نماز جماعت
شهید نصر اصفهانی برای نماز جماعت اهمیت زیادی قایل بود، به ویژه برای نماز صبح . همیشه جزو نخستین کسانی بود که در کوی « شهید فلاحی » برای برپایی نماز صبح حاضر میشد. اگر ما هم تنبلی میکردیم […]
شهید نصر اصفهانی برای نماز جماعت اهمیت زیادی قایل بود، به ویژه برای نماز صبح . همیشه جزو نخستین کسانی بود که در کوی « شهید فلاحی » برای برپایی نماز صبح حاضر میشد. اگر ما هم تنبلی میکردیم […]
شهید حاج منصور عاشوری هیچگاه به دنیا و مادیات وابستگی نداشت و هرکس که از نزدیک با ایشان و زندگیاش آشنا بود تصویری از سادگی و سادهزیستی نسبت به او در دلش نقش میبست. او اهمیت فوقالعادهای به نماز اول
سید هادی از کودکی شیفته قرآن و عترت و عامل به احکام دین مبین اسلام بود و به نماز اهمیت میداد. پس از اخذ دیپلم در دانشگاه مشهد قبول شد و تحصیلاتش را در آن دانشگاه ادامه داد. در دوران
شهید سید هادی مرقاتی به روایت برادر شهید ادامه مطلب
از زبان اسوه های مقاومت شجاعت بچه های پدافند شیمیایی میان رزمندگان زبانزد بود. در حالی که منطقه آلوده به گازهای سمی و خطرناک بود و همه را تحت الشعاع قرار می داد، بچه های پدافند شیمیایی وارد میدان شده
شهید محسن الشریف ساعت حدود ۱۲:۳۰ نیمه شب بود که پس از اتمام کارها جهت استراحت به سنگری که به صورت کانکس در زیر خاک قرار داشت رفتیم. هنوز کاملاً خوابمان نبرده بود که با صدای مهیبی از جا برخاستیم.
شهادت برادرم ( محسن ) ادامه مطلب
شهید محمد جعفر نصر اصفهانی اواخر سال ۱۳۵۹ بود.خدمت سربازیام نیمهکاره مانده بود، جوانان کشورم دستهدسته برای دفاع از میهن اسلامی به جبهه می رفتند و در خون می غلطیدند. تصمیم گرفتم که هیچگاه جبهه را ترک نکنم. نمیدانستم،
روز هشتم تیر به دنبال شوهرم که مصدوم شده بود به مهاباد رفتم ولی او را به تبریز اعزام کرده بودند، بلافاصله به طرف تبریز حرکت و به بیمارستان سینا رفتم. در آنجا مصدومان زیادی را دیدم که به علت
سکانس هایی که هرگز فراموش نمی شود ادامه مطلب
ماههای اول جنگ تماس تلفنی برایمان سخت بود، حاجی بیسیم را وصل میکرد، روی خط تلفن و فقط یک جمله میگفت «سلام، من خوبم، هنوز زندهام و خداحافظ » اکثر شب ها در خانه نبود، بعد از ۱۰ الی ۱۲
یکی از مصدومین شدید شیمیایی شهر سردشت؛«لیلا فتاحی» بود. او در سن ۱۵ سالگی در جریان بمباران شیمیایی سردشت مصدوم شده و جانبازان ۷۰ درصد بود و بدون همراه داشتن کپسول اکسیژن نمی توانست زندگی کند. بسیاری از اقوام وی
دانشجوی شهیده لیلا فتاحی؛ نماد مظلومیت و استقامت ادامه مطلب
هنگامی که عملیات والفجر ۲ در جبهه غرب توسط رزمندگان اسلام شروع شده بود. هواپیماهای عراقی منطقه عباس آباد را بمباران شیمیایی کرده بود و رزمندگان اسلام برای عملیات آنجا مستقر شده بودند. مجروحین شیمیایی عباس آباد را یکی پس
من از همسایه خودمان که یک جانباز بود ، می خواهم برای شما مطلبی را بیان کنم. ما در چند سال قبل ، در آپارتمانی زندگی می کردیم که در یکی از طبقات آن ، یک جانباز عزیز و گرامی
شهید عین الله زنگنه واقعاً عاشق شهادت بود و هیچ چیز نمی توانست او را از شهادت منصرف کند. او دل از دنیا بریده بود و حتی عشق به زن و فرزند نیز مانع جبهه رفتنش نمی شد. یک روز
شما فرزندانم را بزرگ کنید ادامه مطلب
محمود در منطقه شاخ شمیران به شدت شیمیایی شده بود و در بیمارستان کاشانی شهر یزد بستری بود.اولین بار که او را ملاقات کردم به شدت سیاه شده بود، به طوری که نمی توانستم او را بشناسم. او سفارش می
سید محمد صنیع خانی برای معالجه زخمهای شیمیایی در لندن به سرمیبرد، شبها در گوشه ای از بیمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول میشد. یک بار پزشک معالجش به طور تصادفی متوجه حالات او شد و سخت تحت
وقتی که پزشک مسیحی هم گریه می کند ادامه مطلب
شهید نصر اصفهانی در جریان مبارزات مردمی علیه رژیم ستمشاهی در اصفهان، به همراه سایر نیروهای انقلابی به طور مستمر شرکت داشت. با استفاده از هنر عکاسی، مبارزات و تظاهرات مردم را به تصویر میکشید. در سخنرانیها و جلسات
فهرستی از فعالیت های شهید نصر اصفهانی در مبارزات انقلابی ادامه مطلب
فرزند شهیدم سیروس محسنی برای همه و به خصوص من و پدرش، احترام بسیاری قایل بود و هرگاه ما را می دید، دستمان را می بوسید اما این علاقه شدید، مانع اعزام او به جبهه نشد. روزی که عازم جبهه
ولی نمی توانم بمانم ادامه مطلب
فرزند اولم علی روز تولد حضرت رسول به دنیا آمد، دو هفته بعد از تولد علی منوچهر تصمیم گرفتم به جبهه برود اما من موافق نبودم به همین علت اصلاًجوابی به صحبت هایش نمیدادم. یک روز منوچهر موقع نماز خواندن
من مادر شهید حسین طوایفی هستم.حسینِ من مظلوم و محجوب بود و به علت وضعیت نامناسب اقتصادی پدرش، تنها تا سال پنجم ابتدایی ادامه تحصیل داد و سپس در کارهای کشاورزی دستگیر و کمک حال پدر بود، تا آن که
مادر شهید از فرزندش میگوید ادامه مطلب
یک شب خواب پیامبر بزرگوار اسلام(ص) را دیدم. وقتی از خواب برخاستم و آنچه را که دیده بودم برای مادرم تعریف کردم. ایشان با چند نفر از علماء تماس گرفت و خوابم اینگونه تعبیر شد که؛ بهتر است با فردی
تابستان سال ۱۳۶۶ که از طریق تیپ ۶۳ خاتم وارد منطقه شلمچه شدیم حدود ۲۰ – ۳۰ روزی از بمباران شیمیایی وسیع منطقه گذشته بود، آثار مخرب گلوله های شیمیایی هنوز قابل مشاهده بود و بچه هایی که از قبل
نیمه هاى شب بود که عراق تک شیمیایى کرد. نیروها خواب بودند ولى طبق معمول من بیدار بودم. فوراً حاج حبیب الله کریمى فرمانده را بیدار کردم. ماسک ها را زدیم و او به یک طرف رفت و من هم
دلش در گرو عشق الهی بود، ذکر نام خداوند و خلوص و تقوا راهی مقدس برای او به شمار میرفت، که از کودکی جانش با آن آمیخته بود. آن سردار دلاور همیشه نمازش را به جماعت میخواند و در روزههای
شهید اکبر آقابابایی هجده سال داشتم که اکبر به خواستگاریام آمد. آن روز ابتدا وضو گرفت. چند آیه قرآن خواند. سپس درباره تمام شرایطی که ممکن بود، در زندگی اتفاق بیفتد، صحبت کرد.نمیتوانستم چیزی بگویم، دفعه بعد که به
من در بیمارستان شهید چمران تهران بستری بودم، جنازه رحیم برادر کوچکم را بعد از ۲۵ روز شناسایی و به خاک سپرده بودند. به من، مادرم و برادرم کاظم اطلاع دادند که رحیم پیدا شده است، در این بیست و
در حسرت آخرین دیدار ادامه مطلب
در آخرین روزهای «عملیات بدر» (اسفند ماه سال۱۳۶۳)، ناگهان بوی خیلی خوشی سر تا سر منطقه را فرا گرفت. «بوی شکلات کاکائویی» بود. من و بچه ها با ولع بو می کشیدیم و آب دهانمان را فرو می دادیم و
برادر جانبازی را به بیمارستان ( بیمارستانی در لندن ) آورده بودند که در اثر بمباران شیمیایی دو چشم خود را از دست داده بود . افزون بر این ، تمام دندان هایش هم ریخته بود و اصلا نمی توانست
حاجی اسوه صبر و مقاومت بود، در آخرین روزهایی که تاول های شیمیایی دست مجروحش را مجروح تر نموده بود، طلب آب می کند و می گوید می خواهد آخرین نمازش را با وضو بخواند. بعد از اتمام نماز گویا
خاطره ای از شهید حاج مصطفی طالبی ادامه مطلب
هشت سال در کنار اکبر و همسر او بودم. بیشتر این زمان را در جبهه بود. فقط دو سال به طور مداوم در کنار هم بودیم. من طعم واقعی خوشبختی را در همان سالها چشیدم. وقتی میدید،من ناراحتم، برایم قرآن
مادر شهید «علی رضا اسدزاده» نقل می کند: فرزندم علی رضا موقعی که از منطقه عملیاتی به مرخصی میآمد، سعی میکرد که هر چه زودتر و قبل از پایان مرخصی به جبهه برگردد. حتی چندین بار در جبهه مجروح شده
بعد از عملیات والفجر ۸ شهر فاو عراق به تصرف سپاه اسلام درآمد، گردان حضرت رسول (ص) جهت پدافند عازم فاو شد. فصل تایستان بود و گرما بیداد میکرد. دشمن قبل از ورود ما، منطقه را بمباران شیمیایی کرده بود.