخرش را می‌خورم. ته ظرف را نان می‌کشم و مثل روز اولش سفید و براق تحویلش می‌دهم.

دوباره راهی دالان‌های تنگ و قدیمی بازار می‌شوم. توی هر مغازه‌ای که می‌روم پلاستیک توی دستم سنگین و سنگین‌تر می‌شود. چادر از روی سرم هی سُر می‌خورد. می‌روم داخل مسجد قبله، کش‌اش را یک گره می‌زنم که بلکه سفت‌تر شود. پیرمردی دارد مسجد را جارو می‌زند. صدای بلند جاروبرقی و قیژقیژ در، توی هم قاطی می‌شود. پیرمرد اما گوش‌هایش تیز است. سرش را می‌آورد بالا و می‌گوید «دخترم همین‌جا استراحت کن، یه ساعت دیگه اذونه».

ساعت گوشی را با زمانی که ساعت روی دیوار نشان می‌دهد تطبیق می‌دهم. امکان ندارد! یعنی همین‌قدر سریع روز تمام شد؟! صدای پیرمرد توی سرم اِکو می‌شود «یک ساعت دیگه اذونه، یه ساعت دیگه اذونه». از مسجد می‌زنم بیرون، پاشنه کتونی‌هایم را می‌کشم بالا، کیسه مشکی و بزرگ خریدها را می‌اندازم دور مچ دستم و بین شلوغی‌ها خودم را می‌رسانم به مترو، تلفن همراهم پشت به پشت توی تونل‌های مترو زنگ می‌خورد؛ الوو، سلام، الوو، الووو، بچه‌ها صداتون قطع میشه، من تو راهم دارم میام، دارم میام.

گوشم را تیز می‌کنم، هنوز صدای اذان نمی‌آید، از مترو که پیاده می‌شوم، یک‌راست می‌روم سمت آسانسور، دسته کیسه را جابه‌جا می‌کنم، دوتا خط قرمز و عمیق روی دستم خودنمایی می‌کند. مچ دستم را به سمت چپ و راست می‌چرخانم تا گردش خون به حالت عادی برگردد. هر طور شده خودم را می‌رسانم خانه، زنگ در را می‌زنم. هنوز پله‌های طبقه اول را رد نکرده‌ام که صدای اذان می‌پیچد توی راهرو، در خانه که باز می‌شود تمام خستگی و عجله‌ای که داشتم تمام می‌شود. انگار دنیا متوقف می‌شود و زمین چند لحظه از حرکت می‌ایستد. دخترها را می‌بینم که سجاده نمازشان را پهن کرده‌اند کنار سجاده نماز من و حبیب، فاطمه کوله‌پشتی خرگوشی‌اش را انداخته زیر چادر، موهایش را طوری زیر روسری دوقلو بسته که انگار کله‌اش مربع شده، نرگس مثل همیشه عطر را خالی کرده روی روسری‌اش، و امیرعلی تسبیح خواهرهایش را برداشته و همان‌طور که آب دهانش آویزان است، چهاردست‌وپا فرار می‌کند. حبیب هم سر سجاده منتظرم است.

مجله آشنا، شماره ۲۳۹، صفحات  23-22.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید