شهدا

اهل قبور , اتاق حضرت رسول (ص) , انگشتري آقا ,

اهل قبور , اتاق حضرت رسول (ص) , انگشتري آقا ,

اهل قبور مجلس باشكوهي از طرف يكي از خلفا برپا شد و امام هادي (ع)‌ نيز دعوت گرديد. با تشريف فرمايي امام (ع) همه برخاستند و با كمال ادب در كنار آن بزرگوار نشستند. در آن ميان جواني قصد داشت عمداً‌ مجلس را بر هم زند. او با بيان سخنان بيهوده، بلند‌بلند مي‌خنديد. امام (ع) […]

اهل قبور , اتاق حضرت رسول (ص) , انگشتري آقا , ادامۀ مطلب »

چند حکایت زیبا

چند حکایت زیبا

حكايت اذان شهيد سال 74 بود كه باز دلمان هواي خوزستان كرد و در خدمت بچه‌هاي «تفحص» راهي طلائيه شديم. عليرغم آب‌گرفتگي منطقه، بچه‌ها با دل‌هايي مالامال از اميد يك نفس به دنبال پيكرهاي مطهر شهدا بودند و با لطف و عنايت خداوند، هر روز تعدادي پيكر شهيد را كشف و منتقل مي‌كرديم. يك روز

چند حکایت زیبا ادامۀ مطلب »

اين جا شهيدي خفته است , امام جواد (ع) , احترام به مادر , از امام حسين (ع) , امام محمد تقي (ع) ,

اين جا شهيدي خفته است , امام جواد (ع) , احترام به مادر , از امام حسين (ع) , امام محمد تقي (ع) ,

اين جا شهيدي خفته است در عالم خواب، داخل يكي از شيارهاي فكه با همان چوب‌دستي كه به علت كمردرد، دستم مي‌گرفتم، قدم مي‌زدم. تا اين‌كه به كپه‌ي خاكي رسيده، با چوبدستي به همراهان اشاره كردم كه اين‌جا را بكنيد، شهيد دفن است. هنوز آن‌جا را نكنده بودند كه از خواب پريدم. از آن‌جايي كه

اين جا شهيدي خفته است , امام جواد (ع) , احترام به مادر , از امام حسين (ع) , امام محمد تقي (ع) , ادامۀ مطلب »

خادم مطهر , خواب راستين , خواهم آمد , خبر پرواز , خون تازه

خادم مطهر , خواب راستين , خواهم آمد , خبر پرواز , خون تازه

خادم مطهر دو ماه قبل از تولد مرتضي، شبي خواب ديدم كه به همراه زنان محل در محفلي نوراني، در مسجد اجتماع كرده‌ايم. ناگاه بانويي محترم وارد شد و دو زن نيز همراه ايشان بودند كه بر اهل مجلس گلاب مي‌پاشيدند. وقتي نوبت به من رسيد، آن بانو به همراهانشان فرمودند: «سه بار گلاب بپاشيد.

خادم مطهر , خواب راستين , خواهم آمد , خبر پرواز , خون تازه ادامۀ مطلب »

آيا به عباس الهام مي‌شد؟ , امضايي از بهشت , آرزو , آخرين مرخصي , آخرين نگاه

آيا به عباس الهام مي‌شد؟ , امضايي از بهشت , آرزو , آخرين مرخصي , آخرين نگاه

آيا به عباس الهام مي‌شد؟ سرهنگ خلبان حق‌شناس، نماينده‌ نيروي هوايي در قرارگاه هويزه بودند. من به همراه سرهنگ بابايي كه در آن زمان پست معاونت عمليات را به عهده داشتند، براي تحويل پست سرهنگ حق‌شناس به قرارگاه رفته بوديم. در برخوردهاي گذشته، برخورد جناب حق‌شناس با عباس زياد دوستانه به نظر نمي‌رسيد: ولي در

آيا به عباس الهام مي‌شد؟ , امضايي از بهشت , آرزو , آخرين مرخصي , آخرين نگاه ادامۀ مطلب »

دو ساعت ديگر شهيد مي ‌شوم, دو غنچه ي معطر , ديدن خواب , دارالشفا , در جوار امام (ع) ,

دو ساعت ديگر شهيد مي ‌شوم, دو غنچه ي معطر , ديدن خواب , دارالشفا , در جوار امام (ع) ,

دو ساعت ديگر شهيد مي ‌شوم قبل از عمليات كربلاي 5 جمعي از بچه‌هاي گروهان غواص‌الحديد از گردان حمزه سيدالشهدا لشگر 7 ولي‌عصر (عج) مشغول شوخي و مزاح با فرمانده بوديم كه ناگهان فرمانده گفت: «بچه‌ها ديگر شوخي بس است، چند لحظه‌اي اجازه بدهيد مي‌خواهم وصيت‌نامه بنويسم. من تا دو ساعت ديگر شهيد مي‌شوم، بگذاريد

دو ساعت ديگر شهيد مي ‌شوم, دو غنچه ي معطر , ديدن خواب , دارالشفا , در جوار امام (ع) , ادامۀ مطلب »

اصحاب قتلگاه , امضايي از بهشت , ابر مأمور , بوي پيراهن يوسف , ارتباط با خدا

اصحاب قتلگاه , امضايي از بهشت , ابر مأمور , بوي پيراهن يوسف , ارتباط با خدا

اصحاب قتلگاه يكي دو روزي مي‌شد كه شهيدي پيدا نكرده بوديم؛ يعني راستش، شهدا ما را پيدا نكرده بودند. گرفته و خسته بوديم. گرما هم بدجوري اذيتمان مي‌كرد. همراه يكي از بچه‌ها داشتيم از كنار گودال قتلگاه شهداي فكه، كه زماني در زمستان سال 61 عمليات والفجر مقدماتي آن‌جا رخ داده بود، رد مي‌شديم. ناگهان

اصحاب قتلگاه , امضايي از بهشت , ابر مأمور , بوي پيراهن يوسف , ارتباط با خدا ادامۀ مطلب »

دعوت از دوست , دعاي سريع الاجابه , ديدار با آقا امام زمان (عج) , دست محبت , دست نجات‌بخش ,

دعوت از دوست , دعاي سريع الاجابه , ديدار با آقا امام زمان (عج) , دست محبت , دست نجات‌بخش ,

دعوت از دوست گفتند كه چيزي از شهيد اورنگي نمي‌دانيم و در تحقيق‌ها هم به جايي نرسيديم، اما در بررسي دقيق متوجه شديم كه در عكس‌ها، يك نفر هميشه در كنار اوست، اويي كه هيچ نام و نشاني از او در دست نبود. خيلي گشتيم، اما راه به جايي نبرديم و هيچ يادمان نبود كه

دعوت از دوست , دعاي سريع الاجابه , ديدار با آقا امام زمان (عج) , دست محبت , دست نجات‌بخش , ادامۀ مطلب »

بر بالين عشق , بازوي متبرك , بلند شو , بشارت , به طراوات بهار

بر بالين عشق , بازوي متبرك , بلند شو , بشارت , به طراوات بهار

بر بالين عشق در شهر شيراز رسم بود علماي برجسته براي شهدا تلقين بخوانند. آن شب قبل از خواب احساس عجيبي داشتم. روز بعد وقتي وارد قبر شدم، در چهره‌ي شهيد (1) حالت تبسمي احساس كردم. زماني‌كه نام مبارك صاحب الزمان (عج) را آوردم، انگار جاني تازه به بدن شهيد مراجعت كرد، چون به احترام

بر بالين عشق , بازوي متبرك , بلند شو , بشارت , به طراوات بهار ادامۀ مطلب »

پيكر درخشان , بوي عطر قبر شهيد , بوسه ‌ي عشق , بوي عطر , پرده ي شهادت

پيكر درخشان , بوي عطر قبر شهيد , بوسه ‌ي عشق , بوي عطر , پرده ي شهادت

پيكر درخشان در بهار سال 1361 كه بخش دوم عمليات محرم در منطقه‌ي موسيان انجام گرفت، من مسئول واحد تعاون تيپ 25 كربلا بودم و اجساد مطهر شهدا را از خط مقدم تا 2 يا 3 كيلومتر عقب‌تر انتقال مي‌داديم. در آن ميان شهيدي بود كه از كمر به پايين بدنش متلاشي شده بود ولي

پيكر درخشان , بوي عطر قبر شهيد , بوسه ‌ي عشق , بوي عطر , پرده ي شهادت ادامۀ مطلب »

پيشاني , تنبيه جادوگر , پارچه ي سبز , تجلي كرامت , پيك عشق

پيشاني , تنبيه جادوگر , پارچه ي سبز , تجلي كرامت , پيك عشق

پيشاني شب عمليات كربلاي 5، توي سنگر نشسته بوديم. از هر دري صحبتي بود. در عمليات قبلي _ كربلاي 4_ همه نگران اين بودند كه «مير حسيني» آسيب ببيند. چون عملياتي نبود كه او مجروح از صحنه‌ي نبرد خارج نشود. قبل از عمليات كربلاي 4 بود كه گفت: «نترسيد، توي اين عمليات شهيد نمي‌شوم؛ حتي

پيشاني , تنبيه جادوگر , پارچه ي سبز , تجلي كرامت , پيك عشق ادامۀ مطلب »

توسل به امام رضا (ع) , توسل , جاويدالاثران زهرايي , جرعه اي از آب زلال , تفأل به قرآن

توسل به امام رضا (ع) , توسل , جاويدالاثران زهرايي , جرعه اي از آب زلال , تفأل به قرآن

توسل به امام رضا (ع) چند روزي بود كه موفق نشده بوديم پيكر شهيدي را كشف كنيم و برادران، اين مسأله را يك سلب توفيق از خود مي‌دانستند. به همين خاطر، يك شب مراسم دعا و زيارت عاشورا برگزار كرديم و در آخر، همگي به امام رضا (ع) متوسل شديم تا بلكه بتوانيم پيكر شهدا

توسل به امام رضا (ع) , توسل , جاويدالاثران زهرايي , جرعه اي از آب زلال , تفأل به قرآن ادامۀ مطلب »

منور خمپاره‌اي , منور جهت نما , منور پاكتي , منّور گمراه كننده , منقل جنگي

منور خمپاره‌اي , منور جهت نما , منور پاكتي , منّور گمراه كننده , منقل جنگي

منور خمپاره‌اي شب‌ها وقتي خمپاره‌ شليك مي‌كرديم، چند گلوله منور را درمي‌آورديم و گلوله‌ها را همراه خمپاره جاسازي مي‌كرديم. وقتي خمپاره در آسمان منفجر مي‌شد، مواد آتش‌زاي منور همانند گدازه‌هاي آتشفشان به اطراف پرتاب مي‌شد و هرچيزي را كه در اطرافش بود مي‌سوزاند و به ماشين‌ها و انبار تداركات و زاغه‌ي مهمات آن‌ها صدمه‌ي جدي

منور خمپاره‌اي , منور جهت نما , منور پاكتي , منّور گمراه كننده , منقل جنگي ادامۀ مطلب »

به اين ميگن روحانی + عکس

به اين ميگن روحانی + عکس

در قم كه درس می‌خوندم، روزهای پنجشنبه می‌رفتم عملگی، خسته و كوفته، غروب راه می‌افتادم طرف جمكران. مثل ديوانه‌ها، پا برهنه. تا اونجا… شهید مصطفی ردانی پور به سال 1337 در شهر اصفهان متولد شد. ایشان پس از گذراندن دوران نوجوانی تصمیم گرفت به جای تحصیل در هنرستان به حوزه برود. این شد كه شهید

به اين ميگن روحانی + عکس ادامۀ مطلب »

وصال در جاده فاو – ام‌القصر

وصال در جاده فاو – ام‌القصر

نگاهي به زندگي شهيد جمشيد گنجگاهي جمشيد گنجگاهي – مشهور به حسين گنجگاهي – فرزند احد گنجگاهي در 10 تير 1338 در اردبيل متولد شد. گنجگاهي دوران ابتدايي را در مدرسه ديباج در سالهاي 1350 – 1345 و دوران راهنمايي و دبيرستان را به ترتيب در مدارس جهان علوم ( 1353 – 1350 ) و

وصال در جاده فاو – ام‌القصر ادامۀ مطلب »

يک شب قبل از شهادت

يک شب قبل از شهادت

شهيد عيسي حيدري در يکم خرداد ماه سال 1343 در روستاي بيدزنوئيه، پنج کيلومتري شهر رابر از توابع شهرستان بافت به دنيا آمد. از ابتدا در مکتب‌خانه، قرآن را آموخت و تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در روستاي مجاور به پايان رسانيد. به جهت تحصيل در مقطع متوسطه وارد شهر و از آنجا به مبارزه

يک شب قبل از شهادت ادامۀ مطلب »

نخستين شهيد روستاي نورآباد

نخستين شهيد روستاي نورآباد

عبدالحسين انصاري فرزند شهيد «بيژن انصاري» و شاعر نام آشناي هرمزگان است؛ وي در سال 1354 در روستاي نورآباد ممسني استان هرمزگان متولد شد؛ 5 سال بيشتر نداشت كه از محبت پدر، تكيه‌گاه ‌كودكي‌هايش كه آن روزها در كردستان بود، محروم شد و مادر يك تنه، بار همه زندگي را به دوش كشيد و عبدالحسين

نخستين شهيد روستاي نورآباد ادامۀ مطلب »

وقتي شهيد صدايمان مي کند

وقتي شهيد صدايمان مي کند

خاطره هايي از لحظات بهشتي تفحص جنگ به پايان آمد، تفنگ ها از نفس افتادند، رزمندگان برگشتند و لباس رزم را به لباس سازندگي تبديل کردند اما عشق به پايان نيامد. عشق – حتي – کمتر حاضر شد به شهر برگردد. عشق در جبهه ماند، در مناطقي که شهدا، اين امامزادگان عشق، به وصال معشوق

وقتي شهيد صدايمان مي کند ادامۀ مطلب »

مصاحبه با خواهر شهيد مهران غلامحسيني

مصاحبه با خواهر شهيد مهران غلامحسيني

نسبتتان با شهيد و زندگينامه مختصر فريده غلامحسيني هستم خواهر شهيد مهران غلامحسيني، برادرم 19 سالشون بود که شهيد شدند ايشان از 14 سالگي در بسيج بودند (بسيج منطقه 13 آبان منطقه 22) ايشان در عمليات هاي زيادي شرکت داشتند و هميشه به صورت داوطلب به جبهه مي رفتند از جمله عمليات کربلاي 5 که

مصاحبه با خواهر شهيد مهران غلامحسيني ادامۀ مطلب »

مصاحبه با برادر شهيد محسن قاسمي پويا

مصاحبه با برادر شهيد محسن قاسمي پويا

محسن قاسمي پويا برادر خودم 28/10/65 کربلاي 5. بعد از سيزده سال، سال 78 جنازه اش را آوردند، بردند امام رضا (ع) بعد از طواف آوردند. سربازي بود ، امدادگر بود، دوره ي امدادگري ديده بود. توي عمليات چندين نفر از زخمي ها را فرستاده بود عقب که الان زنده هستند. باهاشون صحبت کردم مي

مصاحبه با برادر شهيد محسن قاسمي پويا ادامۀ مطلب »

مزاري در قطعه 27 ،رديف 117

مزاري در قطعه 27 ،رديف 117

اسفندماه، سالگرد دو عمليات بزرگ خيبر و بدر است. به ياد شهداي مظلوم اين دو عمليات، خاطراتي از آنان را مرور مي کنيم. اين روايت مربوط است به شهيد داوود عابدي، از اعضاي کادر گردان ميثم از لشکر 27 محمد رسول الله(ص). «داوود عابدي دخرآبادي» به تاريخ هفتم فروردين 1342 متولد شد. وي در اسفندماه

مزاري در قطعه 27 ،رديف 117 ادامۀ مطلب »

مادري که فرزند گمنامش را شناخت

مادري که فرزند گمنامش را شناخت

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعيت کم بود، ولى آنچه بيشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پيچيده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند. هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گريستند، ولى صدايشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسيمه مقواهاى نصب

مادري که فرزند گمنامش را شناخت ادامۀ مطلب »

لبخند خاکي

لبخند خاکي

مرحله اول عمليات کربلاي يک انجام شده بود، بچه ها از دل شب يکريز جنگيده بودند، تا بالاخره دشمن را از شهر مهران بيرون تاراندند. يک شب و يک روز از عمليات گذشته بود، بچه ها در دل شهر جا خوش کرده بودند و خستگي در مي کردند. نزديکي هاي غروب بود که به برو

لبخند خاکي ادامۀ مطلب »

مادري که از قبر شهيدش بي خبر بود

مادري که از قبر شهيدش بي خبر بود

گزارشي از بازديد سرزده رهبر معظم انقلاب از خانواده شهيدان فاطمي «آقا. آقا. آقا قربونت برم. آقا فدات بشم. توروخدا من رو دور آقا بگردون. توروخدا من رو دور آقا بگردونين.» اين ها را مادر شهيدي مي گويد که حالا ديگر روي ويلچر نشسته. رهبر را که مي بيند، به نفس نفس مي افتد. اصرار

مادري که از قبر شهيدش بي خبر بود ادامۀ مطلب »

گمنام ترين امير ارتش حزب الله

گمنام ترين امير ارتش حزب الله

مدت کوتاهي پس از برداشته شدن اين عکس ، پيکر جناب سرهنگ در فاصله اي کمتر از صد متري همين حوض به خاک سپرده شد. سرهنگ شهيد حسن اقارب پرست فرزند محمد رحيم ، در روز اول ارديبهشت سال 1325 در«اصفهان» به دنيا آمد. حسن پس از اخذ ديپلم در سال 1343 به مدت يک

گمنام ترين امير ارتش حزب الله ادامۀ مطلب »

كوپن شهادت

كوپن شهادت

به ياد شهيد پاسدار، محمد حسين شيخ حسنى اين تعبير خود شهيد «محمد حسين شيخ حسنى » بود. بارها گفته بودكه شهادت، كوپنى است. تا كوپن شهادت به اسم كسى صادر نشود به شهادت نمى رسد. در مورد اولين بارى كه در جبهه جنوب، سه سال پيش خمپاره فك او رابرده بود و در خون

كوپن شهادت ادامۀ مطلب »

فرماندهي که ناشناخته ماند

فرماندهي که ناشناخته ماند

آنها که نام سوسنگرد را مي شنوند چه مي دانند که تو چه بودي و چه کردي؟ آنها که در نقشه خوزستان و در کنار مرز در جستجوي منطقه دشت آزادگان هستند، چگونه مي توانند تصور کنند که روزي مرداني از جنس کوه، در اين ديار، با دستان خالي، در مقابل دشمني ايستادند و او

فرماندهي که ناشناخته ماند ادامۀ مطلب »

عکسي که تو برايم فرستادي

عکسي که تو برايم فرستادي

از رفتنت نبود که داشتم مي مُردم، کوه غمي هم که وقتي، مي رفتي، رودوشِ دلم گذاشتي، از رفتنت نبود: از اينکه تو مي رفتي و من اينجا پيش آبجي مي ماندم، داشتم مي مُردم، حالا که برگشتي و اينجا روبروي من زير آن پرچم، توي آن تابوت خوابيدي و داري لبخند شهادت مي زني،

عکسي که تو برايم فرستادي ادامۀ مطلب »

شهيدي که مي خواست شناسايي نشود

شهيدي که مي خواست شناسايي نشود

پرستار در حالي که اشک پهنه صورتش را پوشانده بود، مي‌گفت: چند دقيقه پيش، اين مجروح عمليات، زير لب چيزي زمزمه مي‌کرد و من به گمان شنيدن درخواستش، گوشم را نزديکتر بردم، اما او زيارت عاشورا زمزمه مي‌کرد و طلبي نداشت…/ لحظاتي بعد، وقتي به او و نجوايش خيره شده بودم، اندکي از تخت جدا

شهيدي که مي خواست شناسايي نشود ادامۀ مطلب »

شهيدي که امام بر بازويش بوسه زد

شهيدي که امام بر بازويش بوسه زد

«به جبهه اومدم شايد کمکي در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه» «تو اين مدت البته ما هيچ کاري نکرديم. هر کاري که مي‌شد خدا مي‌کرد. ما فقط وسيله بوديم. همين حالا که ما داشتيم با موتور از خط مي‌آمديم يک خمپاره تقريباً 5 متري ما خورد. قشنگ 5 متري موجش ما را تکان

شهيدي که امام بر بازويش بوسه زد ادامۀ مطلب »

به بالا بروید