عاشقانه و عالمانه

داستان مادر شوهر

داستان مادر شوهر

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت […]

داستان مادر شوهر ادامۀ مطلب »

داستان جالب بازى در هواپیما - واقعا جالبه

داستان جالب بازى در هواپیما – واقعا جالبه

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:… بازى سرگرم‌کننده‌اى است.

داستان جالب بازى در هواپیما – واقعا جالبه ادامۀ مطلب »

داستان عشق و دیوانگی

داستان عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد،

داستان عشق و دیوانگی ادامۀ مطلب »

داستان کوتاه جوجه عقاب اثر گابریل گارسیا مارکز

داستان کوتاه جوجه عقاب اثر گابریل گارسیا مارکز

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.   بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

داستان کوتاه جوجه عقاب اثر گابریل گارسیا مارکز ادامۀ مطلب »

کمی تفکر....

کمی تفکر….

چند سالی می گذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.   زمان می گذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر

کمی تفکر…. ادامۀ مطلب »

داستان جالب قصر پادشاه

داستان جالب قصر پادشاه

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!! اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه

داستان جالب قصر پادشاه ادامۀ مطلب »

نامه ای از دوزخ

نامه ای از دوزخ

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر

نامه ای از دوزخ ادامۀ مطلب »

خدایا چرا من ؟

خدایا چرا من ؟

آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب

خدایا چرا من ؟ ادامۀ مطلب »

انیشتین و راننده اش

انیشتین و راننده اش

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه

انیشتین و راننده اش ادامۀ مطلب »

ساده ترین جواب شرلوک هلمز - واقعا جالبه

ساده ترین جواب شرلوک هلمز – واقعا جالبه

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

ساده ترین جواب شرلوک هلمز – واقعا جالبه ادامۀ مطلب »

پسرک و خدمتکار

پسرک و خدمتکار

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت   پسرک، پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و

پسرک و خدمتکار ادامۀ مطلب »

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه

مرد جوان به نامزدش گفت: اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از مرد جوان خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت

داستان عاشقانه ادامۀ مطلب »

داستان عشق

داستان عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره

داستان عشق ادامۀ مطلب »

دخترک حاضر جواب

دخترک حاضر جواب

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از

دخترک حاضر جواب ادامۀ مطلب »

داستان بیسکوییت

داستان بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید. او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت

داستان بیسکوییت ادامۀ مطلب »

درسی که مرد به همسرش داد - واقعا جالبه !

درسی که مرد به همسرش داد – واقعا جالبه !

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از

درسی که مرد به همسرش داد – واقعا جالبه ! ادامۀ مطلب »

داستان پیرمرد – بسیار زیبا

داستان پیرمرد – بسیار زیبا

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون

داستان پیرمرد – بسیار زیبا ادامۀ مطلب »

داستان ماهیگیری…

داستان ماهیگیری…

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends. مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”We’ll be gone for a

داستان ماهیگیری… ادامۀ مطلب »

حکایت جالب

حکایت جالب

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت:آخر بیرون باران می

حکایت جالب ادامۀ مطلب »

پیرمرد دوراندیش و نوجوانان بازیگوش

پیرمرد دوراندیش و نوجوانان بازیگوش

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف

پیرمرد دوراندیش و نوجوانان بازیگوش ادامۀ مطلب »

فقیر و ثروتمند

فقیر و ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش

فقیر و ثروتمند ادامۀ مطلب »

زنم دست از سرم بر نمیداره!

زنم دست از سرم بر نمیداره!

آقای دکتر پاک بهم ریختم..خیلی میترسم..زنم دست از سرم بر نمیداره..خدا بیامرز همش بخوابم میاد..میگه پس کی میخای به حرفت عمل کنی..یکسال گذشت!!.. خب..مگه چی بهش گفته بودی؟!!..چرا عمل نمیکنی؟!!. هیچی آقای دکتر..بهش گفته بودم..یه لحظه هم بدون تو زنده نمیمونم!!

زنم دست از سرم بر نمیداره! ادامۀ مطلب »

داستان عشق واقعی

داستان عشق واقعی

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا

داستان عشق واقعی ادامۀ مطلب »

میمون و کلاه فروش

میمون و کلاه فروش

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.

میمون و کلاه فروش ادامۀ مطلب »

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند ادامۀ مطلب »

سختی ها را آسان بگیر

سختی ها را آسان بگیر

آنهایی که رانندگی تازه یاد گرفته اند را تازه دیده اید سفت و محکم به رل چسبیده اند،سرشان را به شیشه نزدیک می کنند و با دقت و وسواس عجیبی به جلو زل می زنند.به محض اینکه راننده کناری بوق می زند بلافاصله و بدون هیچ مکثی سریعأ به سمت دیگر فرار می کنند و

سختی ها را آسان بگیر ادامۀ مطلب »

وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان دهيد

وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان دهيد

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره! داروسازه ميگه واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟ خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه. چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف

وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان دهيد ادامۀ مطلب »

داستانک حکیم و زن خانه

داستانک حکیم و زن خانه

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در

داستانک حکیم و زن خانه ادامۀ مطلب »

پـــ نه پـــ

پـــ نه پـــ

نشستیم همه داریم فیلم می بینیم، به رفیقم میگم یکم تلویزیونو بچرخون ؛ میگه سمت شما؟  پــــَ نــــَ پـــــَ بچرخون سمت قبله، باشد که مقبول درگاه احدیت قرار بگیره…   دارم چایی میخورم داغ بود سوختم. بابام می پرسه سوختی؟  میگم پ نه پ رفتم مرحله بعد     به همکارم میگم همین الان یه فیلم

پـــ نه پـــ ادامۀ مطلب »

تنها بازمانده یک کشتی

تنها بازمانده یک کشتی

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.   سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای

تنها بازمانده یک کشتی ادامۀ مطلب »

به بالا بروید