داستان ها و حکمت ها

انیشتین و راننده اش

انیشتین و راننده اش

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه […]

انیشتین و راننده اش ادامۀ مطلب »

ساده ترین جواب شرلوک هلمز - واقعا جالبه

ساده ترین جواب شرلوک هلمز – واقعا جالبه

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

ساده ترین جواب شرلوک هلمز – واقعا جالبه ادامۀ مطلب »

به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟

به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟

از آغاز تا آواز!   پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد

به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟ ادامۀ مطلب »

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ادامۀ مطلب »

تاثیر وعده

تاثیر وعده

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و

تاثیر وعده ادامۀ مطلب »

کارمند تازه وارد

کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟» کارمند تازه وارد گفت: «نه» صدای آن

کارمند تازه وارد ادامۀ مطلب »

اسب زیبا و بادیه نشین

اسب زیبا و بادیه نشین

 مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.

اسب زیبا و بادیه نشین ادامۀ مطلب »

داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون ... !!!

داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون … !!!

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.   سپس عزم

داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون … !!! ادامۀ مطلب »

داستان چهار فصل زندگی…..

داستان چهار فصل زندگی…..

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.   سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر

داستان چهار فصل زندگی….. ادامۀ مطلب »

کودک قهرمانی که یک دست نداشت

کودک قهرمانی که یک دست نداشت

روزگار نو : کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش

کودک قهرمانی که یک دست نداشت ادامۀ مطلب »

حکایت قورباغه

حکایت قورباغه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده

حکایت قورباغه ادامۀ مطلب »

زود قضاوت نکنید !!!

زود قضاوت نکنید !!!

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند و سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به

زود قضاوت نکنید !!! ادامۀ مطلب »

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند ادامۀ مطلب »

داستانک حکیم و زن خانه

داستانک حکیم و زن خانه

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در

داستانک حکیم و زن خانه ادامۀ مطلب »

تنها بازمانده یک کشتی

تنها بازمانده یک کشتی

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.   سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای

تنها بازمانده یک کشتی ادامۀ مطلب »

آرزوی کافی برای تو می‌کنم !

آرزوی کافی برای تو می‌کنم !

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم : هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو میکنم.” دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که

آرزوی کافی برای تو می‌کنم ! ادامۀ مطلب »

خویشتن داری

خویشتن داری

زن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد

خویشتن داری ادامۀ مطلب »

علت دروغ گفتن مردها (طنز)

علت دروغ گفتن مردها (طنز)

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. ” آيا اين تبر توست؟

علت دروغ گفتن مردها (طنز) ادامۀ مطلب »

خواستگاري در دوره هاي مختلف

خواستگاري در دوره هاي مختلف

يك هفته پس از خلقت آدم: چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت. پانصد سال پس از خلقت آدم: با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه) بعد ميري توي غار پدر

خواستگاري در دوره هاي مختلف ادامۀ مطلب »

تقدیم به عاشقان عشق...

تقدیم به عاشقان عشق…

ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم… باورم نمي شد… فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير…! سالهاست در تنهايي پژمرده ام… – کاش امتحانش نمي کردم ————————————————————————— تو كتاب خوندم سيگار بده ديگه نكشيدم، تو كتاب خوندم مشروب بده ديگه نخوردم، تو كتاب خوندم دروغ بده ديگه نگفتم، تو كتاب خوندم عشق

تقدیم به عاشقان عشق… ادامۀ مطلب »

کیمیا

کیمیا

نه كه در روزگاراني پيش ، همين ديروز و امروز بود و زني به مردي كه جهان اش بود دل باخته بود . چنان دوست اش مي داشت که گمان مي کرد به روياهايش دست يافته است . براي او همه کار مي کرد . حتي کارهائي که خودش حين انجام آن حيرت زده مي

کیمیا ادامۀ مطلب »

یک دختر و چندین اطاق !!!

یک دختر و چندین اطاق !!!

احساس کرختی یکنواختی داشت.حس میکرد اگر تمام شب را هم نخوابد میتواند به نقطه ای از سقف چوبی که گره چوب آنجابود در چند سانتی متری سیم چراغ  خیره بماند. چند سال پیش بود روی همان تخت نشسته بود و برای برادر کوچکش داستان میخو اند؛ ناگهان سراپای وجودش از احساس تنفری غریب گُر گفت

یک دختر و چندین اطاق !!! ادامۀ مطلب »

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!!

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!!

مردي بود كه كارش آبرساني بود. او الاغي داشت كه بر اثر كشيدن بارهاي مشقت‌بار، پشتش خميده بود و زخمهاي بدي داشت؛ به طوري كه شب و روز آرزوي مرگ مي‌كرد. از طرفي سيخ آهنين سقا، دو طرف دمش را پر از زخم نموده بود. روزي رئيس طويله‌هاي شاه، كه رفاقتي با آن سقا داشت،

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!! ادامۀ مطلب »

غول چراغ جادو

غول چراغ جادو

مردی وقتی که داشت کنار ساحلی در شمال قدم می زد، یک بطری پیدا کرد. نگاهی به اطرافش کرد و وقتی مطمئن شد کسی آنجا نیست، در بطری را باز کرد. ناگهان غولی (مثل غول چراغ جادو) بیرون آمد و از مرد برای آزاد کردن او تشکر کرد. غول بطری به مرد گفت: “به خاطر

غول چراغ جادو ادامۀ مطلب »

قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم

قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم

فابریس موآمبا’ هافبك تیم بولتون كه ماه گذشته در جریان بازی با تیم تاتنهام دچار ایست قلبی شد و قلب او 78 دقیقه از كارایستاد برای نخستین بار از دقایقی سخن گفت كه به اعتقاد پزشكان ‘ مرده بود’.    این بازیكن 24 ساله گفت: می خواستم به گوشه چپ زمین بروم كه احساس سرگیجه

قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم ادامۀ مطلب »

چادرت را جا گذاشتي...

چادرت را جا گذاشتي…

خانوووووووم… شــماره بدم؟  خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟   خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟ این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید!   بیچــاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود… این قضیه به شدت آزارش می‌داد.   تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

چادرت را جا گذاشتي… ادامۀ مطلب »

سندباد

سندباد

سندباد در غار مردگان به سر مي‌برد. براي حفظ جان، هر زنده‌اي را كه همراه مرده‌اي به غار مي‌افكندند مي‌كشت، توشه او برمي‌داشت و هر روز به اندازه‌اي كه سد رمق كند، از آن توشه مي‌خورد.  روزها از پي هم گذشت و سندباد، زندگان را كشت و توشه همه را جمع كرد. تا اينكه روزي

سندباد ادامۀ مطلب »

گشتاسب

گشتاسب

کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن: اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به کوه رفت و چنان نعره

گشتاسب ادامۀ مطلب »

سنمار

سنمار

راست صحنه دري دو لنگه، چوبي ورزيده، بسيار بزرگ و منقش با گلميخ ها، كه در خورنق؛ و نور اندك بر آن ، هر چه به پايان مجلس نزديكتر شويم درخشان تر مي شود. در عمق صحنه، بر زمينه ي افق، چوب بستني، كف صحنه همه شن. جايي در گوشه ي چپ صحنه، زورقي به

سنمار ادامۀ مطلب »

شاه سياه پوشان

شاه سياه پوشان

باز امروز صبح كه چشم باز كرد ديد كه مادر فرخنده نگاهش مي كند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور كه آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي كه در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي كه در يك عكس سياه و سفيد بارها چاپ

شاه سياه پوشان ادامۀ مطلب »

به بالا بروید