مثل قطب
مثل قطب قطب شمال و جنوب سرد و یخ و فسردهاند و در آنجا اثری از حیات نیست؛ نه گلی، نه گیاهی، نه رشدی، نه رویشی وجود ندارد. بعضی آدمها مثل قطب سرد و فسردهاند… هیچ علائم حیاتی در روح […]
مثل قطب قطب شمال و جنوب سرد و یخ و فسردهاند و در آنجا اثری از حیات نیست؛ نه گلی، نه گیاهی، نه رشدی، نه رویشی وجود ندارد. بعضی آدمها مثل قطب سرد و فسردهاند… هیچ علائم حیاتی در روح […]
مثل بهار بهار تربیت دارد، تربیت شده است؛ به همین خاطر به وقت خود میآید و وقتی هم که میآید کار خودش را میکند. پاییز هم همین طور. آسمان هم تربیت شده است که ببارد. زمین هم تربیت شده است
بادیگارد حسن تاجیک (بنا به ملاحظات امنیتی اسم مستعار) محافظ شخصیت شغل ما طوری است که خیلی از آدمهای قدرتمند این مملکت یا حتی ممالک دیگر وقتی میآیند ایران، ته دلشان یک دلگرمی به ما دارند. اگر خطری پیش بیاید
مثل بوی گلاب گل بوی خوش دارد، گلاب هم همین طور… با این تفاوت که بوی گلاب از خودش نیست، از گل است. اما بوی گل از خود گل است. امکان ندارد آبی بوی گل بدهد یعنی گلاب باشد اما
تانبالیا! زهرا وافر (روانشناس) مشغول مطالعه کتاب بودم که تلفن به صدا درآمد. دوستم بود. گفت تازگیها به یک اختلال روانی عجیب مبتلا شده است؛ تانبالیای حاد! پرسیدم تانبالیا دیگر چه صیغهای است؟ گفت: یعنی تنبل شدهام، حس و حال
برکت محدثه سادات طباطبائی از زمانی که ناگهان فرزند چهارمم وارد زندگیمان شد، حرفهای زیادی به گوشم رسید که فلانی چهطور میخواهد با این مخارج گران و حقوق کارمندی این بچهها را بزرگ کند؟ حقیقت این است که مخارج زندگی
مثل خورشید خورشید به گل، حبات و طراوت می بخشد، رشد و شکفتگی و شکوفایی ارزانی می کند، بی آنکه از گل چیزی بخواهد. خورشید به گل چه حاجتی دارد؟ و یا گل چه حاجتی از خورشید را می تواند
اتوبوس زهرا وافر (همسر پاسدار) همهچیز آماده بود؛ لباسهای یدکی برای بچهها، سبد میوه و خوراکی و تخمه. شیشه بچه هم پر از شیر بود حتی. خوشحال میرفتیم به سمت محل قرار. بعد از مدتها قرار بود با دوستان برویم
مثل آب و شراب شب تا صبح بگو: آب! آبا سیراب میشوی؟ نه صبح تا شب بگو: شراب! شراب! مست میشوی؟ نه نام آب یا نام شراب هیچ تأثیری ندارند. نامها عموماً این گونهاند؛ جز نام خدا که اثربخش است.
شهید دهه هفتادی فاطمه دولتی از تبار اسماعیل بود؛ نوجوانی که سراسر وجودش بندگی بود و میخواست به همه ثابت کند دهه هفتادیها هم میتوانند تا آسمان هفتم پرواز کنند. عباس دانشگر متولد اردیبهشت سال ۷۲ برای تمام زندگیاش برنامهریزی
شهادت به وقت مدافعان حرم ادامه مطلب
مثل غنچه شکفته غنچه تا غنچه است نه عطر و بویی دارد و نه رنگ و رویی، اما همین که باز و شکفته میشود عطر و رایحهاش و جلوه و جمال و جاذبهاش پیدا و آشکار میشود. آیات الهی هم
مثل دیوار شهر قدیمها گرداگرد شهرها دیوار میکشیدند. دیوارها امنیت شهر را تأمین میکردند. به آن دیوارها «سور» گفته میشد. وجود آدمی در نگاه قرآن کریم به شهر میماند. سعدی هم میگفت: ((وجود تو شهری است پر نیک و بد))
فرزند شما را کشتم پدرم فردی صالح و متدین است که اعتقاد عجیبی به آثار اعمال انسانها در سرنوشتشان دارد و ما را نیز با این اعتقاد تربیت کرده است. سالها پیش، وقتی جنازه جوان ۱۸ سالهای که در تهران
پلاک عراقی از فرماندهان بزرگ سپاه بود و حالا با فروکش کردن شعلههای جنگ، آمده بود کربلا برای زیارت، اما ظاهراً اینجا هم نمیشد از تبعات جنگ کنار ماند. ابوریاض از فرماندهان سابق ارتش و از مسئولان فعلی عراق درخواست
ازدواج، یکی از اصلیترین دغدغههای جامعه است. خواستگار که میآید خیلیها میگویند: جوان را نمیشناسم. خب تحقیق کن. حضرت شعیب، موسی را از کجا شناخت که دخترش را به او داد؟ «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ
دامادی که چوپان بود ادامه مطلب
اتمامحجت یکی از دوستانم، در دوران مجردی در طبقه دوم خانهای اتاقی اجاره کرده بود. از قضا پنجره اتاق رو به خانه زنی باز میشد که وضعیت مناسبی نداشت و اصلاً بنای دلربایی داشت تا اینکه بالأخره یک روز صبح
بامیه فروش زهرا وافر نزدیکیهای خانهمان یک بامیهفروش بود؛ بامیهفروشی که نمیشد بیتفاوت از کنارش گذشت. اینکه میگویم نمیشد بیتفاوت از کنارش گذشت، بهخاطر بامیههایش نبود، که البته بامیههایش هم تازه و خوشطعم بود، بلکه بهخاطر جذابیتی بود که در
عاقبتبخیری در سیسییو کنار تخت پدربزرگش، مرد پیری بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است. پیرمرد ناتوان داشت جان میداد و کسی کنارش نبود. به هر زحمتی بود تخت پیرمرد را رو
آیتالکرسی شبی دختر مسلمانی در نیویورک از پوهنتون بهسمت خانه پیاده میرفت. پس از مدتی متوجه شد که مردی با ژاکت کلاهدار که سعی در پنهان نمودن چهرهاش دارد، در حال تعقیب کردن اوست. بسیار وحشتزده شد و با توجه
آیتالکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک ادامه مطلب
دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود، گاهی با هم راجع به اسلام سخن میگفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و
روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی ادامه مطلب
چمدانش را بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنبات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: «مادرجون، من که چیز زیادی نمیخورم. یهگوشه هم که نشستم.
تبلیغ عملی از مصاحبه یک تازهمسلمان شش ماه پس از تشرفم به اسلام، وقتی به کشورم بازگشتم، خانوادهام فکر میکردند که من تروریست شدهام و میخواهم آنها را بکشم، اما من بهمحض ورودم به خانه، دست پدر و پای مادرم
ما زندهایم؟ سید عبدالکریم کفاش چه کرده بود که امام زمان(عج) خود به دیدارش میآمدند؟ کفاش پیری که در گوشهای از بازار بساطی داشت ولی حتی کفشهای مولایش را هم بینوبت تعمیر نمیکرد. پس هفتهای نمیگذشت که حجت خدا به
این وظیفه ماست انگلیسی و غیرمسلمان بود. پزشک جوانی که به خواستگاریاش رفته بود، از او خواسته بود مسلمان شود. او هم شروع به تحقیق درباره اسلام و بهویژه تشیع کرد و سرانجام شیعه شد و به عقد جوان درآمد.
نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) یکی از دوستان برایم نقل میکرد: در خدمت سربازی، مافوقم سر اذان به من دستوری داد که گفتم «الان باید بروم نماز و نمیتوانم انجام بدهم.» و به نماز اولوقت جماعت رفتم. مافوقم
نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) ادامه مطلب
پوستین گوسفند را در خواهش سائلی به او داد. مسکین که عریان و گرسنه بود، پوستین را رد کرد و چیز دیگری خواست. هرچه گشت، چیز دیگری نیافت جز یک گردنبند. همان را به مستمند بخشید. فقیر که از این
چه گردنبند بابرکتی! ادامه مطلب
مثل بچه همسایه ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ کن! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ میگذاری، ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ میپرسی، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ
دوستی بدون عمل بچهام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز میخرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم: یادم رفت. بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده،
خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی ادامه مطلب
مبادا گرگ شویم در ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒها ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ میکنند: ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ میریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ میکنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ میبیند و یخ را به طمع ﺧﻮﻥ
به نا خدا کبری وارد خانه شد ،خواهرش سمیرا تکرار خندوانه را تماشا می کرد،پدر و مادرش هم مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند تا اینکه چشم شان به کبری افتاد با نگاهی عجیب و عبوس او را دنبال کردند
داستان باهم و بی هم ادامه مطلب