تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟”
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
تنها بازمانده یک کشتی
- بهمن 20, 1391
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 237 نفر
- برچسب ها : تنها بازمانده, خداوند, داستان ها و حکمت ها, داستانک, عاشقانه و عالمانه, کشتی
اشتراک گذاری این صفحه در :
سبک زندگی و اقتصاد خانواده اسلامی: نقشه راهی برای آرامش و برکت
۱۴۰۵/۰۴/۲۱
تاثیر سبک زندگی مدرن بر سلامت مغز
۱۴۰۵/۰۴/۲۰
«مبادا در مقابل آمریکا کوتاه بیایید!»
۱۴۰۵/۰۴/۱۸
نگاهی گذرا به زندگینامهی حضرت آیتاللهالعظمی شهید سیدعلی حسینی خامنهای
۱۴۰۵/۰۴/۱۷
عزاداری معصومان برای امام حسین
۱۴۰۵/۰۴/۰۴
امام سجاد علیه السلام از کربلا تا شهادت
۱۴۰۵/۰۴/۰۲
نقش حضرت عباس(ع) در کربلا
۱۴۰۵/۰۴/۰۱